باب ۱ نخست (آنچه در مورد پوشیده داشتن سرّ آل محمّد علیهم السّلام و خوددارى از نشر آن براى بیگانگان و آگاهى یافتن آنان روایت شده)
1 – ابو الطّفیل گوید: امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: «مگر مىخواهید خدا و رسولش مورد انکار واقع شوند؟ با مردم از آنچه که مىشناسند از سخنان ما بگوئید و از نقل روایت، آنچه باور ندارند خوددارى کنید».
2 – انس بن مالک گوید: از رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله شنیدم که مىفرمود: «با مردم در بارۀ آنچه نسبت به آن آشنایى ندارند حدیث نگوئید، آیا مىخواهید خدا و رسول او را مورد
53 تکذیب قرار دهند؟» 3 – عبد الأعلى بن أعین گوید: امام صادق علیه السّلام بمن فرمود: «اى عبد الأعلى بر دوش داشتن و پایدارى بر ولایت ما تنها آگاهى، بدان و پذیرفتن آن نیست بلکه بر دوش داشتن آن همانا نگهدارى و پوشیده داشتنش از کسى است که با آن بیگانه است، پس سلام ما و رحمت خدا را به آنان – شیعیان – برسان و بگو: آن حضرت به شما فرموده است: خداوند رحمت کند آن کسى را که با بیان آنچه مردم بدان آشنائى دارند و خوددارى از اظهار آنچه بدان باور ندارند محبّت و دوستى آنان را نسبت به خود و نیز به سوى ما جلب نماید [سپس امام علیه السّلام فرمود: کسى که با ما خاندان بجنگ بر مىخیزد، براى ما زحمتش از گویندۀ سخنى که ما دوست نمىداریم بیشتر نیست]».
4 – عبد الأعلى بن أعین از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود:
«ولایت ما تنها به شناختن آن و دوست داشتن آن نیست، مگر هنگامى که آن را از کسى که با آن بیگانه است پوشیده بدارى، و براى شما همین قدر کافى است که آنچه ما گفتهایم بگوئید و نسبت به آنچه ما خاموش بودهایم شما نیز لب فرو بندید، پس اگر شما فقط آنچه
54 را ما گفتهایم بگوئید و در بارۀ آنچه ما سکوت کردهایم تسلیم باشید، مسلّما به آنچه ما ایمان آوردهایم شما نیز همانند ما ایمان آوردهاید، خداى تعالى مىفرماید: «اگر آنان همانند شما ایمان داشته باشند، بتحقیق راه یافته هستند»1 علىّ بن الحسین علیهما السّلام فرمود: با مردم در بارۀ آنچه مىشناسند سخن بگوئید، و آنچه را که بیرون از توان ایشان است بر دوششان مگذارید که به وسیلۀ ما آنان را فریفته باشید» (یا که آنان را بر ما جرأت دهید) 5 – باز عبد الأعلى بن أعین گوید: امام صادق علیه السّلام فرمود: «بر دوش کشیدن و گردن نهادن امر ما تنها تصدیق و پذیرفتن آن نیست، بلکه پوشیده داشتن و نگهدارى آن از کسانى که اهلش نیستند خود نوعى به دوش کشیدن امر ما است، سلام ما و رحمت خدا را به آنان – شیعیان – برسان و بگو امام صادق علیه السّلام به شما پیغام مىدهد که: خدا رحمت کند کسى را که دوستى و محبّت مردم را نسبت به من و خودش جلب نماید و با مردم آنچه را که مىشناسند بگوید، و آنچه را مورد انکار آنان است، از آنان پوشیده بدارد، سپس به من فرمود: به خدا قسم آن کس که با ما به جنگ برخاسته زحمتش براى ما از گویندۀ سخنى که ما خوش نمىداریم بیشتر نیست – و حدیث را مفصّل تا آخر نقل کرده است -»
(1) البقرة: 137.
55 6 – محمّد خزّاز از امام صادق علیه السّلام نقل کرده که آن حضرت فرمود: «هر کس سخن ما را با نظر سوء، علیه ما پخش کند، همانند کسى است که حقّ ما را رویاروى انکار کند».
7 – حسن بن السرى گوید: امام صادق علیه السّلام فرمود: «گاهى حدیثى را با یک نفر مىگویم، بعد از اینکه از من جدا شد آن سخن را به همان صورت که آن را شنیده روایت مىکند، و در نتیجه من نفرین و بیزارى از وى را حلال مىشمارم».
منظور آن حضرت از این سخن این است که حدیث را به کسى بگوید که گنجایش و کشش و تحمّل شنیدنش را ندارد. و این فرمایش امام علیه السّلام نشان مىدهد احادیثى که طبیعت آن اقتضاى پوشیده داشتنش را دارد باید مخفى بماند و علنى نشود.
8 – ابن مسکان گوید: از امام صادق علیه السّلام شنیدم که مىفرمود: «گروهى مرا امام خود مىپندارند، بخدا قسم من پیشواى آنان نیستم خدا آنان را لعنت کند که هر چه را من پردهپوشى مىکنم آنان پردهاش را مىدرند (آشکارش مىکنند) من چنین و چنان
56 مىگویم آنان مىگویند حتما مرادش فلان و بهمان بوده است، من فقط امام کسى هستم که از من فرمانبردارى کند».
9 – کرّام خثعمىّ گوید: امام صادق علیه السّلام فرمود: «آگاه باشید، بخدا قسم اگر دهانهاى شما لجام مىداشت (محکم بود) من به هر یک از شما چیزى که به سود اوست مىگفتم، بخدا سوگند اگر افرادى متّقى مىیافتم، حتما سخنانى مىگفتم، و از خدا باید کمک خواست».
منظور آن حضرت از افراد متّقى کسانى است که تقیّه را به کار مىبندند.
10 – از ابو بصیر نقل شده که گفت: شنیدم امام باقر علیه السّلام مىفرمود: «سرّى را خداوند پنهان به جبرئیل گفت و جبرئیل نیز پنهانى به محمّد صلّى اللّٰه علیه و آله، و محمّد نیز پوشیده به علىّ علیه السّلام، و علىّ نیز به هر کس که خدا خواسته است و هر یک همچنان به دیگرى سپردند، آنگاه شما بر سر هر کوى و برزن از آن سخن مىگوئید».
11 – [ادریس بن زیاد کوفىّ گوید: یکى از بزرگان نقل کرد که مفضّل گفت: همین طور که من دست تو را گرفتهام امام صادق علیه السّلام نیز دست مرا گرفت و بمن فرمود: «اى مفضّل، این کار (ولایت) تنها بگفتن نیست، نه بخدا قسم مگر اینکه شخص آن را همان گونه که خداوند نگهدارى فرموده نگهدارد، و همچنان که خداوند شریف داشته
57 شریف بدارد، و برابر آنچه خدا دستور فرمود حقّ آن را ادا کند»].
12 – حفص بن نسیب گوید: «در آن روزها که معلّى بن خنیس – کارگر امام صادق علیه السّلام – کشته شده بود، نزد آن حضرت رفتم پس بمن فرمود: اى حفص من پارهاى چیزها به معلّى گفته بودم، او آنها را منتشر کرد و خود را به دم تیغ داد، به او گفته بودم ما را سخنى است که هر که آن را نگهدارد (از گفتن آن خوددارى کند) خداوند نیز او را حفظ مىکند و دین و دنیاى او را از آسیب نگه مىدارد و هر کس آن را به رغم ما منتشر کند خداوند نیز دین و دنیایش را از او مىگیرد. اى معلّى هر کس حدیثى را از ما که فهمش مشکل و باور کردنش بر مردم عادى سخت است پنهان نگهدارد، خداوند آن را به صورت نورى در برابر چشمانش قرار مىدهد و عزّت در میان مردم را نصیب او مىکند و هر کس که آن حدیث را منتشر کند مرگ به سراغ او نمىرود تا اینکه اسلحه او را دریابد (با سلاح بقتل برسد) یا با سرگردانى و آوارگى از دنیا برود».
متن عربی:
33
باب 1 ما روي في صون سر آل محمد عليهم السّلام عمن ليس من أهله و النهي عن إذاعته لهم و اطلاعهم
– أَخْبَرَنَا أَبُو اَلْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ اِبْنُ عُقْدَةَ اَلْكُوفِيُّ1 قَالَ
(1) . أبو العباس أحمد بن محمّد بن سعيد بن عبد الرحمن، يعرف بابن عقدة، قال النجاشيّ: هذا رجل جليل من أصحاب الحديث مشهور بالحفظ، و الحكايات تختلف عنه في الحفظ و عظمه و كان كوفيا زيديا جاروديا على ذلك حتّى مات، و ذكره أصحابنا لاختلاطه بهم و مداخلته اياهم و عظم محله و ثقته و أمانته.
و قال الخطيب في ج 5 ص 14 من تاريخه المعروف بتاريخ بغداد: كان أحمد حافظا عالما مكثرا، جمع التراجم و الأبواب و المشيخة، و أكثر الرواية، و انتشر حديثه، و روى عنه الحفاظ و الأكابر الى أن قال «و عقدة: والد أبى العباس، و انما لقب بذلك لعلمه بالتصريف و النحو، و كان يورق بالكوفة و يعلم القرآن و الأدب – ثم نقل بواسطتين عن أبى على النقار أنّه قال -: سقطت من عقدة دنانير على باب دار أبى ذر الخزاز، فجاء بنخال ليطلبها، قال عقدة: فوجدتها ثمّ فكرت فقلت: ليس في الدنيا غير دنا نيرك؟ فقلت للنخال: هى في ذمتك و مضيت و تركته. و كان يؤدب لابن هشام الخزاز فلما حذق الصبى و تعلم، وجه اليه ابن هشام دنانير صالحة، فردّها فظنّ ابن هشام أن عقدة استقلّها فأضعفها له، فقال عقدة: ما رددتها استقلالا و لكن سألنى الصبىّ أن أعلّمه القرآن فاختلط تعليم النحو بتعليم القرآن فلا أستحلّ أن آخذ منه شيئا و لو دفع الى الدنيا. و كان عقدة زيديا و كان ورعا ناسكا، و انما سمّى عقدة لاجل تعقيده في التصريف، و كان وراقا جيد الخط، و كان ابنه أبو العباس أحفظ من كان في عصرنا للحديث – ثم ذكر شطرا ممّا يدلّ على كثرة حديثه و حفظه و مكتبته حتّى قال: «قال الصورى: و قال لي أبو سعيد المالينى: أراد أبو العباس أن ينتقل من الموضع الذي كان فيه الى موضع آخر، فاستأجر من يحمل كتبه و شارط الحمالين أن يدفع لكل واحد منهم دانقا لكل كرة، فوزن لهم اجورهم مائة درهم و كانت كتبه ستمائة حمل. و بالجملة ولد ابن عقدة سنة 249 و مات 332. راجع تاريخ الخطيب ج 5 ص 22 و 23.
34حَدَّثَنَا اَلْقَاسِمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْحَسَنِ بْنِ حَازِمٍ قَالَ حَدَّثَنَا عُبَيْسُ بْنُ هِشَامٍ اَلنَّاشِرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ جَبَلَةَ عَنْ سَلاَّمِ بْنِ أَبِي عَمْرَةَ عَنْ مَعْرُوفِ بْنِ خَرَّبُوذَ عَنْ أَبِي اَلطُّفَيْلِ عَامِرِ بْنِ وَاثِلَةَ1 قَالَ قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: أَ تُحِبُّونَ أَنْ يُكَذَّبَ اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ حَدِّثُوا اَلنَّاسَ بِمَا يَعْرِفُونَ وَ أَمْسِكُوا عَمَّا يُنْكِرُونَ .
2- وَ حَدَّثَنِي أَبُو اَلْقَاسِمِ اَلْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ اَلْبَاوَرِيُّ2 قَالَ حَدَّثَنَا يُوسُفُ بْنُ يَعْقُوبَ اَلْمُقْرِئُ اَلسَّقَطِيُّ بِوَاسِطٍ3 قَالَ حَدَّثَنِي خَلَفٌ اَلْبَزَّازُ عَنْ يَزِيدَ بْنِ هَارُونَ4 عَنْ حُمَيْدٍ اَلطَّوِيلِ قَالَ سَمِعْتُ أَنَسَ بْنَ مَالِكٍ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقُولُ: لاَ تُحَدِّثُوا اَلنَّاسَ بِمَا لاَ يَعْرِفُونَ أَ تُحِبُّونَ أَنْ يُكَذَّبَ اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ.
3- وَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ اِبْنُ عُقْدَةَ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ يُوسُفَ بْنِ يَعْقُوبَ اَلْجُعْفِيُّ أَبُو اَلْحَسَنِ قَالَ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ مِهْرَانَ قَالَ حَدَّثَنَا اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ عَبْدِ اَلْأَعْلَى بْنِ أَعْيَنَ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَا عَبْدَ اَلْأَعْلَى إِنَّ اِحْتِمَالَ أَمْرِنَا لَيْسَ مَعْرِفَتَهُ وَ قَبُولَهُ إِنَّ اِحْتِمَالَ أَمْرِنَا
(1) . عامر بن واثلة أبو الطفيل الكنانيّ الليثى صحابى قال ابن عدى: له صحبة و قد روى عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله قريبا من عشرين حديثا، و ليس في رواياته بأس، و قال صالح بن أحمد عن أبيه: أبو الطفيل مكى ثقة.
(2) . كذا و في بعض النسخ «البارزى – بتقديم المهملة على المعجمة -» و في بعضها «البازى» و في نسخة «الباردى».
(3) . يوسف بن يعقوب المقرى الواسطى عنونه الخطيب في التاريخ ج 14 ص 319 و نقل عن ابن قانع أنّه مات بواسط في سنة 314.
(4) . يزيد بن هارون يكنى أبا خالد السلمى الواسطى و هو أحد أعلام الحفاظ المشاهير، وثقه غير واحد من الرجاليين من العامّة كابن معين و أبى حاتم و أبى زرعة و أضرابهم. روى عن حميد بن أبي حميد الطويل الذي وثقه العجليّ و ابن خراش و ابن – معين و أبو حاتم، و روى عنه خلف بن هشام البزار الذي قال الدارقطني: كان عابدا فاضلا، و وثقه النسائى كما في التهذيب لابن حجر.
35هُوَ صَوْنُهُ وَ سَتْرُهُ عَمَّنْ لَيْسَ مِنْ أَهْلِهِ فَأَقْرِئْهُمُ اَلسَّلاَمَ وَ رَحْمَةَ اَللَّهِ يَعْنِي اَلشِّيعَةَ وَ قُلْ قَالَ لَكُمْ رَحِمَ اَللَّهُ عَبْداً اِسْتَجَرَّ مَوَدَّةَ اَلنَّاسِ إِلَى نَفْسِهِ وَ إِلَيْنَا بِأَنْ يُظْهِرَ لَهُمْ مَا يَعْرِفُونَ وَ يَكُفَّ عَنْهُمْ مَا يُنْكِرُونَ ثُمَّ قَالَ مَا اَلنَّاصِبُ لَنَا حَرْباً بِأَشَدَّ مَئُونَةً مِنَ اَلنَّاطِقِ عَلَيْنَا بِمَا نَكْرَهُهُ.
4- وَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ مِنْ كِتَابِهِ فِي رَجَبٍ سَنَةَ ثَمَانٍ1 وَ مِائَتَيْنِ قَالَ حَدَّثَنَا اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ قَالَ حَدَّثَنِي صَفْوَانُ بْنُ يَحْيَى عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ اَلصَّيْرَفِيِّ عَنْ عَبْدِ اَلْأَعْلَى بْنِ أَعْيَنَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَنَّهُ قَالَ: لَيْسَ هَذَا اَلْأَمْرُ مَعْرِفَتَهُ وَ وَلاَيَتَهُ فَقَطْ حَتَّى تَسْتُرَهُ عَمَّنْ لَيْسَ مِنْ أَهْلِهِ وَ بِحَسْبِكُمْ2 أَنْ تَقُولُوا مَا قُلْنَا وَ تَصْمُتُوا عَمَّا صَمَتْنَا فَإِنَّكُمْ إِذَا قُلْتُمْ مَا نَقُولُ وَ سَلَّمْتُمْ لَنَا فِيمَا سَكَتْنَا عَنْهُ فَقَدْ آمَنْتُمْ بِمِثْلِ مَا آمَنَّا بِهِ قَالَ اَللَّهُ تَعَالَى – فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ مٰا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اِهْتَدَوْا
3
قَالَ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ حَدِّثُوا اَلنَّاسَ بِمَا يَعْرِفُونَ وَ لاَ تُحَمِّلُوهُمْ مَا لاَ يُطِيقُونَ فَتَغُرُّونَهُمْ بِنَا.
5 – وَ أَخْبَرَنَا عَبْدُ اَلْوَاحِدِ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ يُونُسَ اَلْمَوْصِلِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ اَلْقُرَشِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ اَلْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي اَلْخَطَّابِ4 قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ غِيَاثٍ عَنْ عَبْدِ اَلْأَعْلَى بْنِ أَعْيَنَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: إِنَّ
(1) . كذا و فيه سقط، لان أحمد بن محمّد بن سعيد ولد سنة 249 و الأصل كما تقدم و يأتي «سنة ثمان و ستين و مائتين» و جعفر بن عبد اللّه بن جعفر المحمّدى كان ثقة في الرواية. و صحّف في النسخ «بمحمّد بن عبد اللّه».
(2) . أي يكفيكم و قد يقرأ «و يحسبكم» بالياء المثناة من تحت.
(3) . البقرة: 137.
(4) . في بعض النسخ «و أخبرنا عبد الواحد بن عبد اللّه بن يونس الموصلى قال: حدّثنا محمّد بن غياث – الخ» و فيه سقط، و عبد الواحد الموصلى أخو عبد العزيز يكنى أبا القاسم سمع منه التلعكبرى سنة ست و عشرين و ثلاثمائة و ذكر أنّه ثقة (صه).
36اِحْتِمَالَ أَمْرِنَا لَيْسَ هُوَ اَلتَّصْدِيقَ بِهِ وَ اَلْقَبُولَ لَهُ فَقَطْ إِنَّ مِنِ اِحْتِمَالِ أَمْرِنَا سَتْرَهُ وَ صِيَانَتَهُ عَنْ غَيْرِ أَهْلِهِ فَأَقْرِئْهُمُ اَلسَّلاَمَ وَ رَحْمَةَ اَللَّهِ يَعْنِي اَلشِّيعَةَ وَ قُلْ لَهُمْ يَقُولُ لَكُمْ رَحِمَ اَللَّهُ عَبْداً اِجْتَرَّ مَوَدَّةَ اَلنَّاسِ إِلَيَّ وَ إِلَى نَفْسِهِ يُحَدِّثُهُمْ بِمَا يَعْرِفُونَ وَ يَسْتُرُ عَنْهُمْ مَا يُنْكِرُونَ ثُمَّ قَالَ لِي وَ اَللَّهِ مَا اَلنَّاصِبَةُ لَنَا حَرْباً أَشَدَّ مَئُونَةً عَلَيْنَا مِنَ اَلنَّاطِقِ عَلَيْنَا بِمَا نَكْرَهُهُ وَ ذَكَرَ اَلْحَدِيثَ بِطُولِهِ.
6- وَ أَخْبَرَنَا عَبْدُ اَلْوَاحِدِ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ قَالَ أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ رَبَاحٍ اَلزُّهْرِيُّ1 عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْعَبَّاسِ اَلْحَسَنِيِّ عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ اَلْبَطَائِنِيِّ عَنْ مُحَمَّدٍ اَلْخَزَّازِ2 قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: مَنْ أَذَاعَ عَلَيْنَا حَدِيثَنَا هُوَ بِمَنْزِلَةِ مَنْ جَحَدَنَا حَقَّنَا.
7- وَ بِهَذَا اَلْإِسْنَادِ عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ اَلسَّرِيِّ 3قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: إِنِّي لَأُحَدِّثُ اَلرَّجُلَ اَلْحَدِيثَ فَيَنْطَلِقُ فَيُحَدِّثُ بِهِ عَنِّي كَمَا سَمِعَهُ فَأَسْتَحِلُّ بِهِ لَعْنَهُ وَ اَلْبَرَاءَةَ مِنْهُ.
يريد عليه السّلام بذلك أن يحدث به من لا يحتمله و لا يصلح أن يسمعه و يدل قوله على أنه عليه السّلام يريد أن يطوي من الحديث ما شأنه أن يطوى و لا يظهر
8- وَ بِهِ4 عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنِ اَلْقَاسِمِ اَلصَّيْرَفِيِّ5 عَنِ
(1) . هو أبو الحسن أحمد بن محمّد بن عليّ بن عمر بن رباح القلاء السواق الزهرى و كان ثقة في الحديث كما في الخلاصة، يروى عن محمّد بن العباس بن عيسى و هو ثقة يكنى أبا عبد اللّه و روى هو عن أبيه و الحسن بن عليّ البطائنى (جش) و في نسخة «الجبلى» بدل «الحسنى».
(2) . هو محمّد الخزّاز الكوفيّ الذي عده البرقي في رجاله من أصحاب أبي عبد اللّه الصادق عليه السّلام.
(3) . هو الحسن بن السرى الكاتب الكرخى ثقة له كتاب (جش).
(4) . يعني بهذا الاسناد.
(5) . الظاهر كونه القاسم بن عبد الرحمن الصيرفي شريك المفضل بن عمر.
37 اِبْنِ مُسْكَانَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَقُولُ: قَوْمٌ يَزْعُمُونَ أَنِّي إِمَامُهُمْ وَ اَللَّهِ مَا أَنَا لَهُمْ بِإِمَامٍ لَعَنَهُمُ اَللَّهُ كُلَّمَا سَتَرْتُ سِتْراً هَتَكُوهُ أَقُولُ كَذَا وَ كَذَا فَيَقُولُونَ إِنَّمَا يَعْنِي كَذَا وَ كَذَا إِنَّمَا أَنَا إِمَامُ مَنْ أَطَاعَنِي.
9- وَ بِهِ عَنِ اَلْحَسَنِ عَنْ كَرَّامٍ اَلْخَثْعَمِيِّ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ:
أَمَا وَ اَللَّهِ لَوْ كَانَتْ عَلَى أَفْوَاهِكُمْ أَوْكِيَةٌ1 لَحَدَّثْتُ كُلَّ اِمْرِئٍ مِنْكُمْ بِمَا لَهُ وَ اَللَّهِ لَوْ وَجَدْتُ أَتْقِيَاءَ لَتَكَلَّمْتُ وَ اَللّٰهُ اَلْمُسْتَعٰانُ
. – يُرِيدُ بِأَتْقِيَاءَ مَنْ يَسْتَعْمِلُ اَلتَّقِيَّةَ
10- وَ بِهِ عَنِ اَلْحَسَنِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ2 قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَقُولُ: سِرٌّ أَسَرَّهُ اَللَّهُ إِلَى جَبْرَئِيلَ وَ أَسَرَّهُ جَبْرَئِيلُ إِلَى مُحَمَّدٍ وَ أَسَرَّهُ مُحَمَّدٌ إِلَى عَلِيٍّ وَ أَسَرَّهُ عَلِيٌّ إِلَى مَنْ شَاءَ اَللَّهُ وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ وَ أَنْتُمْ تَتَكَلَّمُونَ بِهِ فِي اَلطُّرُقِ.
11 – وَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامِ بْنِ سُهَيْلٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ اَلْعَلاَءِ اَلْمَذَارِيُّ3 قَالَ حَدَّثَنَا إِدْرِيسُ بْنُ زِيَادٍ اَلْكُوفِيُّ4 قَالَ حَدَّثَنَا بَعْضُ شُيُوخِنَا قَالَ قَالَ اَلْمُفَضَّلُ: أَخَذْتُ بِيَدِكَ كَمَا أَخَذَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ بِيَدِي وَ قَالَ لِي
(1) . جمع وكاء و هو رباط القربة.
(2) . يعني به يحيى بن القاسم – أو أبى القاسم – الأسدى المكفوف يكنى أبا بصير كان ثقة وجيها مات سنة خمسين و مائة. (جش).
(3) . محمّد بن همام بن سهيل بن بيزان أبو عليّ الكاتب الاسكافى أحد شيوخ الشيعة الإماميّة، و كان – رحمه اللّه – كثير الحديث جليل القدر ثقة، له منزلة عظيمة، عنونه الشيخ و العلامة في رجاليها، و قال الخطيب في تاريخ بغداد: مات أبو عليّ محمّد بن همام بن سهيل في جمادى الآخرة سنة 332 و كان يسكن سوق العطش و دفن في مقابر قريش – انتهى. و المذاريّ – بفتح الميم و الذال و سكون الالف و في آخرها راء – و المذار قرية باسفل أرض البصرة، و عبد اللّه بن العلاء المذاريّ كان ثقة من وجوه أصحابنا كما في فهرست النجاشيّ.
(4) . كذا و لعلّ الصواب «إدريس بن زياد الكفرثوثى» و كان ثقة أدرك أصحاب أبى – عبد اللّه عليه السلام و روى عنهم، كما في (صه).
38يَا مُفَضَّلُ إِنَّ هَذَا اَلْأَمْرَ لَيْسَ بِالْقَوْلِ فَقَطْ لاَ وَ اَللَّهِ حَتَّى يَصُونَهُ كَمَا صَانَهُ اَللَّهُ وَ يُشَرِّفَهُ كَمَا شَرَّفَهُ اَللَّهُ وَ يُؤَدِّيَ حَقَّهُ كَمَا أَمَرَ اَللَّهُ 1 .
12 – وَ أَخْبَرَنَا عَبْدُ اَلْوَاحِدِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ اَلْحَسَنِ عَنْ حَفْصِ بْنِ نَسِيبٍ فُرْعَانَ 2قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَيَّامَ قَتْلِ اَلْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ مَوْلاَهُ فَقَالَ لِي يَا حَفْصُ حَدَّثْتُ اَلْمُعَلَّى بِأَشْيَاءَ فَأَذَاعَهَا فَابْتُلِيَ بِالْحَدِيدِ إِنِّي قُلْتُ لَهُ إِنَّ لَنَا حَدِيثاً مَنْ حَفِظَهُ عَلَيْنَا حَفِظَهُ اَللَّهُ وَ حَفِظَ عَلَيْهِ دِينَهُ وَ دُنْيَاهُ وَ مَنْ أَذَاعَهُ عَلَيْنَا سَلَبَهُ اَللَّهُ دِينَهُ وَ دُنْيَاهُ يَا مُعَلَّى إِنَّهُ مَنْ كَتَمَ اَلصَّعْبَ مِنْ حَدِيثِنَا جَعَلَهُ اَللَّهُ نُوراً بَيْنَ عَيْنَيْهِ وَ رَزَقَهُ اَلْعِزَّ فِي اَلنَّاسِ3 وَ مَنْ أَذَاعَ اَلصَّعْبَ مِنْ حَدِيثِنَا لَمْ يَمُتْ حَتَّى يَعَضَّهُ اَلسِّلاَحُ أَوْ يَمُوتَ مُتَحَيِّراً 4 .
(1) . هذا الحديث ليس في بعض النسخ و لذا جعلناه بين القوسين.
(2) . كذا، و في رجال الكشّيّ «عن حفص الابيض التمار قال: دخلت على أبي عبد اللّه عليه السلام أيّام طلب المعلى بن خنيس – و ساق نحو الكلام مع زيادة -» و لا يخفى اتّحادهما لاتحاد الخبر، و المعنون في الرجال «حفص بن الابيض التمار – أو النيار -». و في بعض النسخ المخطوطة «حفص التمار». و الظاهر كونه حفص بن نسيب بن عمارة الذي عده الشيخ في رجاله من أصحاب الصادق عليه السلام.
(3) . في رجال الكشّيّ «نورا بين عينيه، و زوده القوّة في الناس».
(4) . في البحار «يموت كبلا» و كبله كبلا أي قيده و حبسه. و في رجال الكشّيّ «أو يموت بخبل» و الخبل: الجنون، و فلج الأيدي و الارجل.