کتاب غیبت نعمانی – باب چهارم : روایاتی که درباره عدد امامان علیهم السلام رسیده

کتاب غیبت نعمانی با متن و ترجمه فارسی آنلاین

(باب – 4) * (آنچه در مورد اینکه امامان دوازده پیشوا هستند و از جانب) * خدا و برگزیدۀ اویند روایت شده است

1 – حسن بن أبی الحسن بصرىّ در خبرى که سندش را به معصوم مى‌رساند نقل مى‌کند که فرمود: «جبرئیل خدمت پیامبر رسیده گفت اى محمّد خداى عزّ و جلّ به تو دستور مى‌دهد که فاطمه را به همسرى برادر خودت على در آورى. پس رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله کسى را نزد علىّ علیه السّلام فرستاد و به او پیغام داد که: اى على من دختر خود فاطمه را که بانوى زنان جهانیان است و پس از تو محبوب‌ترین آنان نزد من است به همسرى تو در مى‌آورم، از شما دو فرزند متولّد خواهند شد که آن دو سروران جوانان بهشتى هستند پس از روزگار من شهداى به خون آغشته و مقهور در روى زمین، و بزرگواران گرانقدر نورانى هستند که خداوند به وسیلۀ ایشان آتش ستمکارى را فرو مى‌نشاند و حقّ را به دست آنان زنده مى‌کند و باطل را به وسیلۀ آنان نابود مى‌سازد، و شمار آنان به عدد ماههاى سال خواهد بود. عیسى فرزند مریم علیه السّلام پشت سر آخرین

88 ایشان به نماز خواهد ایستاد».

2 – ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى از امام جواد علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت به نقل از پدران خود علیهم السّلام فرمود: «روزى امیر المؤمنین علیه السّلام در حالى که فرزندش حسن ابن علىّ و سلمان فارسىّ با او بودند و خود به دست سلمان رضى اللّٰه عنه تکیه داشت پدیدار شد و به مسجد الحرام در آمده بنشست. در این هنگام مرد آراسته و خوش لباسى آمده به امیر المؤمنین علیه السّلام سلام کرد و در مقابل آن حضرت نشست و گفت: اى امیر مؤمنان سه مسأله را از شما مى‌پرسم، امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: آنچه برایت پیش آمده از من سؤال کن. پس آن مرد گفت: در مورد انسان مرا آگاه کنید که وقتى او در خواب است روحش به کجا مى‌رود؟ و اینکه چگونه آدمى چیزى را به یاد مى‌آورد و فراموش مى‌کند؟ و بالأخره اینکه چگونه فرزند آدمى شبیه عموها و دائیها مى‌شود؟ امیر المؤمنین علیه السّلام به امام حسن رو کرده فرمود: اى أبا محمّد تو به او پاسخ ده، پس امام حسن علیه السّلام باو فرمود: در مورد پرسش تو راجع به اینکه آدمى هنگامى که در خواب است روحش کجا مى‌رود، همانا روح او به باد آویخته و باد نیز خود به هوا آویخته تا وقتى که صاحب آن روح رو به بیدارى مى‌رود، پس اگر خداى تعالى به بازگشت روح به آن بدن اجازه دهد آن روح باد را به درون خود مى‌کشد و باد نیز به نوبۀ خود هوا را جذب مى‌کند و به این ترتیب

89 روح (آزاد شده) و در بدن صاحبش جاى مى‌گیرد، و اگر خداوند اجازۀ برگشت آن روح را به آن بدن ندهد، هوا باد را جذب مى‌کند و باد نیز روح را در خود نگاه مى‌دارد و آن به صاحبش باز نمى‌گردد تا روز رستاخیز فرا رسد.

و امّا آنچه راجع به یادآورى و فراموشى گفتى همانا دل آدمى (مغز انسان) در محفظه‌اى گوى مانند است و بر سر آن طبقى نهاده شده، هنگامى که او صلوات کاملى بر محمّد و آل محمّد مى‌فرستد، آن طبق از روى محفظه برداشته مى‌شود و دل فرد روشن مى‌شود و آدمى آنچه را فراموش کرده به یاد مى‌آورد، و اگر بر محمّد و آل او صلوات نفرستد، یا آن را ناقص ادا کند و از گفتن قسمتى از آن صرف نظر نماید آن طبق فرو مى‌افتد و دل تاریک مى‌شود و انسان آنچه را به یاد داشته فراموش مى‌کند.

و امّا آنچه راجع به چگونگى شبیه شدن نوزاد به عموها و دائیهایش پرسیدى، وقتى که شخص با دل آسوده و اعصاب آرام و جسمى بى‌دلهره و نگرانى نزد همسر خود رفته همبستر شود، نطفۀ حاصلۀ از آن نزدیکى، درون رحم جاى مى‌گیرد و نوزادى که به

90 دنیا مى‌آید به پدر و مادر خود شبیه مى‌شود، و اگر شخصى با دل پریشان و اعصابى ناآرام و بدنى مضطرب به زن خود در آمده نزدیکى کند، در این صورت نطفۀ او نیز دچار تشویش شده و با همان حالت بر یکى از رگها قرار مى‌گیرد، اگر بر رگى از رگهاى عموها (رگ و خون مشترک بین پدر و برادرانش که از حیث نژادى همخون او هستند یا روحیات مشترک خانوادگى پدرى) بنشیند طفل به عموهایش شبیه مى‌شود و اگر بر رگى از رگهاى دائیها (همخونهاى مادرى) قرار گیرد، نوزاد شبیه به دائیها مى‌شود. مرد سئوال‌کننده پس از شنیدن پاسخها گفت: شهادت مى‌دهم که هیچ معبودى جز خداوند نیست و همواره بر آن شهادت مى‌دهم، و شهادت مى‌دهم که محمّد پیامبر خدا است و همواره بر آن شهادت مى‌دهم و همان را به زبان مى‌آورم، و شهادت مى‌دهم که تو جانشین رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله و بر پا دارندۀ حجّت او هستى، و پیوسته بدان شهادت مى‌دهم و آن را خواهم گفت – و با دست خود به امیر المؤمنین علیه السّلام اشاره کرد، و (رو به امام حسن علیه السّلام) – گفت: گواهى مى‌دهم که تو وصىّ او (على علیه السّلام) و قیام‌کننده به حجّت او هستى و همیشه آن را خواهم گفت – و با دستش به امام حسن علیه السّلام اشاره کرد – بعد گفت شهادت مى‌دهم بر حسین بن علىّ که او جانشین حسن و قیام‌کننده به حجّت است و پیوسته چنین خواهم گفت و گواهى مى‌دهم بر علیّ بن الحسین که او به پا دارنده کار حسین است، همچنین گواهى مى‌دهم بر محمّد بن علىّ که او بر پا دارندۀ امر علىّ پدرش

91 است و شهادت مى‌دهم بر جعفر بن محمّد که او بر پا دارندۀ امر محمّد (پدر خویش) است و شهادت مى‌دهم بر موسى که او قیام‌کنندۀ به امر جعفر است و گواهى مى‌دهم بر علىّ که او ولىّ و قائم به امر پدر خود موسى است و گواهى مى‌دهم بر محمّد که قیام‌کننده به امر پدر خویش علىّ است و شهادت مى‌دهم بر على که قیام‌کننده به امر محمّد است، و گواهى مى‌دهم بر حسن که او بر پا دارندۀ امر پدر خود على است و بالأخره شهادت مى‌دهم بر مردى از فرزندان حسین که نام و کنیۀ او برده نشود تا زمانى که خداوند امر او را آشکار سازد که سراسر زمین را پر از عدل و برابرى کند همان گونه که از جور و ستم پر شده است، و درود بر تو اى امیر مؤمنان و رحمت خدا و برکات او بر تو باد، سپس برخاست و برفت؛ پس امیر المؤمنان علیه السّلام به فرزندش حسن علیه السّلام فرمود: اى ابا محمّد از پى او برو و ببین کجا مى‌رود، امام حسن علیه السّلام گوید: پشت سر او بیرون رفتم، همین که پاى خود را از مسجد بیرون نهاد دیگر نفهمیدم کجا رفت، من نزد پدرم امیر المؤمنین بازگشتم و او را از ماجرا آگاه کردم، به من فرمود: یا ابا محمّد آیا او را شناختى‌؟ گفتم: نه، خدا و پیامبرش و أمیر المؤمنین بهتر مى‌دانند، پس به من فرمود: او خضر بود».

3 – حسن بن عبّاس بن حریش از امام جواد علیه السّلام و آن حضرت از پدران خود علیهم السّلام

92 روایت کرده که أمیر المؤمنین علیه السّلام به ابن عبّاس فرمود: «در هر سالى شب قدر وجود دارد، در آن شب برنامه و دستور کار یک ساله و آنچه طىّ آن سال باید انجام شود از آسمان نازل مى‌شود و براى آن کار والیانى پس از رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله معیّن شده است. ابن – عبّاس عرض کرد: اى امیر مؤمنان آنان چه کسانند؟ فرمود: من و یازده تن از نسل من، امامانى که فرشتگان با آنان حدیث مى‌کنند».

4 – اصبغ بن نباته گوید: «روزى خدمت امیر المؤمنین علیه السّلام رسیدم و او را دیدم به اندیشه فرو رفته بود و انگشت خود بر زمین مى‌کوفت و یا مى‌سود، عرض کردم: اى امیر مؤمنین (مى‌بینم) بر روى زمین مى‌زنى آیا به آن دلبستگى دارى‌؟ فرمود: نه به خدا قسم هرگز ساعتى نه به آن علاقه داشته‌ام و نه به دنیا، لکن اندیشه‌ام به فرزندى است از نسل خودم، او همان مهدى است که زمین را پر از عدل و دادگرى خواهد کرد همچنان که لبریز از ستم و جفاکارى شده است؛ او دوران سرگردانى و غیبت خواهد داشت که طىّ آن گروههائى گمراه و پاره‌اى دیگر نیز به هدایت دست مى‌یابند. پس عرض کردم، اى

93 امیر مؤمنان مدّت آن سرگردانى و غیبت چقدر خواهد بود؟ فرمود: دوره‌اى از روزگار، پرسیدم: وقوع این امر حتمى است‌؟ فرمود: آرى همان گونه که خود او آفریده شده، پرسیدم: آیا من آن زمان را در مى‌یابم‌؟ (من تا آن موقع زنده هستم‌؟) فرمود: «اى اصبغ چگونه چنین کارى برایت ممکن است‌؟ آنان برگزیدگان این امّت‌اند همراه با نیکوکاران این اهل بیت» گفتم: پس از آن چه خواهد شد؟ فرمود: خداوند هر چه بخواهد انجام مى‌دهد که خدا را خواسته‌ها و انگیزه‌ها است و به عواقبى و مصالحى در این امر نظر دارد».

5 – ابو بصیر از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: «پدرم به جابر بن عبد اللّٰه انصارى فرمود:1 با تو کارى دارم، هر وقت که برایت زحمت نیست مى‌خواهم در آن خصوص با تو تنها باشم و آن را از تو بپرسم، جابر گفت: هر موقع شما مایل باشید (من حاضرم)، پس روزى پدرم با او به خلوت نشسته و به او گفت: اى جابر از آن لوحى که در دست فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله دیده‌اى و از آنچه مادرم فاطمه علیها السّلام در مورد چیزهائى که در آن لوح نوشته به تو خبر داده مرا نیز آگاه کن. جابر
(1) باید دانست در اینجا حذف صورت گرفته است و اصل مطلب این چنین بوده که «امام صادق علیه السّلام از پدرش نقل کرده که پدرم به جابر فرمود – الخ» و إلاّ امام صادق جابر را ندیده است، بلکه چند سال پس از او به دنیا آمده‌اند.

94 گفت: خداى یکتا را شاهد مى‌گیرم که روزى در زمان رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله بر مادرت فاطمه علیه السّلام وارد شدم و تولّد حسین علیه السّلام را به او تبریک گفتم و دیدم در دستش لوح سبز رنگى است، گمان کرده که آن زمرّد است، در آن لوح نوشته‌اى سپید شبیه نور خورشید دیدم، به او گفتم: پدر و مادرم فدایت، این لوح چیست‌؟ گفت: این لوحى است که خداى عزّ و جلّ آن را به رسولش صلّى اللّٰه علیه و آله هدیه داده و نام پدرم و نام شوهرم و نام دو فرزندم و نام آن جانشینان که از فرزندان من هستند در آن است، پدرم آن را به من داده تا بدان وسیله به من مژده بدهد، جابر اضافه کرد: بعد مادرت فاطمه علیها السّلام آن را به دست من داد، من آن را خواندم و از روى آن یادداشت کردم، پس پدرم به او گفت: جابر برایت امکان دارد آن را به من نشان دهى، گفت: بلى، و بعد پدرم با او به منزلش رفت، سپس پدرم صفحه‌اى از پوست را در آورد و گفت: اى جابر تو به نوشتۀ خودت نگاه کن تا من (نوشته خود را) بر تو بخوانم، و پدرم آن را براى او خواند و هیچ حرفى با حرف دیگر (از نسخۀ پدرم با نسخۀ او) اختلاف نداشت، پس جابر گفت: خدا را شاهد مى‌گیرم که من دیدم در آن لوح چنین نوشته شده:

به نام خداوند بخشندۀ مهربان، این نوشته‌اى است از سوى خداوند عزّ و جلّ عزیز و حکیم به محمّد پیامبر و نور و حجاب او و واسطه و میانجى و فرستاده و راهنماى خویش

95که آن را جبرئیل از نزد پروردگار جهانیان فرو آورده است، اى محمّد اسماء مرا بزرگ دار و نعمتهاى مرا سپاس گوى و عطایاى مرا انکار مکن، من خود همان خدایى هستم که هیچ معبودى جز من نیست، درهم شکننده ستمکاران، دولت بخش ستمدیدگان و حاکم و حسابخواه روز جزایم، من همان خدایم که هیچ معبودى جز من نیست هر کس به چیزى جز فضل من امیدوار باشد یا جز از دادگرى من بیمناک باشد او را عذاب خواهم کرد چنان عذابى که هیچ یک از مردمان را بدان پایه عذاب نکرده‌ام، پس تنها مرا پرستش کن و تنها توکّل بر من دار، همانا من پیامبرى برنینگیخته‌ام که دورانش را به پایان رسانم و زمانش سپرى شود مگر اینکه براى او جانشینى قرار داده باشم، همانا تو را بر همۀ پیامبران برترى داده‌ام و جانشین تو را بر همۀ اوصیاء فضیلت بخشیده‌ام و تو را به دو شیر نو رسیده‌ات و دو نواده‌ات حسن و حسین سرافراز نمودم، و حسن را پس از سر آمدن زمان پدرش سرچشمۀ علم خویش ساختم، و حسین را سرچشمۀ وحى خود گردانیدم و او را به شهادت سرافراز ساختم و نیک بختى را بر او تمام کردم، او برترین کسى است که در راه من به شهادت رسیده، و از حیث مقام بلندمرتبه‌ترین شهدا نزد من است. من کلمۀ تامّۀ خود را با او همراه ساختم و حجّت رساى خود را نزد او قرار دادم، به واسطۀ عترت او پاداش مى‌دهم و کیفر مى‌کنم، نخستین فرد آنان علىّ است که سرور

96 عبادت‌کنندگان و زینت بخش اولیاء پیشین من است و فرزند او با جدّش محمود هم نام است، نام او محمّد شکافندۀ دانش من و سرچشمۀ حکمت من است، بدگمانان و ناباوران به جعفر هلاک مى‌شوند، ردّکنندۀ او همچون کسى است که مرا ردّ مى‌کند. این سخن از سوى من محقّق است که بدون شکّ جایگاه جعفر را گرامى خواهم داشت و حتما خاطرش را در مورد شیعیان و یاوران و دوستانش خرسند خواهم ساخت، چنین مقدّر است که پس از او فتنه‌اى کور و بسیار تاریک (که دیدن چیزى ممکن نیست) اتّفاق خواهد افتاد، زیرا که ریسمان سنّت و فرمان من البتّه بریده نشود و حجّت من پوشیده نماند و اولیاء من به جام لبریز سیراب شوند، آنان بزرگواران والامقام روى زمین‌اند، بدانید اگر کسى یک تن از آنان را انکار کند چنان است که نعمت مرا انکار کرده باشد، و هر که آیتى از کتاب مرا دیگر گونه سازد پس بر من افترا روا داشته است، واى بر افتراگویان انکارکننده بدان هنگام که زمان بندۀ من موسى و دوست من و برگزیده‌ام به سرآید، همانا تکذیب‌کنندۀ او همچون تکذیب‌کنندۀ همۀ اولیاى من است، او یار و یاور من است و همان کسى است که سنگینى کارهاى پیامبرى را بر دوش او مى‌نهم و او را با قیام بدان مهم مى‌آزمایم و پس از او خلیفۀ من على بن موسى الرّضا است که او را دیو – نهاد گردنکشى به قتل مى‌رساند و در شهرى که بندۀ شایسته (خدا) ذو القرنین آن را بنا

97 کرده به خاک سپرده مى‌شود، نیکوترین بندگان من در کنار بدترین بندگانم مدفون مى‌گردد. این سخن از من محقّق است که حتما چشمان او را به فرزندش محمّد روشن خواهم ساخت، که پس از وى جانشین او و وارث علم او، و سرچشمۀ دانش من و نهانخانۀ راز من است و حجّت من است بر بندگانم، بهشت را جایگاه او ساخته‌ام و پایمردى او را در حقّ هفتاد هزار تن از اهل بیتش که همگى در خور آتش باشند خواهم پذیرفت، و نیک بختى را بر فرزند او علىّ تمام خواهم کرد که او یار و یاور من است و شاهد در میان بندگانم، و امانت‌دار بر وحى من است و حسن را که دعوت‌کننده به راه من و خزانه‌دار دانش من است از او بوجود آورم، و سپس این امر را به فرزند او (امام زمان علیه السّلام) که رحمتى است بر جهانیان (یا براى رحمت به جهانیان) کامل خواهم نمود، همان که کمال موسى و جمال عیسى و بردبارى أیّوب در وجود او گرد آمده، در زمان غیبت او اولیاى من خوار مى‌شوند و هم چنان که سرهاى ترک و دیلم (کنایه از دشمنان عرب) هدیه مى‌شود سرهاى آنان نیز به عنوان هدیه برده مى‌شود، پس کشته و سوزانده مى‌شوند و همواره نگران و هراسان و وحشتزده‌اند، زمین از خونشان رنگین مى‌شود و در میان زنانشان شیون و زارى (در سوگ) بلند مى‌شود، آنان به راستى اولیاى من‌اند و بر من است که از آنان هر گونه کورى و تاریکى عمیق را بردارم و به رعایت آنان زلزله‌ها را بازگردانم و از آنان دشواریها و گرفتاریهاى بزرگ و گردنگیر را بردارم

98«از پروردگارشان درودها و رحمت بر آنان باد و آنان همان هدایت‌شدگان‌اند».

ابو بصیر (راوى حدیث) گوید: «اگر در سراسر زندگیت جز همین یک حدیث، حدیث دیگرى هم نشنوى براى تو بس است، پس آن را جز از اهل آن (از بیگانگان) حفظ کن».

6 – زرارة بن أعین از امام باقر و آن حضرت از پدران خود علیهم السّلام نقل کرده که:

«رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله فرمود: از خاندان من دوازده نفرند که فرشتگان با ایشان حدیث مى‌کنند، پس مردى که نامش عبد اللّٰه بن زید و برادر رضاعى علىّ بن الحسین علیهما السّلام بود (با تعجّب) گفت: سبحان اللّٰه طرف حدیث با فرشتگان‌؟! – مانند کسى که به آن ناباور باشد – راوى گوید: امام باقر علیه السّلام به او رو کرده فرمود: بدان به خدا قسم فرزند مادرت این چنین بود – یعنى علىّ بن الحسین علیهما السّلام -».

(7) ابو بصیر از امام صادق و آن حضرت از آباء خود علیهم السّلام روایت کرده که: رسول

99 خدا صلّى اللّٰه علیه و آله فرمود: به درستى که خداى عزّ و جلّ از هر چیزى، یک تا را برگزیده است:

[از روى زمین، مکّه را اختیار کرد و از سرزمین مکّه، مسجد الحرام را و از آنجا بخشى را که کعبه در آن است و از چهارپایان، مادۀ آنان را و از گوسفندان، میش را و] از روزها روز جمعه را برگزید و از ماهها، ماه رمضان را و از شبها، شب قدر را اختیار کرد، و از میان مردم، بنى هاشم را، و از میان بنى هاشم، من و علىّ را برگزید و از تبار من و علىّ‌، حسن و حسین را اختیار کرد و آن (سلسله) را تا دوازده امام کامل کرد که از فرزندان حسین‌اند، و نهمین آن فرزندان، باطن آنان و همچنین ظاهر آنان است و برترین ایشان و قائم ایشان است». (یعنى همان شخصى که در صلب آنان است او است که ظاهر خواهد شد و حکومت خواهد کرد).

عبد اللّٰه بن جعفر در حدیث خود اضافه کرده است که: «آنان دین را از تحریف تندروها و نسبتهاى باطل‌گرایان و تأویل نادانان محفوظ مى‌دارند».

همچنین سعید بن غزوان از امام صادق علیه السّلام روایت مى‌کند که آن حضرت فرمود:

رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله فرمود: همانا خداى عزّ و جلّ مرا برگزید – و همان حدیث سابق را تا پایان نقل کرده است -.

100

روایاتى از کتاب سلیم بن قیس هلالى

8 – از سلیم بن قیس هلالى نقل شده: هنگامى که معاویه، ابو درداء و ابو هریره را نزد خود فرا خواند و ما آن زمان در صفّین همراه امیر المؤمنین علیه السّلام بودیم، و آن دو را مأمور رساندن پیامى به امیر المؤمنین علیه السّلام نمود و آنان پیغام را به آن حضرت رسانیدند حضرت فرمود: «آنچه را که معاویه همراه با شما فرستاده بود (پیامى به وسیله شما فرستاده بود) به من رساندید، اکنون از من نیز بشنوید و همان گونه که به من ابلاغ کردید، از طرف من نیز آن را به او ابلاغ کنید، آن دو گفتند: بسیار خوب، پس علىّ علیه السّلام پاسخى طولانى در جواب معاویه گفت تا اینکه سخن به یادآورى نصب او به امر خداى تعالى به وسیلۀ رسول خدا در غدیر خم رسید، فرمود: هنگامى که آیۀ: «إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ‌
» – الآیه» «همانا که ولىّ شما فقط خداوند است و پیامبرش و کسانى که ایمان آورده‌اند و نماز

101 بر پا مى‌دارند و زکات مى‌دهند در حالى که نماز مى‌گزارند»1 بر پیامبر نازل شد مردم گفتند: اى رسول خدا آیا این ولایت مخصوص پاره‌اى از مؤمنان است یا همۀ ایمان آورندگان را در بر مى‌گیرد؟ خداى تعالى به پیامبرش امر فرمود تا از ولایت آن کس که خداوند ایشان را به ولایت او امر نموده آگاهشان سازد و مطابق آنچه از نماز و زکات و روزه و حجّشان که براى آنان تفسیر کرده ولایت را نیز براى آنان بیان نماید، علىّ علیه السّلام فرمود: پس رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله در غدیر خم مرا به جانشینى خویش برگماشت و فرمود:

همانا خداى عزّ و جلّ مرا همراه با پیامى گسیل داشت که سینه‌ام را مى‌فشرد و گمان مى‌کردم که مردم مرا تکذیب کنند، پس خداوند مرا تهدید فرمود که حتما آن پیام را برسانم و گر نه مرا عذاب خواهد کرد، (و خطاب به من فرمود) اى علىّ برخیز، و پس از این که دستور داد مردم را براى جماعت دعوت کنند، و خود با آنان نماز ظهر را به جاى آورد با صداى هر چه بلندتر فرمود: اى مردم بدانید که خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنان، و من نسبت به مؤمنان شایسته‌تر و سزاوارتر از آنان نسبت به خودشان هستم، هر کس که من مولاى اویم، علىّ نیز مولاى اوست، خدایا کسى را که دوستدار اوست دوست بدار و آن کس که با او دشمنى مى‌کند دشمن بدار. پس سلمان فارسى رو به او برخاست و گفت: اى رسول خدا چگونه ولایتى (در چه چیزى)؟ آن حضرت فرمود:
(1) المائدة: 54.

102 هر کس که من به او از خودش سزاوارترم پس علىّ نیز نسبت به او شایسته‌تر از خود اوست، پس خداوند عزّ و جلّ این آیه را نازل فرمود: «اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ‌
» – الآیه «امروز دین شما را برایتان کامل گردانیدم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و بدین راضى شدم که اسلام دین شما باشد»1.

پس سلمان به او گفت: اى رسول خدا آیا این آیات مخصوص علىّ نازل شده است‌؟ آن حضرت فرمود: بلکه در بارۀ او و در مورد اوصیاى من تا روز قیامت نازل گردیده، سلمان گفت: اى رسول خدا آنان را براى من روشن نما (که چه کسانى‌اند)، فرمود: علىّ برادر من و وصىّ من و وارث من و جانشین من است در میان امّتم، و پس از من ولىّ هر مؤمنى است و یازده امام از فرزندان او که نخستین آنها فرزندم حسن و بعد حسین است، سپس نه تن از فرزندان حسین هر یک پس از دیگرى، آنان با قرآن قرین‌اند و قرآن با ایشان است، نه ایشان از قرآن جدا مى‌شوند و نه قرآن از آنان، تا اینکه در کنار حوض کوثر به من ملحق شوند.

پس دوازده نفر از مردانى که در بدر شرکت کرده بودند به پا خواستند و گفتند: اى امیر المؤمنین ما گواهى مى‌دهیم که این سخن را به همان گونه که تو فرمودى از رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله شنیده‌ایم، درست مثل هم، نه بیش نه کم؛ و بقیّۀ اصحاب بدر که همراه
(1) المائدة: 3.

103 علىّ علیه السّلام در صفّین حضور یافته بودند گفتند: ما بخش زیادى از آنچه را فرمودى به یاد داریم ولى همۀ آن را به خاطر نداریم، و این دوازده نفر افراد برگزیده و با فضیلت ما هستند، علىّ علیه السّلام فرمود: راست مى‌گوئید، همۀ مردم در خاطر نگه نمى‌دارند (با حافظه نیستند) پاره‌اى از آنان از این حیث بر دیگرى برترى دارد.

بعد چهار نفر از آن دوازده نفر یعنى: أبو الهیثم بن التّیّهان و أبو أیوب و عمّار و خزیمة بن – ثابت ذو الشّهادتین به پا خاستند و گفتند: ما شهادت مى‌دهیم که فرمایش آن روز رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله را به خاطر سپرده‌ایم، به خدا قسم که او به پا ایستاده بود و على نیز در کنار او ایستاده بود و در این حال رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله مى‌فرمود: اى مردم به راستى که خداوند مرا امر فرموده تا امامى بر شما بگمارم که وصىّ من در میان شما باشد و پس از من جانشینم باشد در میان اهل بیتم و امّتم و آن کس باشد که خداوند اطاعت او را در کتاب خود بر مؤمنان واجب ساخته و در آن شما را به ولایت او امر فرموده. من عرض کردم: از زخم – زبان منافقان و تکذیب آنان بیمناکم، پس مرا تهدید فرمود که حتما آن را ابلاغ کنم و گر نه مرا کیفر خواهد کرد. اى مردم همانا خداى عزّ و جلّ در کتاب خویش شما را به نماز امر فرموده و من آن را براى شما بیان کرده‌ام و روش آن را به شما آموخته‌ام و همچنین

104 زکات و روزه که آن دو را نیز براى شما بیان کرده و توضیح داده‌ام و خداوند در قرآنش شما را به ولایت امر فرموده؛ من شما را گواه مى‌گیرم اى مردم که آن ولایت مخصوص این شخص و اوصیاى من از فرزندان خودم و اوست، اوّلشان فرزندم حسن و بعد حسین و سپس نه تن از فرزندان حسین است، آنان از کتاب (قرآن) جدا نمى‌شوند تا آنکه در کنار حوض به من ملحق شوند.

اى مردم، من پناهگاه شما را پس از خود، و پیشوا و ولىّ و رهبرتان را پس از خویش به شما اعلام کردم، او علىّ بن أبی طالب برادر من است و هم او در میان شما به منزلۀ خود من است، پس کار دین خود را به او واگذار کنید و در همۀ امورتان از او فرمانبردارى نمائید، همانا تمامى آنچه خداى عزّ و جل به من آموخته نزد اوست، خداى عز و جل مرا امر فرموده که آن را فقط به او بیاموزم و بشما گوشزد کنم آن علم، همه نزد اوست، پس شما از او بپرسید و از وى و اوصیاء وى فرا گیرید، شما به آنان چیزى را نیاموزید و بر آنها پیشى نگیرید و از ایشان بازپس و دور نمانید، همانا آنان قرین حقّاند و حقّ نیز با آنان همراه است، حق از آنان جدا نشود و آنان حقّ را کنار نمى‌گذارند.

سپس علىّ – صلّى اللّٰه علیه – به أبو درداء و ابو هریره و کسانى که گرد او بودند فرمود:

105 اى مردم آیا مى‌دانید خداوند تبارک و تعالى در کتاب خود آورده است که: «خداوند چنین خواسته است که تنها از شما اهل بیت پلیدى را بزداید و شما را پاک گرداند»1 پس رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله من و فاطمه و حسن و حسین را در بالاپوشى گردآورد و بعد فرمود:

«پروردگارا اینان حبیبان من و عترت من [و گرانمایگان من] و خاصّان من و اهل بیت من‌اند، پس پلیدى از ایشان بزداى و آنان را پاکى بخش» پس امّ سلمه گفت: و من نیز، آن حضرت به او فرمود: تو خیر در پیش دارى امّا این آیه فقط در مورد من و برادرم علىّ و دخترم فاطمه و دو فرزندم حسن و حسین و نه فرزندم از فرزندان حسین نازل شده است، و در آن غیر از خودمان هیچ کس با ما شریک نیست». در این هنگام بیشتر حاضران برخاستند و گفتند: ما گواهى مى‌دهیم که امّ سلمه این موضوع را براى ما نقل کرده بعد هم آن را از رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله پرسیدیم و آن حضرت نیز براى ما به همان صورت که امّ سلمه – رضی الله عنه – گفته بود نقل فرموده، آنگاه گفت: آیا شما نمى‌دانید خداى عزّ و جلّ در سوره حجّ نازل فرموده: «اى کسانى که ایمان آورده‌اید رکوع کنید و سجده به به جاى آرید و خداى خویش را پرستش کنید و کار نیک انجام دهید شاید رستگار شوید و در راه خدا جهاد کنید بدان گونه که شایستۀ جهاد در راه اوست، اوست که شما را برگزیده و در دین براى شما فشار و سختى قرار نداده که همان آئین پدرتان ابراهیم است
(1) الاحزاب: 33.

106 خدا شما را پیش از این و در این کتاب مسلمان خواند تا پیامبر شاهد بر شما و شما شاهدان بر مردم باشید» و به هنگام نزول این آیه سلمان رضى اللّٰه عنه به پا خاسته گفت: اى رسول خدا اینان که تو شاهد بر آنان و آنان نیز شاهدان بر مردم‌اند و خدا آنان را برگزیده و بر ایشان تنگى و سختى در دین که خود کیش پدرشان ابراهیم است مقرّر نفرموده چه کسانى هستند؟ رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله فرمود: منظور خداى تعالى از آن، سیزده انسان بدین ترتیب است: «من و برادرم علىّ و یازده نفر از فرزندانش». پس حاضران گفتند: خدایا مطلب همین طور است ما آن را از رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله شنیده‌ایم.

پس علىّ علیه السّلام فرمود: شما را به خدا قسم مى‌دهم آیا مى‌دانید که در آخر عمر رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله آنگاه که به سخن گفتن براى مردم برخاست و پس از آن دیگر خطابه‌اى ایراد نکرد (آخرین خطبۀ خود) فرمود: «اى مردم من در میان شما دو چیز (گرانمایه) از خود به جاى گذاشته‌ام که تا وقتى بدان چنگ زده‌اید گمراه نشوید، و آن عبارت از کتاب خداى عزّ و جلّ و اهل بیت من است، و خداى لطیف و خبیر به من خبر داده و تأکید فرموده که آن دو هرگز از یک دیگر جدا نمى‌شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند»؛ گفتند آرى به خدا شهادت مى‌دهیم که همۀ این گفتار از رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله است.

پس از آن دوازده نفر از حاضران برخاستند و گفتند: ما گواهى مى‌دهیم هنگامى که

107 رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله خطبه ایراد مى‌فرمود، همان روزى که در آن وفات یافت عمر بن – خطّاب با حالتى شبیه به شخص خشمگین (که گوئى خشمگین است) برخاست و گفت:

اى رسول خدا این سخن مربوط به همۀ افراد خانوادۀ تو است‌؟ آن حضرت پاسخ داد:

«نه، بلکه فقط ناظر به جانشینان من از بین ایشان است یعنى: علىّ که برادر و وزیر و وارث من است، و جانشین من در میان امّتم و پس از من ولىّ هر مؤمنى است، او نخستین و بهترین آنان است، بعد وصىّ او همین پسرم، و به حسن اشاره فرمود، سپس وصىّ او این فرزندم به حسین اشاره نمود، سپس بعد از او آن فرزندم که با برادرم همنام است، سپس وصىّ او همنام با خودم، و سپس هفت نفر از فرزندانش یکى پس از دیگرى تا اینکه که در کنار حوض (کوثر) به من ملحق شوند، آنان شهداى خدا بر روى زمین اویند و حجّتهاى او بر بندگانش، هر که از ایشان اطاعت کند خدا را فرمانبردارى کرده و هر که با آنان مخالفت کند خدا را نافرمانى کرده است».

بعد همان هفتاد نفر از اصحاب بدر و نزدیک به همان مقدار از مهاجرین برخاستند و گفتند: چیزى را به یاد ما آورید که فراموشش کرده بودیم، گواهى مى‌دهیم که ما نیز آن را از رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله شنیده‌ایم.

پس ابو درداء و ابو هریره از آنان جدا شده روانه شدند و تمامى آنچه را که علىّ علیه السّلام

108 فرموده بود و حاضران را بر آن گواه گرفته بود و پاسخ و شهادت مردم را بر آن به معاویه بازگفتند».

9 – و باز سلیم بن قیس هلالى گوید: «هنگامى که ما به همراه علىّ علیه السّلام از صفّین بازمى‌گشتیم آن حضرت در نزدیکى دیر یک نصرانى فرود آمد، در این موقع پیرمردى خوش روى با ظاهرى آراسته که کتابى همراه داشت، از دیر بیرون آمد تا به خدمت أمیر المؤمنین علیه السّلام رسید و بر او سلام کرد، سپس گفت: من از تبار یکى از حواریّین عیسى بن مریم هستم که برترین آن دوازده حواری عیسى و محبوبترین ایشان نزد او بود و وى او را بر دیگران مقدّم مى‌داشت و او را جانشین خود ساخت، کتابهاى خود را به او داد و حکمت خویش را به او آموخت، افراد این خانواده همواره بر دین عیسى بوده‌اند، و پیوسته کیش او را به دست داشتند، نه کافر شدند و نه مرتدّ، و نه تغییرى در دین او بوجود آوردند، و آن کتابها به املاء عیسى بن مریم و به خط دست نویس پدر ما هم اکنون نزد من است؛ در آن کتاب از تمامى آنچه که مردم پس از او انجام خواهند داد یاد شده است، و نیز نام یکایک پادشاهان که پس از او از میان مردم به سلطنت مى‌نشینند (ذکر شده) و همچنین ذکر اینکه خداى تبارک و تعالى مردى از عرب را که از فرزندان اسماعیل پسر ابراهیم خلیل خدا است از سرزمینى که به آن تهامه مى‌گویند و از

109 قریه‌اى که به آن مکّه گفته مى‌شود بر مى‌انگیزد، آن مرد «احمد» نامیده مى‌شود، و داراى دوازده اسم است و نیز زمان بعثت او و زادگاهش و هجرتش، و کسانى که با او مى‌جنگند، و آن که یاریش مى‌کند، و کسى که با او دشمنى مى‌ورزد، و این که چه مقدار زندگى مى‌کند، و امّتش پس از او با چه چیزها روبرو مى‌شود، تا زمانى که عیسى بن – مریم از آسمان فرو آید، همۀ اینها در آن کتاب آمده است، همچنین در آن ذکر شده که سیزده نفر از بهترین آفریدگان خدا از فرزندان اسماعیل پسر ابراهیم خلیل اللّٰه که محبوبترین خلق خدا در نزد او هستند، و اینکه خدا دوست هر کسى است که آنان را دوست بدارد و دشمن هر کس است که آنان را دشمن بدارد، هر آن کس که از ایشان اطاعت کند هدایت شده و هر که آنان را نافرمانى کند گمراه گشته است، طاعت آنان، طاعت خدا و گردنکشى نسبت به آنان، گردنکشى با خدا است، و نامها و نسبتها و اوصافشان در آن کتاب نوشته شده، و اینکه هر کدام از آنها یکى پس از دیگرى چقدر زندگى مى‌کند و چند نفر از آنان دین خود را پوشیده مى‌دارد و آن را از قومش پنهان مى‌کند، و چه کسى از بین آنان ظهور خواهد کرد و مردم اوامر او را گردن مى‌نهند تا عیسى بن مریم بر آخرین آنان از آسمان فرود مى‌آید و عیسى پشت سر او به نماز مى‌ایستد و مى‌گوید: همانا شما پیشوایانى هستید که هیچ کس را شایسته نیست بر شما پیشى جوید، پس او پیش مى‌رود و با مردم نماز مى‌گزارد و عیسى در صف پشت سر او

110مى‌ایستد.

نخستین و برترین آنان رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله است که پاداش او برابر پاداش جملۀ ایشان و همه کسانى است که از ایشان پیروى مى‌کنند و به وسیلۀ ایشان هدایت یافته‌اند، نام او عبارت است از: محمّد و عبد اللّٰه و یس و فتّاح و خاتم و حاشر و عاقب و ماحى و قائد و نبىّ خدا و صفىّ خدا و حبیب خدا، و اینکه هر کجا خداوند یاد شود نام او نیز یاد مى‌شود؛ او نزد پروردگار عالم یکى از گرامى‌ترین آفریدگان خدا است و محبوبترین آنان در پیشگاه خداوند؛ خداى تعالى هیچ فرشتۀ مکرّم و هیچ پیامبر مرسلى از آدم و غیر او نیکوتر و محبوب‌تر از او نزد خود نیافریده است، در روز قیامت او را بر سریر خویش مى‌نشاند، و شفاعت او را در مورد هر کس که او در حقّش شفاعت کند مى‌پذیرد، و قلم در لوح محفوظ به نام او محمّد رسول خدا جریان یافته و به نام پرچمدار روز رستاخیز بزرگ، که برادر و وصىّ او و وزیر او و جانشین اوست در میان امّتش، و نزد خدا یکى از محبوبترین آفریدگان خدا پس از وى اوست یعنى علىّ پسر عموى پدر و مادرى او، و ولىّ هر مؤمنى پس از او، و سپس یازده تن از فرزندان محمّد و فرزندان او (علىّ‌) اوّلین آنان به نام دو فرزند هارون، شبّر و شبّیر خوانده مى‌شود و نه تن دیگر از نسل آن فرزند کوچکتر یکى پس از دیگرى، آخرینشان کسى است که عیسى بن مریم

111 پشت سر او به نماز مى‌ایستد – و بقیّۀ حدیث را به درازایش نقل کرده است -».

10 – و باز سلیم بن قیس هلالى گوید: «به علىّ علیه السّلام عرض کردم من از سلمان و مقداد و ابو ذر چیزهائى از قرآن و روایاتى از پیامبر صلّى اللّٰه علیه و آله [غیر از آنچه در دسترس مردم است] شنیده‌ام و بعد تصدیق آنچه را شنیده بودم از تو شنیده‌ام، و در دست مردم مواردى فراوان از تفسیر قرآن و از احادیث منقول از رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله دیده‌ام که مخالف با گفتۀ سلمان و مقداد و أبو ذر است و گمان آنان این است که آنها باطل و نادرست است، آیا به نظر شما ایشان عمدا به رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله دروغ مى‌بندند و قرآن را با نظرات شخصى خود تفسیر مى‌کنند؟ سلیم بن قیس گوید: علىّ علیه السّلام رو به من کرد و گفت: حال که سؤال کردى جواب را خوب دریاب، در میان مردم حقّ و باطل، راست و دروغ، ناسخ و منسوخ، خاصّ و عام، محکم و متشابه، و چیزهائى که واقعا به خاطر دارند و آنچه ناشى از پندار آنان و نادرست است همه وجود دارد، در زمان خود رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله چندان دروغ به پیامبر صلّى اللّٰه علیه و آله نسبت داده شده که به ایراد خطابه برخاست و فرمود: اى مردم دروغ بستن به من بسیار شایع شده است، هر که از روى عمد به من دروغ بسته جایگاهش را در آتش برگزیند. پس از سپرى شدن زمان رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله نیز

112 هم چنان به آن حضرت دروغ بستند. جز این نیست که حدیث را (یکى از این) چهارگونه شخص براى تو نقل مى‌کند و آنان را پنجمى نیست (بیرون از این چهار قسم نیستند).

اوّل: منافقى که تظاهر به ایمان مى‌کند، و به طور ساختگى اسلام را به زبان دارد، از آلودگى به گناه خوددارى نمى‌کند، و از این عمل ناروا که عمدا به رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله دروغ ببندد پروا ندارد، اگر مردم بدانند چنین کسى منافق و دروغگو است از او حدیث را نمى‌پذیرند و تصدیقش نمى‌کنند ولى متأسّفانه آنان با خود مى‌گویند: این شخص از اصحاب است و با رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله سابقۀ صحبت داشته و آن حضرت را دیده و از او حدیث شنیده است [پس حدیثش را از او مى‌پذیرند، در صورتى که از چگونگى حال او خبر ندارند] و خداى تعالى از وجود منافقین به تو خبر داده بدان خبرها که از منافقان است تو را با خبر ساخته، و بدان وصفها که از ایشان کرده چگونگى آنان را بیان فرموده است، خداى عزّ و جلّ مى‌فرماید: «چون آنان را ببینى پیکرها و ظاهرهایشان تو را به شگفتى وادارد، و اگر سخن بگویند به گفتارشان گوش فرا دهى» این منافقان پس از رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله هم چنان باقى بودند و خود را به سردمداران گمراهى و دعوت‌کنندگان به آتش دوزخ از راه نادرستى و نیرنگ و دروغ و بهتان نزدیک ساختند تا اینکه مقام فرمانداریها را به آنان سپردند، و آنان را بر گردۀ مردم بار کردند، و به وسیلۀ آنان دنیا را به کام خود کشیدند و چپاول کردند، مردم نیز پیوسته دنباله رو فرمانروایان خود و دنیا –

113طلبان هستند مگر کسى که خداى عزّ و جلّ او را نگه دارد، این یکى از آن چهار نفر است.

دوم: آدمى است که از رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله چیزى را شنیده ولى آن را به همان صورت که بیان شده درست به خاطر نسپرده، لا جرم دچار خیال و گمان شده ولى قصد دروغ گفتن ندارد، پس آن چیزى را که توهّم کرده، همان را به یاد دارد و همان را مى‌گوید و همان را عمل مى‌نماید و همان را روایت مى‌کند و مدّعى است که: من آن را از رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله شنیده‌ام، پس اگر مسلمانان بدانند او در حدیث دچار گمان و پندار شده از او نمى‌پذیرند و اگر خود او نیز بداند که آن ناشى از پندار و گمان است مسلّما آن را کنار خواهد گذاشت.

سوم: آن کس باشد که شنیده است رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله چیزى را امر فرموده و سپس خود همان چیز را نهى فرموده، و او از این (نسخ و تغییر حکم) آگاهى ندارد. یا شنیده است که پیامبر صلّى اللّٰه علیه و آله چیزى را نهى فرموده و بعدا خود دستور به انجام همان چیز داده است، ولى او از این امر بى‌اطّلاع است، بنا بر این منسوخ را به خاطر دارد و از ناسخ اطّلاع ندارد، چنین کسى اگر بداند آنچه به یاد دارد منسوخ است حتما آن را کنار مى‌گذارد، و مردم نیز وقتى آن را از او مى‌شنوند اگر بدانند نسخ شده است مسلّما آن را کنار خواهند گذاشت.

114 چهارم: کسى است که به خاطر تنفّر از دروغ و ترس از خداى عزّ و جلّ و بزرگداشت رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله نه به خدا دروغ مى‌بندد نه به رسول او، و نه حدیث را فراموش مى‌کند، بلکه آن را به همان صورت که هست به خاطر سپرده و آن را همان گونه که شنیده، بى‌کم و زیاد نقل مى‌کند، نه چیزى به آن مى‌افزاید و نه چیزى از آن کم مى‌کند، او ناسخ و منسوخ هر دو را به خاطر دارد، به ناسخ عمل مى‌کند و منسوخ را ترک مى‌گوید. باید دانست که امر و نهى رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله همانند قرآن داراى ناسخ و منسوخ، عامّ و خاصّ‌، و محکم و متشابه است، گاهى اتّفاق مى‌افتد که کلام رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله داراى دو وجه بود، به اعتبارى عامّ و به اعتبارى خاصّ‌، مانند قرآن [خداى عزّ و جلّ در کتاب خود مى‌فرماید: «هر آنچه پیامبر براى شما آورد آن را بگیرید و از آنچه شما را از آن بازداشت دست بکشید»2]، آن کلام را کسى مى‌شنید که شناخت نداشت [و در نمى‌یافت] چیزى را که مورد نظر خداى عزّ و جلّ و منظور رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله بوده است، و همۀ اصحاب رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله چنین نبودند که وقتى از آن حضرت پرسشى مى‌کنند پاسخ آن را نیز درک کنند، گاه در بین آنان کسى یافت مى‌شد که از آن حضرت سؤالى مى‌کرد ولى در مقام فهمیدن پاسخ نبود، تا آنجا که دوست مى‌داشتند (ترجیح
(2) الحشر: 7.

115 مى‌دادند) یک عرب بادیه‌نشین یا رهگذرى تازه وارد بیاید و از رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله پرسشى کند و آنان بشنوند (چون جواب او را ساده و واضح مى‌فرمود دیگران درک مى‌کردند)، ولى من (علىّ علیه السّلام) هر روز یک بار و هر شب یک دفعه نزد پیامبر صلّى اللّٰه علیه و آله مى‌رفتم و آن حضرت در آن موقع با من تنها مى‌شد [در خلوتى که هر جا آن حضرت بود من همراه او بودم] و اصحاب رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله مى‌دانند که آن حضرت با هیچ کس غیر از من آن گونه رفتار نمى‌کرد، چه بسا این خلوت در خانۀ من صورت مى‌گرفت. چه بسا که رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله نزد من مى‌آمد و بلکه بیشتر دفعات به خانه‌ام مى‌آمد، و گاهى هم که من در یکى از خانه‌هایش نزد او مى‌رفتم او خانه را براى من خلوت مى‌کرد و زنان خود را از پیش من به دور مى‌کرد و غیر از من کسى نزد او باقى نمى‌ماند، و هر گاه آن حضرت خود براى گوشزد امرى با من در خلوت به خانه‌ام نزد من مى‌آمد فاطمه و هیچ یک از دو فرزندم از نزد من برنمى‌خاستند و از ما دور نمى‌شدند و اگر من شروع به پرسش مى‌کردم آن حضرت به من پاسخ مى‌گفت و هر گاه خاموش مى‌شدم و پرسشهایم تمام مى‌شد او خود شروع مى‌کرد و از خدا مى‌خواست که آن را در خاطر من نگه دارد و به من بفهماند، و من از آن هنگام که برایم دعا فرمود هرگز چیزى را از یاد نبرده‌ام همانا من به رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله عرض کردم اى پیامبر خدا از آن وقتى که تو خدا را به آن دعا در باره من خوانده‌اى تاکنون چیزى از آنچه را به من آموخته‌اى و بر من املاء کرده‌اى فراموش نکرده‌ام پس چرا دستور نوشتن آن را به من مى‌دهى‌؟ آیا بیم دارى که

116 فراموش کنم آن حضرت فرمود: اى برادرم من برایت از جهت فراموشى نگران نیستم که مبادا فراموش کنى و یا ندانى زیرا خداى عزّ و جلّ مرا آگاه فرموده که به دعا و خواستۀ من در مورد تو و شریکانت که پس از تو هستند پاسخ مثبت داده و دعایم را مستجاب فرموده و تو فقط براى آنانست که باید بنویسى، عرض کردم: اى رسول خدا شریکان من چه کسانى‌اند؟ فرمود: کسانى که خداوند آنان را با خویشتن و من قرین ساخته و فرموده: «اى کسانى که ایمان آورده‌اید از خدا و رسولش و صاحبان امر خود اطاعت کنید» و اگر از بروز اختلاف و کشمکش در چیزى بیم دارید پس آن را به خداوند و رسول او و صاحبان امر خود برگردانید من عرض کردم: اى پیامبر خدا آنان چه کسانى‌اند؟ فرمود: آنان جانشینان تو هستند تا اینکه در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند، همه آنان راهنمایان و راه یافتگانند، یارى نکردن آن کسانى که ایشان را یارى نکند آسیبى به عزّت ایشان نمى‌رساند، آنان با قرآنند و قرآن نیز با آنان است، ایشان از قرآن جدا نمى‌شوند و قرآن نیز از ایشان جدا نمى‌گردد و به واسطه آنان امّت من یارى مى‌گردد، و باران رحمت بر آنان باریده مى‌شود و به برکت دعاهاى با حقیقت و بزرگ ایشان بلاها و گرفتاریها (از امّت من) باز مى‌گردد، عرض کردم! اى رسول خدا آنان را برایم نام ببر، فرمود: این فرزندم – و دست خود را بر سر حسن گذاشت – و بعد این

117 فرزندم – و دست خویش را روى سر حسین نهاد – و سپس فرزندى از او (حسین) همنام خود تو اى على، سپس فرزندى از او به نام محمّد بن علىّ‌، آنگاه رو به حسین نموده فرمود:

محمّد بن علىّ در زمان حیات تو متولّد مى‌شود، پس سلام مرا به او برسان، سپس آن را به دوازده امام تکمیل کرد، من عرض کردم! اى پیامبر خدا آنان را برایم نام ببر، و آن حضرت آنان را یکایک نام برد.

اى مرد هلالى به خدا قسم یکى از آنان مهدىّ این امّت است که روى زمین را هم چنان که پر از ظلم و جور شده، از برابرى و دادگرى سرشار خواهد ساخت».

11 – و باز سلیم بن قیس هلالى گوید: هنگام یادآورى تفاخر مهاجرین و انصار که به افتخارات و برتریهایشان مى‌بالیدند، علىّ علیه السّلام ضمن حدیثى طولانى خطاب به طلحه فرمود: «اى طلحه مگر تو خود شاهد نبودى که وقتى رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله از ما استخوان کتفى خواست تا بر آن چیزى بنویسد که پس از او امّت او به گمراهى نیفتد و دچار اختلاف نشود، و آن دوست تو چنان سخنى را گفت که: «البته رسول خدا هذیان مى‌گوید» و پیامبر خدا صلّى اللّٰه علیه و آله خشمگین شد و از نوشتن صرف نظر نمود؟ طلحه گفت: بله من شاهد آن واقعه بوده‌ام، آن حضرت فرمود: پس از اینکه شما بیرون رفتید رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله مرا با خبر ساخت از آنچه که قصد داشت که در آن (قطعه استخوان) بنویسد و

118 مردم را بر آن گواه گیرد، و همچنین از اینکه جبرئیل به آن حضرت خبر داده بود که خداى تعالى مى‌داند که امّت در آیندۀ نزدیک دچار اختلاف و تفرقه خواهد شد. پس از آن رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله صحیفه‌اى خواست و آنچه را که قصد داشت در آن استخوان کتف بنویسد به من املاء فرمود و سه نفر را بر آن گواه گرفت، سلمان فارسىّ و أبو ذرّ و مقداد را، و کسانى را که پیشوایان هدایت هستند از آن جمله که اطاعتشان را تا روز قیامت به مؤمنان امر فرموده نام برد، و مرا (علىّ علیه السّلام) نخستین آنان خواند، بعد این پسرم حسن و سپس این فرزندم حسین، و سپس نه تن از اولاد این فرزندم حسین، آیا همین طور است اى أبا ذرّ و تو اى مقداد؟ آن دو گفتند: ما گواهى مى‌دهیم به درستى اسناد آن به رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله. در اینجا طلحه گفت: به خدا سوگند من از رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله شنیدم که به أبى ذرّ مى‌فرمود: «زمین هرگز زبان‌آورى بر پشت خود حمل نکرده و آسمان هرگز بر او سایه نیفکنده که راستگوتر و نیکوکارتر از أبی ذرّ باشد» و من نیز گواهى مى‌دهم که آن دو جز به حقّ شهادت نمى‌دهند، و تو در نزد من راستگوتر و نیکوکارتر از آن دو هستى».

12 – و باز سلیم بن قیس هلالى گوید: علىّ بن أبى طالب علیه السّلام فرمود: «روزى بر مردى – که نام او را به من گفت – گذر کردم، و آن مرد گفت: «محمّد به مثل نباشد جز

119 همچون درخت خرمائى که در میان خاکروبه روئیده باشد» من خدمت رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله رسیدم و این ماجرا را برایش ذکر کردم، پس رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله خشمگین شده از خانه بیرون آمد و بر منبر رفت و انصار نیز با توجّه به حالت خشم – رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله خواستند دست به اسلحه برند که آن حضرت فرمود: چرا (چه انگیزه‌اى دارند) گروههائى مرا به واسطه خویشاوندیم مورد عیب‌جوئى قرار مى‌دهند با اینکه از من آنچه در بارۀ ایشان گفته‌ام شنیده‌اند چیزهائى را از برترى بخشیدن خداوند به آنها و آنچه که به ایشان اختصاص داده از زدودن پلیدى و پاک گردانیدن آنان که گفته بودم و نیز آنچه در فضیلت اهل بیتم و وصى خود گفته‌ام و آنچه نزد خدا موجب گرامى داشت او و ویژگى او و برترى او شده از پیشى جستن او نسبت به دیگران در اسلام و روبرو شدن او با گرفتاریها در راه آن و خویشاوندى او با من و اینکه او نسبت به من همانند هارون نسبت به حضرت موسى است، (همۀ اینها را سابقا گفته‌ام و آنان شنیده‌اند) باز هم یک نفر از کنار او مى‌گذرد و مى‌پندارد که مثل من در میان اهل بیتم مانند درخت خرمائى است که در محلّ قضاى حاجت روئیده باشد، بدانید که خداوند مردمان را بیافرید پس آنان را به دو گروه تقسیم کرد و مرا در نیکوترین آن دو گروه قرار داد و بعد آن گروه را سه شعبه ساخت و مرا در بهترین آن شعبه‌ها و جزء نیکوترین قبیله قرار داد، سپس آن را به صورت خانواده‌ها در آورد و مرا در بهترین خاندان قرار داد، تا اینکه در میان

120 خاندانم و عترتم و فرزندان پدرم (عبد المطلب) من خالص و ناب شدم و برادرم علىّ بن أبى طالب، خداوند سبحان نظرى به اهل زمین انداخت و از میان آنان مرا اختیار کرد، سپس نگاهى دیگر افکند و برادرم علىّ را برگزید که وزیر و وارث و وصىّ من است و جانشین من در میان امّتم و مولاى هر مؤمنى پس از من است، هر که با او دوستى کند با خدا دوستى کرده، و هر که با او دشمنى کند، با خدا دشمنى ورزیده است، و هر که او را دوست بدارد خدا نیز او را دوست مى‌دارد، و هر کس با او کینه ورزد خداوند نیز او را مورد خشم قرار مى‌دهد، او را دوست نمى‌دارد مگر هر آن کس که مؤمن باشد، و نسبت به او کینه نمى‌ورزد مگر هر آن کس که کافر باشد، پس از من او محور زمین و میخ فولادین آن است، و او کلمۀ تقوى و ریسمان مطمئنّ و ناگسستنى خدا است «آنان مى‌خواهند که نور خدا را با دم خویش خاموش کنند ولى خدا جز آشکارى نور خود را رضا نمى‌دهد» دشمنان خدا مى‌خواهند نور برادرم علىّ را خاموش کنند، امّا خدا جز این را نمى‌خواهد که نور او را تمام کند، اى مردم هر که از شما اکنون اینجا حضور دارد گفتار مرا به آنان که در این جمع نیستند ابلاغ کند، بار خدایا تو بر آنان شاهد باش، (سپس به دنبال سخنان سابق خود ادامه داد) پس از آن خداوند نظر سوّم را بر زمین افکند و اهل بیت مرا براى زمان بعد از من برگزید، آنان برگزیدگان این امّت هستند که عبارتند از:

یازده امام پس از برادرم (علىّ «علیه السّلام») که یکى پس از دیگرى خواهند بود، هر گاه یکى از

121 آنان بدرود حیات گوید دیگرى به جاى او برگزیده شده قیام مى‌کند، آنان به مثل در میان امّت من همچون ستارگان درخشان آسمانند که هر گاه ستاره‌اى از نظر ناپدید شود ستارۀ دیگرى پدیدار مى‌گردد، آنان پیشوایان و راهنمایان و هدایت یافتگانند که نیرنگ آن کس که با ایشان حیله ورزد و بى‌یاور رها کردن آن کس که ایشان را رها مى‌کند آسیبى به ایشان نمى‌رساند بلکه خداوند به کیفر، آن کسى را که بدیشان نیرنگ و خذلان روا داشته دچار آسیب و زیان خواهد ساخت زیرا که آنان حجّتهاى خداوند در زمین او هستند، و شاهدان او بر بندگان خدا، هر که از آنان فرمانبردارى کند خدا را اطاعت کرده و هر که نافرمانى ایشان کند خدا را نافرمانى کرده است، آنان با قرآن و قرآن با آنان است، نه قرآن از ایشان جدا مى‌شود و نه ایشان قرآن را ترک مى‌کنند تا در کنار حوض کوثر (در قیامت) نزد من در آیند نخستین آن امامان برادرم علىّ که – نیکوترین ایشان است، پس از او فرزندم حسن، سپس فرزند دیگرم حسین، و سپس نه نفر از اولاد حسین – به دنبال آن راوى تا آخر آن حدیث را به درازا نقل کرده است -».

13 – مفضّل بن عمر گوید: «به امام صادق علیه السّلام عرض کردم: این فرمایش خداوند عزّ و جلّ معنایش چیست که مى‌فرماید: «بلکه آن ساعت (قیامت) را دروغ شمردند و ما

122 نیز شعله‌هاى آتش را براى کسى که قیامت را دروغ شمرد آماده ساختیم»1 آن حضرت در پاسخ فرمود: همانا خدا عزّ و جلّ سال را به شکل (مرکّب از) دوازده ماه آفرید و شب را دوازده ساعت و روز را نیز دوازده ساعت قرار داد، (از طرفى) از ما اهل بیت نیز دوازده نفر آفرید که فرشتگان با آنان حدیث مى‌کنند، و امیر المؤمنین علیه السّلام یکى از آن ساعتها است».

(یعنى همۀ ما موزون با نظام احسن عالم هستیم و به سر حدّ کمال خلقت در روح و جسم و استعدادات رسیده‌ایم لذا با هم فرقى نداریم).

14 – ابو بصیر گوید: شنیدم که امام محمّد باقر علیه السّلام مى‌فرمود: «دوازده نفر از ما اهل – بیت هستند که مخاطب سخن فرشتگانند (یعنى فرشته با آنان سخن مى‌گوید).

15 – از أبى سائب (که ظاهرا عطاء بن سائب باشد) نقل شده که: امام صادق علیه السّلام فرموده: شب دوازده ساعت است و روز نیز دوازده ساعت مى‌باشد و ماهها نیز دوازده ماه است، و ائمّه نیز دوازده امام هستند، و نقباء نیز دوازده نقیب‌اند، و علىّ خود ساعتى از آن دوازده ساعت است، و هم او (مدلول) گفتار خداوند عزّ و جلّ است که مى‌فرماید:

«بلکه آن ساعت را دروغ شمردند و ما شعله‌هاى آتش را براى کسى که ساعت موعود را
(1) الفرقان: 11.

123دروغ شمارد آماده ساخته‌ایم».

(در این خبر «ساعة» که در این آیه آمده است به علىّ علیه السّلام تأویل شده است).

16 – زید شحّام گوید: به امام صادق علیه السّلام عرض کردم: میان حسن و حسین کدام یک برتر از دیگرى است‌؟ فرمود: «همانا برترى اوّلین فرد ما با برترى آخرین فرد ما بهم پیوند مى‌یابد و فضل آخرین فرد ما با فضل اوّلین فرد ما پیوستگى دارد، پس همگى داراى فضل‌اند، زید گوید: به آن حضرت عرض کردم: فدایت شوم پاسخ را برایم باز بفرمائید [بیشتر شرح بدهید] به خدا قسم من جز به منظور پى‌جوئى حقّ از شما سؤال نمى‌کنم، امام فرمود: ما از شجره‌اى هستیم که خداوند همۀ ما را از یک گل آفرید، برترى ما از جانب خدا و علم ما (موهبتى) از نزد خداوند است، ما امانتداران خدا بر آفریدگان او هستیم و فراخوانندگان به دین او و پرده‌داران (واسطه) میان او و مخلوق او هستم، اى زید آیا مى‌خواهى بیشتر برایت بگویم‌؟ عرض کردم: بلى، پس آن حضرت فرمود: ما از حیث آفرینش یکسانیم، و دانش و فضل ما یکسان است، و همه ما نزد خداى عزّ و جلّ یکى هستیم، من عرض کردم: مرا از شمارتان آگاه کنید، فرمود: ما دوازده تن

124 بدین گونه (اشاره با دست به صورت دائره) از آغاز آفرینش گرداگرد عرش پروردگارمان قرار داشته‌ایم، نام اوّلین فرد ما محمّد و نفر میانه محمّد، و آخرین فرد ما نیز محمّد است.

17 – ابو حمزۀ ثمالیّ گوید: «روزى در خدمت امام محمّد باقر علیه السّلام بودم، وقتى افرادى که نزد او بودند متفرّق شدند به من فرمود: ابا حمزه یکى از امور حتمى که نزد خداوند تغییر ناپذیر است قیام قائم ما اهل بیت است و اگر کسى در آنچه مى‌گویم تردید کند در حالى خدا را ملاقات خواهد کرد که به او کافر و إنکارکننده اوست، سپس فرمود: پدرم و مادرم فداى آن که همنام من و هم کنیۀ من است،1 هفتمین فرد پس از من، پدرم فداى آن کس که زمین را هم چنان که پر از ظلم و جور شده باشد سرشار از دادگرى و عدل خواهد کرد، سپس فرمود: اى ابا حمزه هر کس که او را درک کند و در برابرش تسلیم نباشد، به (رسالت) محمّد و (امامت و خلافت) علىّ – علیهما السّلام – گردن ننهاده است، و خداوند بهشت را بر او حرام فرموده و جایگاهش آتش دوزخ است، و چه بد است جایگاه ستمگران».
(1) کنیۀ حضرت صاحب علیه السّلام تنها أبو القاسم ذکر شده و جملۀ «و المکنّى بکنیتی». را کسى افزوده است.

125 و بحمد اللّٰه براى آن کسى که خداوند او را هدایت فرموده و نسبت به او نیکى روا داشته، از این واضح‌تر و تابناکتر و روشنتر و درخشانتر همانا گفتار خداى عزّ و جلّ در قرآن است که مى‌فرماید: «همانا شمار ماهها نزد خداوند دوازده ماهست در کتاب خدا از روزى که آسمانها و زمین را آفرید که چهار ماه از آنها حرام است، آن دین مستقیم همین است پس در آنها (ماهها) بر خودتان ستم نکنید»1 تنها شناختن ماهها – یعنى محرّم و صفر و ربیع و ماههاى پس از آن و نیز ماههاى حرام که رجب و ذى قعده و ذى حجّه و محرّم است – نمى‌تواند دین پابرجاى باشد، چون یهود و نصارى و مجوس و سایر کیشها و همه مردم از موافقان و مخالفان این ماهها را مى‌شناسند و آنها را به نام بر مى‌شمارند، بلکه مراد از آنها منحصرا ائمّه علیهم السّلام و بر پا دارندگان دین خدا است، و مقصود از آن چهار ماه محترم امیر المؤمنین علىّ علیه السّلام است که خداى تعالى نام او را از نام خویش یعنى «علىّ‌» مشتقّ نموده است – هم‌چنان که براى پیامبر خود نیز نامى از اسم خویش «محمود» مشتقّ ساخته – و سه تن از فرزندان او (علىّ‌) است، که نامهایشان علىّ است یعنى علىّ بن – الحسین، و علىّ بن موسى (الرّضا) و علىّ بن محمّد، پس به این جهت این نام که مشتق از اسم خداى تعالى است داراى احترام است، و درودهاى خداى بر محمّد و فرزندان او که
(1) التوبة: 36.

126 به واسطه او مورد تکریم و در خور احترام هستند.

18 – داود بن کثیر رقّى گوید: «در مدینه خدمت امام صادق علیه السّلام رسیدم، آن حضرت به من فرمود: چه چیز باعث کندى و تأخیر تو در آمدن به نزد ما شده است‌؟ عرض کردم: کارى در کوفه پیش آمده بود، حضرت فرمود چه کسى را پشت سر گذاشتى‌؟ عرض کردم فدایت شوم عمویتان زید را در آنجا به حال خود رها کردم، و در حالى از او جدا شدم که بر اسبى سوار و شمشیرى به دوش خود آویخته بود و با صداى هر چه بلندتر فریاد مى‌زد پیش از آنکه مرا نیابید مسائل خود را از من بپرسید که نزد من دانش فراوانى انباشته شده است، من ناسخ و منسوخ و مثانى و قرآن عظیم را دریافته‌ام، من خود همان شاخص و نشانۀ بین شما و خداوند هستم، پس آن حضرت به من فرمود:

این مسلک‌گرائیها و فرقه‌گرائیها، اى داود تو را از واقع پرت ساخته است. بعد صدا زد اى سماعة بن مهران سبدى خرما نزد من بیاور، و او سبدى که حاوى خرما بود نزد آن حضرت آورد آن حضرت دانه‌اى خرما از آن برداشته خورد و هستۀ آن را از دهان خود بیرون آورد و در زمین کاشت، پس آن هسته شکافته شده روئیده و جوانه زده و شاخ و برگ و میوه داد، – پس حضرت با دست خود به خرماى نارسى زده آن را از خوشه چید

127 و از درون آن ورقه‌اى نازک (پوسته‌اى ظریف) به رنگ سفید بیرون آورده آن را باز نمود و به دست من داد و فرمود: آن را بخوان من آن را خواندم در آن دو سطر مرقوم بود (به این ترتیب که) سطر اوّل جمله:

«لا إله إلاّ اللّٰه، محمّد رسول اللّٰه». و سطر دوم این جملات:

«همانا شمار ماهها نزد خداوند دوازده ماه است در کتاب خدا از روزى که آسمانها و زمین را آفرید که چهار ماه از آنها حرام است آن دین مستقیم همین است یعنى امیر المؤمنین علىّ ابن أبى طالب، حسن بن علىّ‌، حسین بن علىّ‌، علىّ بن الحسین، محمّد بن علىّ‌، جعفر بن محمّد، موسى بن جعفر، علىّ بن موسى، محمّد بن علىّ‌، علىّ بن محمّد، حسن بن علىّ‌، و آن بازمانده که حجّت خداوند بر روى زمین است» سپس آن حضرت فرمود: اى داود آیا مى‌دانى این (دو سطر) چه زمانى در این (پوسته نازک) نوشته شده‌؟ عرض کردم: خدا و رسولش بهتر مى‌دانند و شما خود آگاه ترید، پس فرمود: دو هزار سال پیش از اینکه خداوند آدم را بیافریند» (یعنى از پیش، مشیّت و خواست خداوند چنین بود).

19 – از زیاد بن مروان قندى روایت شده که گفت: من شنیدم که موسى بن جعفر بن محمّد (علیهم السّلام) مى‌فرمود: «همانا خداى عزّ و جلّ خانه‌اى از نور آفرید و پایه‌هاى آن را

128 چهار ستون قرار دارد [بر آنها چهار اسم نقش دارد] که عبارت است از: «تبارک، سبحان، الحمد، اللّٰه» سپس خداوند از آن چهار، چهارتاى دیگر آفرید، و باز از آن چهار، چهار تاى دیگر خلق فرمود، سپس خداى عزّ و جلّ فرمود: «همانا شمار ماهها نزد خداوند دوازده ماه است».

20 – داود بن کثیر رقّى گوید: «به امام صادق علیه السّلام عرض کردم: فدایت گردم مرا از معنى این گفته خداى عزّ و جلّ آگاه سازید که مى‌فرماید: «آنان که در ایمان پیشى جستند همانان تقرّب یافتگانند»2 آن حضرت در پاسخ فرمود خداوند این کلام را روز آفرینش مخلوقات در عالم میثاق یعنى دو هزار سال پیش از اینکه آفریدگان را پدید آورد، فرموده است، عرض کردم: این مطلب را برایم توضیح دهید، فرمود: هنگامى که خداى تعالى خواست مردمان را بیافریند، آنان را از گلى پدید آورد و آتشى براى آنان برافروخت و امر فرمود: بدان داخل شوید، پس اوّل کسى که داخل آن آتش شد محمّد پیامبر خداى صلّى اللّٰه علیه و آله و امیر المؤمنین و حسن و حسین بودند و نه نفر از ائمّه که هر یک امامى پس از امام دیگرند، و به دنبال ایشان شیعیانشان (مؤمنان) را در آورد، به خدا قسم که سابقون همانان هستند» – یعنى پیشى‌گیرندگان -.
(2) الواقعة: 11.

129 21 – ابراهیم بن أبى زیاد کرخى گوید: «بر امام صادق علیه السّلام وارد شدم و در خدمت آن حضرت نشسته بودم ابو الحسن موسى (فرزند او) که در آن زمان پسر بچه‌اى بود وارد شد، من برخاستم و او را بوسیدم و نشستم امام صادق علیه السّلام به من فرمود: اى ابراهیم بدان که پس از من او امام تو است، آگاه باش که در رابطه با او گروههائى بدون شکّ به هلاکت خواهند رسید و عده‌اى دیگر نیک بختى و بهروزى خواهند یافت، پس خدا قاتل او را لعنت کند و عذاب روحش را دو چندان کند، به هوش باش که خداى عزّ و جلّ بهترین مردم روى زمین در زمان وى را از صلب او پدید خواهد آورد که با جد خویش همنام است و وارث علم او و احکام او و قضاوتهاى اوست، او سرچشمۀ امامت و سرآمد حکمت است، خود کامۀ سرکش فلان خاندان (بنى عبّاس) پس از اینکه شگفتیهاى کم سابقه‌اى از وى سر مى‌زند از روى حسد او را خواهد کشت. با وجود این خداوند کار خود را به پایان مى‌رساند اگر چه مشرکان آن را ناخوش دارند، خداوند در پى آن تا دوازده امام راه یافته را از صلب او پدید خواهد آورد که آن را به کرامت خود مخصوص گردانیده و به منزلگه قدس خویش فرودشان آورده است، آن کس که چشم به راه دوازدهمین (امام) است [که شمشیر خود را بر کشیده و در پیشگاه او آماده باشد] همچون کسى است که شمشیر خود را در رکاب رسول

130 خدا صلّى اللّٰه علیه و آله از نیام برکشیده از آن حضرت دفاع نماید.

در این وقت مردى از هواداران بنى امیّه از در وارد شد و در نتیجه رشته آن سخن قطع شد، پس از آن من یازده بار دیگر به خدمت امام صادق علیه السّلام مراجعه کردم، به امید اینکه حضرت آن سخن را به پایان برد ولى موفّق نشدم (که پایانش را بشنوم) تا دومین سال که بر آن حضرت وارد شدم، او نشسته بود و فرمود: اى ابراهیم او همان کسى است که پس از دوران فشارى شدید و بلائى طولانى و ستمگرى و بیم و هراس، از شیعه خویش اندوه و گرفتگى را مى‌گشاید، پس خوشا بحال کسى که آن زمان را دریابد، اى ابراهیم براى تو همین بس است. ابراهیم کرخى گوید: هیچ ره آوردى که براى من بیش از این مایه شادى دلم و روشنى دیده‌ام باشد (از آن سفر) با خود باز نیاوردم».

22 – عبد الوهّاب ثقفى از امام صادق علیه السّلام [و آن حضرت از پدرش امام باقر علیه السّلام] روایت کرده: «که آن حضرت نگاهى به حمران انداخت و شروع به گریستن نمود، سپس فرمود: اى حمران از این مردم در شگفتم که چگونه غافلند یا فراموش کرده‌اند و یا وانمود مى‌کنند که از یاد برده‌اند، آنان گفتار رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله را در زمانى که بیمار بود از یاد برده‌اند، در آن هنگام که مردم خدمت آن حضرت مى‌آمدند از او عیادت (دیدار و

131 احوالپرسى) مى‌کردند و به آن حضرت سلام مى‌کردند، تا وقتى که (از کثرت جمعیّت) خانه بر اهل آن تنگ شده بود علىّ علیه السّلام وارد شد و سلام کرد و نتوانست از میان آنان بگذرد و پیش او برود، و آنان نیز براى او راه باز نمى‌کردند، رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله چون این وضع را دید بالش خود را برداشت و فرمود: اى علىّ علیه السّلام نزد من آى، مردم وقتى، چنین دیدند به یک دیگر فشار آورده راه را گشودند تا علىّ علیه السّلام از آنان گذشت و رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله او را در کنار خویش نشانید، و فرمود: اى مردم اکنون که در زمان زنده بودن من است شما با اهل بیتم چنین مى‌کنید که مى‌بینم، پس بعد از وفات من رفتارتان چگونه خواهد بود؟ به خدا سوگند گامى به اهل بیت من نزدیک نمى‌شوید مگر اینکه مرحله‌اى به خدا نزدیکى جسته باشید و از آنان گامى دور نمى‌شوید و رو نمى‌گردانید مگر اینکه خداوند از شما روگردان مى‌شود، سپس فرمود: اى مردم گوش فرا دهید [به شما چه مى‌گویم] بدانید که خشنودى و رضوان و بهشت بهرۀ کسى است که علىّ را دوست بدارد و ولایت او را گردن نهد و پذیرا باشد، و او را پیشواى خود قرار دهد، و به او اقتدا کند و به فضلش اقرار نماید، و نیز با اوصیاء من که پس از او هستند چنین باشد، و بر پروردگار من است که دعاى مرا در باره ایشان بپذیرد، آرى آنان دوازده جانشین‌اند، هر که از او (علىّ‌) پیروى کند البتّه از من است، من خود از ابراهیم هستم و ابراهیم نیز از

132 من است، و کیش من کیش اوست، و آئین او آئین من است، و نسبت او نسبت من و خویشاوندى من خویشاوندى اوست، و برترى من برترى اوست و من از او برترم، بدون اینکه افتخار کنم، فرمایش پروردگارم گواه درستى سخن من است که مى‌فرماید:

«نسلى که پاره‌اى از آن پارۀ دیگر است و خداوند شنوا و داناست»1.

23 – از بدر بن عیسى نقل شده که گفت: «از پدرم عیسى بن موسى که مردى پر هیبت بود جویا شدم و به او گفتم: کدام یک از تابعین را دریافته‌اى (ملاقات کرده‌اى) گفت: من نمى‌فهمم تو چه مى‌گوئى، ولى زمانى من در کوفه بودم، شنیدم شیخى در جامع کوفه از عبد خیر روایت مى‌کرد که او گفت: شنیدم امیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب – صلوات اللّٰه علیه – مى‌فرماید: رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله به من فرمود: اى علىّ امامان راهنما و راه یافته و پاک از گناه از نسل تو یازده امامند و تو اوّل آنان هستى و نام آخرینشان نام من است (همنام من است) او خروج خواهد کرد و زمین را پر از دادگرى مى‌کند همان گونه که از جور و ستم لبریز شده، چه بسا کسى نزد او بیاید و در حالى که مالها روى هم
(1) آل عمران: 34.

انباشته شده بگوید: اى مهدى چیزى به من عطا فرما و او در پاسخ گوید: بگیر.

24 – عبد اللّٰه بن عمر بن خطّاب گوید: رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله فرمود: «همانا خداى عزّ و جلّ در آن شب که به گردشى شبانه برده شدم (معراج) به من وحى فرمود: اى محمّد چه کسى را در زمین میان امّتت به جاى خود گذاشتى‌؟ – در حالى که خدا خود بدان آگاه‌تر بود – عرض کردم: پروردگارا برادرم را، فرمود: اى محمّد علىّ ابن ابی طالب را؟ عرض کردم: بلى اى خداى من، فرمود: اى محمّد من ابتدا از مقام ربوبیّت نظرى بر زمین افکندم و تو را از آن اختیار کردم، هیچ گاه یادى از من نمى‌شود مگر اینکه تو نیز با من یاد کرده شوى، من خود محمودم و تو محمّد، سپس نظرى دیگر بر زمین افکندم و از آن علىّ بن أبى طالب را برگزیدم و او را وصىّ تو قرار دادم، پس تو سرور پیامبران و علىّ سرور جانشینان است، سپس از اسماء خویش نامى مشتقّ ساخته بر او نهادم، «أعلىّ‌» از نامهاى من است و «علىّ‌» (مشتقّ آن) نام اوست، اى محمّد، من علىّ و فاطمه و حسن و حسین و امامان را از یک نور آفریدم سپس ولایت ایشان را بر فرشتگان عرضه داشتم،

134 هر که آن را پذیرفت از مقرّبین گردید و هر که آن را ردّ نمود به کافران پیوست، اى محمّد اگر بنده‌اى از بندگانم مرا چندان پرستش کند تا رشته حیاتش از هم بگسلد و پس از آن در حالى که منکر ولایت آنان است با من روبرو شود، او را در آتش دوزخ خواهم افکند سپس فرمود: اى محمّد آیا مایلى آنان را ببینى‌؟ عرض کردم: بلى، فرمود: قدمى پیش گذار، من قدمى جلو نهادم، ناگاه دیدم علىّ بن أبى طالب و حسن و حسین و علىّ بن الحسین و محمّد بن علىّ و جعفر بن محمّد و موسى بن جعفر و علىّ بن موسى و محمّد بن – علىّ و علىّ بن محمّد و حسن بن علىّ آنجا بودند و حجّت قائم همانند ستاره‌اى درخشان در میان آنان بود، پس عرض کردم: پروردگار من اینان چه کسانى‌اند؟ فرمود: اینان امامان هستند و این یک نیز قائم است که حلال‌کننده حلال من و حرام دارنده حرام من است، و از دشمنان من انتقام خواهد گرفت، اى محمّد او را دوست بدار که من او را دوست مى‌دارم و هر کس را که او را دوست بدارد نیز دوست مى‌دارم».

25 – ابو بصیر از امام باقر علیه السّلام روایت کند که آن حضرت فرمود: «پس از حسین بن – علىّ نه نفر امام‌اند که نهمین آنان قائم ایشان است».

135 26 – کرّام بن عمرو گوید: من در درون خویش (نزد خود) سوگند یاد کرده بودم مانند عهد که هرگز در روز غذائى نخورم یعنى روزه بگیرم تا آنگاه که قائم آل محمّد قیام کند، روزى نزد امام صادق علیه السّلام رفتم و به او عرض کردم: مردى از شیعیان تو براى خدا بر خویشتن واجب ساخته که هرگز در روز غذائى نخورد و روزه گیرد تا زمانى که قائم آل محمّد قیام کند، فرمود: اى کرّام روزه بدار ولى در عید قربان و عید فطر و سه روز تشریق (روزهاى 12 و 13 و 14 ماه ذى الحجّة) و هنگامى که در سفر به سر مى‌برى از روزه داشتن خوددارى کن، که هنگامى که حسین علیه السّلام کشته شد آسمانها و زمین و هر که در آن بود و فرشتگان همه به ناله در آمدند و گفتند: اى پروردگار ما آیا براى نابود ساختن بندگان به ما اجازه مى‌فرمائى تا آنان را از روى زمین ریشه کن کنیم و برداریم که آنان حریم و حرمت تو را شکستند، و حرام تو را روا داشتند، و برگزیده تو را کشتند، پس خداى تعالى به آنان وحى فرستاد: اى فرشتگان و اى آسمان و زمین من آرام باشید، سپس پرده‌اى از پرده‌ها را برداشت، در این هنگام در پس آن پرده محمّد صلّى اللّٰه علیه و آله و دوازده وصى او نمایان شدند، پس خداوند از بین آنان دست کسى را گرفت و فرمود: اى فرشتگان من و اى آسمان و زمینم انتقام آنان را به دست این شخص خواهم ستاند، و این

136 سخن را سه بار تکرار فرمود».

و در روایت دیگرى غیر از روایت کلینىّ که گذشت چنین آمده است: «به وسیله این شخص از آنان انتقام مى‌گیرم هر چند پس از گذشت مدّت زمانى باشد».

27 – سلیم بن قیس هلالى گوید: «شنیدم که عبد اللّٰه بن جعفر طیّار مى‌گفت: من و حسن و حسین و عبد اللّٰه بن عبّاس و عمر بن أمّ سلمه و اسامة بن زید با هم نزد معاویه بودیم، بین من و معاویه سخنى پیش آمد من به معاویه گفتم: شنیدم رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله مى‌فرماید: «من به مؤمنین از خودشان سزاوارترم، سپس برادرم علىّ بن أبی طالب نسبت به مؤمنین از خود آنان سزاوارتر است، و پس از شهادت علىّ‌، حسن بن علىّ به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است، سپس فرزندم حسین پس از او به مؤمنان از خود آنان شایسته‌تر است، و چون شهادت یافت فرزندش علىّ بن الحسین به مؤمنان سزاوارتر از خود ایشان است، و تو اى علىّ او را درک خواهى کرد، سپس فرزندش محمّد بن علىّ نسبت به مؤمنان از خودشان شایسته‌تر است و تو اى حسین او را در مى‌یابى، سپس براى من دنبالۀ آن را تا کامل شدن دوازده امام [نه تن] از فرزندان حسین

137 برشمرد».

عبد اللّٰه بن جعفر گوید من از حسن و حسین و عبد اللّٰه بن عباس و عمر بن امّ سلمه و اسامة بن زید براى این سخن شهادت طلبیدم و آنان گواهى دادند.

سلیم بن قیس گوید: من این سخن را از سلمان فارسى و مقداد و أبو ذرّ نیز شنیده‌ام و آنان یادآور شده‌اند که آن را از رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله شنیده‌اند.

28 – علىّ بن أبى حمزه گوید: من با ابو بصیر بودم و غلامى از آن امام باقر علیه السّلام نیز با ما بود و گفت: از آن حضرت شنیدم که مى‌فرمود: دوازده تن از ما را فرشتگان حدیث مى‌کنند، هفتمین نفر پس از من فرزندم قائم است، پس ابو بصیر برخاست و گفت: گواهى مى‌دهم که من شنیدم امام باقر علیه السّلام همین سخن را چهل سال پیش فرمود».

«ابو الحسن شجاعیّ رحمه اللّٰه گوید: دو حدیث ذیل از احادیثى است که ابو عبد اللّٰه پس از آنکه از تألیف کتاب فارغ شده و من از آن رونویسى کرده بودم به کتاب افزوده است».

138 29 – ابو هارون عبدى گوید: عمر بن أبى سلمه فرزند همسر رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله و عامر بن واثله نقل کرده‌اند که: «وقتى ابو بکر وفات یافته بود ما در نماز بر جنازه‌اش حاضر بودیم و در گرماگرمى که دور و بر عمر نشسته بودیم و با او بیعت به عمل آمده بود جوانى یهودیّ از یهود مدینه که پدرش عالم یهود در مدینه محسوب مى‌شد و مردم مى‌پنداشتند که او از فرزندان هارون است نزد عمر آمده سلام کرده گفت: اى امیر المؤمنین کدام یک از شما به کتاب آسمانى خودتان [و سنّت پیامبرتان] داناتر است‌؟ عمر گفت: این مرد و به علىّ بن أبى طالب علیه السّلام اشاره کرد و افزود: این شخص داناترین فرد ما به کتاب آسمانى ما و [سنّت] پیامبرمان است، آن جوان (رو به علىّ علیه السّلام نموده) گفت آیا تو این گونه هستى‌؟ آن حضرت فرمود: آرى خواسته‌ات را بپرس، جوان گفت: من از تو سه مسأله مى‌پرسم، پس از آن سه دیگر و اگر جواب گفتى یک مسأله دیگر را، علىّ علیه السّلام گفت چرا نمى‌گوئى از تو هفت چیز را مى‌پرسم‌؟ آن جوان گفت: نه ولى از تو ابتدا سه چیز را مى‌پرسم، اگر در مورد آنها پاسخ درست دادى از تو در بارۀ سه مسأله دیگر سؤال مى‌کنم، اگر در مورد آنها نیز پاسخ صحیح دادى آن وقت آن یک

139 بسته و از تو چیزى نمى‌پرسم، علىّ علیه السّلام به او گفت: اى مرد یهودى! اگر من تو را از پاسخ صحیح آگاه کنم تو خود خواهى فهمید که من نادرست گفته‌ام یا درست‌؟ گفت:

بلى. علىّ علیه السّلام فرمود: تو را به خدا سوگند اگر در مورد آنچه راجع به آن از من سؤال مى‌کنى پاسخ درست بگویم حتما اسلام آورده دین یهود را رها خواهى کرد؟ گفت:

آرى بخدا سوگند اگر درست پاسخ گوئى مسلمان مى‌شوم و دین یهود را رها مى‌کنم.

علىّ علیه السّلام فرمود: پس آنچه خواهى بپرس. جوان یهودى پرسید: مرا آگاه کن از نخستین سنگى که بر روى زمین نهاده شد، و نیز از نخستین درختى که در زمین روئیده، و بالاخره از اوّلین چشمه‌اى که در زمین جوشید؟ علىّ علیه السّلام فرمود: اى مرد یهودى امّا در خصوص اوّلین سنگى که بر زمین قرار داده شد، یهود قائلند سنگى است که در بیت المقدّس است در صورتى که خلاف گفته‌اند بلکه آن عبارت از حجر الأسود است که آدم آن را از بهشت فرود آورد و در رکن قرار داد و مؤمنان بدان دست مى‌سایند تا وفادارى خود را نسبت به عهد و پیمان خدا تجدید کرده باشند، و امّا سؤال دیگر تو در مورد اولین درختى که در زمین روئید، یهود مى‌گویند زیتون است، در صورتى که خطا مى‌گویند بلکه آن درخت خرماى عجوه است که آدم آن را همراه خرماى نر از بهشت به زمین آورد، پس منشأ تمامى خرماها از همان عجوه است.

140 و اما راجع به چشمه (که پرسیدى) همانا یهود مى‌گویند که آن چشمۀ زیر صخره است و حال آن که نادرست مى‌گویند، بلکه چشمه آب حیات است که مرده‌اى در آن فرو برده نمى‌شود مگر اینکه زنده شود و این همان چشمه موسى علیه السّلام است که در کنار آن ماهى نمک سود خود را فراموش کرد و چون آن آب با جسم بى‌جان او برخورد کرد زنده شد و روانه دریا گردید و موسى و یار جوانش از پى آن روان شدند که با خضر روبرو گردیدند، پس جوان یهودى گفت: گواهى مى‌دهم که پاسخ تو درست است و حقیقت را گفتى، و این کتابى است که از پدرانم به ارث برده‌ام و به املاء موسى و خط دستنویس هارون است و چگونگى این هفت چیز در آن آمده است، به خدا سوگند اگر در مورد بقیۀ هفت سؤال نیز پاسخ درست را گفتى من آئین خود را رها کرده و البتّه از دین تو پیروى خواهم کرد علىّ علیه السّلام فرمود: بپرس، پس آن جوان گفت: بگو بدانم این امّت پس از پیامبر خود چند امام راهنما خواهد داشت که یارى نکردن آن کسى که خواستار زبونى ایشان باشد آسیبى به آنان نمى‌رساند؟ و همچنین مرا آگاه بساز از جایگاه محمّد در بهشت که کدام محلّ است‌؟ و نیز چند تن با محمّد در یک محلّ و مرتبه قرار دارند؟ پس علىّ علیه السّلام در پاسخ فرمود اى مرد یهودى این دین داراى دوازده پیشواى راهنما است که همۀ آنها راهنما و راه یافته باشند و خوار داشتن کسى که آنان را

141 خوار دارد، زیانى به آنان نمى‌رساند. و جایگاه محمّد صلّى اللّٰه علیه و آله در بلندترین مراتب بهشت عدن است و نزدیکترین منازل نسبت به خداوند و بالاترین آنها است و امّا آنان که با محمّد صلّى اللّٰه علیه و آله در یک مرتبه‌اند آن دوازده امام هستند که راه یافتگان‌اند، مرد یهودى گفت:

باز گواهى مى‌دهم که سخنت درست است و حقّ پاسخ را بیان کردى، حال اگر مانند آن شش سؤال که پاسخ درست دادى، یک سؤال باقى مانده را نیز جواب درست دهى به خدا سوگند هم اکنون به دست تو اسلام خواهم آورد، و مطمئن باش که دین یهود را رها خواهم کرد، علىّ علیه السّلام فرمود: بپرس، گفت: مرا آگاه کن که جانشین محمّد پس از او چقدر زندگى مى‌کند و آیا به مرگ طبیعى مى‌میرد یا کشته مى‌شود؟ آن حضرت فرمود: پس از محمّد صلّى اللّٰه علیه و آله سى سال زندگى مى‌کند – و در حالى که محاسن خود را در دست گرفته بود و به سر خود اشاره مى‌نمود – فرمود: و این از این رنگین مى‌شود – پس جوان یهودى گفت: شهادت مى‌دهم که هیچ معبودى جز خداوند نیست، و محمّد صلّى اللّٰه علیه و آله پیامبر خدا است، و تو جانشین رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله بر این امّتى، و هر که بر تو پیشى جست افتراگو است و سپس از آنجا بیرون رفت».

30 – أبو ایّوب مؤدّب از پدر خویش نقل مى‌کند – و او مربّى یکى از فرزندان امام

142 صادق علیه السّلام است – که گفت: هنگامى که رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله رحلت فرمود یکى از فرزندان داود که دین یهودى داشت وارد مدینه شد و دید کوچه‌ها خلوت است، از یکى از مردم مدینه پرسید: چرا وضع شما این گونه است‌؟ به او پاسخ داده شد: رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله وفات یافته است، مرد داودىّ (که از اولاد داود بود) گفت: آه بلى او در همان روزى که در کتاب ما آمده از دنیا رفته است، سپس گفت: پس مردم کجا هستند؟ به او جواب داده شد که در مسجد هستند، پس به مسجد آمد، در آن هنگام ابو بکر و عمر و عثمان و عبد الرّحمن بن عوف و ابو عبیدۀ جرّاح و سایر مردم آنجا بودند، و مسجد از آنان پر و جا بر ایشان تنگ شده بود، پس گفت راه را باز کنید تا من داخل شوم و مرا به سوى آن کسى که پیامبر شما جانشین خود قرار داده راهنمائى کنید، پس او را به پیش أبو بکر راهنمائى کردند و او به ابو بکر گفت: من از فرزندان داود نبىّ و بر دین یهود هستم آمده‌ام که از تو چهار مطلب را بپرسم، پس اگر مرا از آنها آگاه ساختى اسلام مى‌آورم، به او گفتند: اندکى منتظر باش. آنگاه امیر المؤمنین علىّ علیه السّلام از یکى از درهاى مسجد پدیدار شد. پس به مرد یهودى گفتند: نزد آن جوان برو، آن مرد برخاست و به طرف علىّ علیه السّلام رفت و وقتى نزدیک رسید به او گفت: آیا تو علىّ بن أبی طالب هستى‌؟ و علىّ علیه السّلام به او پاسخ داد: تو فرزند فلان پسر فلانى فرزند داود هستى‌؟ مرد گفت: آرى، پس حضرت

143 دستش را گرفته او را به نزد ابو بکر آورد، آنگاه مرد یهودى گفت: من از این حاضران چهار سخن را پرسیدم و ایشان مرا نزد تو هدایت کردند که از تو سؤال کنم، حضرت فرمود: بپرس. او گفت (به من بگو) وقت یکه پیامبر شما را به معراج بردند و از نزد خداى خود بازگشت اوّلین سخنى که خداوند به او گفت چه سخنى بود؟ همچنین مرا آگاه ساز از آن فرشته‌اى که با پیامبر شما برخورد کرده و به او سلام نکرد (که و چگونه بود؟) و نیز به من بگو آن چهار نفرى که مالکى (از مالکان دوزخ) سرپوش آتشینى را از روى ایشان برداشت تا با پیامبر شما سخن گفتند چه کسانى بودند؟ و به من بگو منبر پیامبر شما در کدام جایگاه از بهشت قرار گرفته است‌؟ علىّ علیه السّلام در پاسخ فرمود: نخستین سخنى که خداوند به پیامبر ما صلّى اللّٰه علیه و آله گفت این فرمایش خداى عزّ و جلّ است: «رسول به آنچه از پروردگارش بر او فرستاده شده ایمان آورد»1 آن مرد گفت: مقصودم این نیست، آن حضرت فرمود: پس این گفتۀ رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله است که: «مؤمنان جملگى به خدا ایمان آوردند» آن مرد گفت خواستۀ من این نیست، آن حضرت فرمود: بگذار این امر پوشیده بماند، گفت: باید مرا آگاه سازى آیا او تو نیستى‌؟ پس آن حضرت فرمود: حال که دست برنمى‌دارى بدان که رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله هنگامى که از نزد پروردگار خود بازگشت و برایش پرده‌ها برداشته شده پیش از آنکه
(1) البقرة: 285.

144 به جایگاه جبرئیل برسد، فرشته‌اى او را آواز داد و گفت: اى احمد همانا خداى عزّ و جلّ تو را درود مى‌فرستد و به تو مى‌فرماید از ما به آن سیّد ولىّ سلام برسان، رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله گفت: آن سیّد ولىّ کیست‌؟ فرشته گفت: علىّ بن ابى طالب است، مرد یهودى (پس از شنیدن این پاسخ) گفت: به خدا قسم درست پاسخ گفتى من آن را در کتاب پدر خود خوانده‌ام.

پس علىّ علیه السّلام فرمود: امّا فرشته‌اى که در راه با پیغمبر خدا علیه السّلام برخورد کرد ملک الموت بود که از نزد ستمکارى از اهل زمین آمده بود که سخن درشتى بر زبان رانده و او براى خدا خشمگین شده بود، پس پیامبر را نشناخته راه را بر او سدّ کرد و جبرئیل گفت: اى ملک الموت این رسول خدا احمد حبیب خداوند است، پس ملک الموت به سوى آن حضرت برگشت و به دامنش آویخت و پوزش خواسته گفت: اى پیامبر خدا من از نزد پادشاه زورگوئى که سخنى درشت گفته بود باز آمده خشمگین بودم و تو را نشناختم، پس رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله عذر او را پذیرفت.

و امّا در مورد آن چهار تن که مالکى از مالکان دوزخ از روى آنان سرپوشى آتشین را برداشت: همانا رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله بر مالکى از دوزخ گذر کرد که از وقتى آفریده شده بود هرگز لب به خنده نگشوده بود، جبرئیل به او گفت: اى نگهبان، این شخص پیامبر

145 رحمت، محمّد است، پس او به چهره رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله خندید و هرگز به هیچ کس دیگر جز او نخندیده بود پس رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله فرمود: به او بگو سرپوش آتشین را از روى جهنّم بردارد، و مالک دوزخ آن را برداشت در این هنگام قابیل و نمرود و فرعون و هامان در آن بودند، آنان به پیامبر گفتند: اى محمّد از پروردگارت بخواه که ما را به زندگى دنیا باز گرداند تا عمل شایسته انجام دهیم، پس جبرئیل خشمگین شد و با پرى از پرهاى بال خود اشاره نمود و آن سرپوش آتشین را دوباره بر روى ایشان انداخت.

و امّا در مورد منبر رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله: همانا قرارگاه پیامبر خدا صلّى اللّٰه علیه و آله بهشت عدن است و آن باغى است که خداى تعالى آن را به دست خود ساخته، و در آن همراه با پیامبر دوازده وصىّ هستند، و بر فراز آن گنبدى است که به آن

«قبّۀ رضوان». گفته مى‌شود و بر بالاى قبّه رضوان جایگاه دیگرى است که

«وسیله». نامیده مى‌شود و در بهشت هیچ منزلى شبیه به آن نیست و آن منبر رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله است.

مرد یهودى گفت: به خدا سوگند درست گفتى، همانا این سخن در کتاب پدرم داود موجود است که آن کتاب را هر یک پس از دیگرى (هر نسلى خود از نسل پیشین) به ارث مى‌برد تا اکنون به من رسیده است، سپس کتابى در آورد که آنچه گفته بود به خطّ

146 داود در آن نوشته شده بود، سپس (به علىّ علیه السّلام) گفت: دست خود را دراز کن (پیش آر) من شهادت مى‌دهم که هیچ معبودى جز خداوند نیست و محمّد پیامبر اوست و همان کسى است که موسى علیه السّلام (آمدن) او را بشارت داده و نیز گواهى مى‌دهم که تو عالم این امّت و وصىّ رسول خدا هستى، راوى گوید: پس از آن امیر المؤمنین علیه السّلام احکام دین را به او آموخت».

اکنون شما اى جماعت شیعه – خدایتان مورد رحمت قرار دهد – نیک بیندیشید بدان چه کتاب خداى عزّ و جلّ گفته و آنچه از رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله و از امیر المؤمنین و از امامان علیهم السّلام یکى از پس دیگرى در مورد امامان دوازده‌گانه و برترى آنان و شمارۀ آنان از طریق رجال شیعه نقل شده که همه مورد اعتماد ائمّه بوده‌اند، و به پیوستگى آن (به معصومین) که به نحو تواتر به ما رسیده بنگرید، که اندیشیدن عمیق به آن (اخبار) دلها را از ابتلاء به نابینائى، روشنائى مى‌بخشد و شکّ و دودلى را دور مى‌سازد و تردید و ناباورى را برطرف مى‌کند از کسى که خداى تعالى براى او نکوئى خواسته و او را به پیمودن راه حقّ موفّق ساخته، و خود نیز راهى براى ورود ابلیس به وسیلۀ گوش کردن به مزخرفات بیهوده گویان و یاوه‌سرایان و فتنۀ فریب خوردگان بر قلب خویشتن قرار نداده است.

و در میان تمامى کسانى که از شیعه بار دانش به دوش دارند و آن را از پیشوایان خود علیهم السّلام نقل مى‌کنند، اختلافى در این نیست که کتاب سلیم بن قیس هلالى متنى است

147 از بزرگترین کتابهاى متون که اهل علم آن را از ناقلان حدیث اهل بیت علیهم السّلام روایت کرده‌اند و قدیمى‌ترین آنها است زیرا همۀ آنچه این متن حاوى آن است منحصرا از رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله و امیر المؤمنین علیه السّلام و مقداد و سلمان فارسىّ و أبو ذرّ و معاصرینشان که در این خطّ بوده‌اند یعنى از کسانى که رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله و امیر المؤمنین علیه السّلام را دیده و از آن دو حدیث شنیده‌اند، نقل شده است، و آن کتاب از اصولى است که شیعه به آن مراجعه مى‌کند [کتب مرجع] و بر آن تکیه و اعتماد مى‌نماید و ما پاره‌اى از آنچه کتاب شامل آن است و غیر آن را از بیان چگونگى امامان دوازده‌گانه به وسیلۀ رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله و راهنمائیش به آنها و خاطر نشان ساختن و یاد کردن مکرّر او از تعداد آنان و گفتۀ آن حضرت که فرمود: «همانا امامان از فرزندان حسین نه نفرند که نهمین آنها قائمشان و ظاهر ایشان و باطن ایشان و بترینشان است» در این کتاب آورده‌ایم که آن احادیث هر عذر و بهانه‌اى را قطع و هر شبهه‌اى را برطرف مى‌سازد و ادّعاى هر باطل‌گو و مزخرفات هر بدعت گذار و گمراهى هر فریبکار را ردّ مى‌کند و دلیل روشنى است بر درستى امر این عدّه از امامان که براى هیچ یک از آنان که ادّعاهاى نادرست و ناحقّ مى‌کنند – کسانى که خود را به شیعه مى‌بندند [بیگانگان] و شیعه از آنان به دور است – چنین دلیلى فراهم نمى‌آید که بر درستى دعواها و نظرات خود مانند آن را بیاورند

148 و نه در هیچ یک از کتب اصول نیز که شیعه به آن مراجعه مى‌کند و روایات صحیح آن را نمى‌یابند. «وَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ‌
».

(فصل) آنچه در مورد اینکه امامان دوازده نفرند از طریق عامّه روایت شده و آنچه از قرآن و تورات بر آن دلالت دارد

علاوه بر آنچه گذشت ما اصحاب حدیث اهل سنّت را یافته‌ایم که در کتابهاى خود از طرق مختلف دوازده امام را به روایت ذکر کرده‌اند، ما آن روایات را به همان ترتیب که به ما رسیده در این باب آورده‌ایم به خاطر افزودن در تأکید حجّت بر مخالفان و ناباوران، با وجود اینکه ما جز بر روایات شیعه تکیه نمى‌کنیم، باشد که آنچه این [باب از] کتاب در بردارد به گوش پاره‌اى از مردم که داراى خرد و قوّۀ تشخیص هستند برسد و بدین وسیله حقّ را بشناسند و بدان عمل نمایند.

149 و (روایات ذیل) از آن جمله است:

31 – جابر بن سمرة مى‌گوید: از رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله شنیدم که مى‌فرماید: «پس از من دوازده جانشین خواهد بود که همه آنان از قریش‌اند» راوى گوید هنگامى که رسول خدا به منزل بازگشت، قریش نزد آن حضرت آمده به او گفتند: پس از آن چه مى‌شود؟ فرمود: «سپس آشوب و نابسامانى روى خواهد داد».

32 – باز از جابر بن سمرة که گوید رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله فرمود: «پس از من دوازده جانشین خواهد بود» سپس چیزى گفت که من آن را نفهمیدم، یکى از حاضران گفت:

من از مردم سؤال کردم، آنها گفتند: فرمود: «همۀ آنان از قریش‌اند».

33 – از جابر بن سمرة چنین نقل شده که رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله فرمود: «پیوسته اهل این دین در مقابل کسانى که با آنان ستیزه مى‌کنند یارى خواهند شد تا دوازده خلیفه – و

150 مردم بلند مى‌شدند و مى‌نشستند – و رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله سخنى بر زبان راند که من آن را نفهمیدم، پس به پدرم یا شخص دیگرى (خاطرم نیست) گفتم: آن حضرت چه فرمود؟ گفت: فرمود: «همۀ آنان از قریش‌اند».

34 – عبد اللّٰه بن عمرو گفت شنیدم رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله مى‌فرماید: «پس از من دوازده جانشین خواهد بود».

35 – ابو طفیل گوید: عبد اللّٰه بن عمرو به من گفت: «اى ابا طفیل دوازده تن از بنى کعب بن لؤىّ را شماره کن پس از آن جنگ و خونریزى خواهد شد».

36 – جابر بن سمرة گوید: شنیدم رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله مى‌فرماید: «این امر همواره پیروز خواهد بود و هر کس با آن به ستیز برخیزد به آن نقصانى نمى‌رساند تا بوده باشد دوازده تن پیشوا که خلفاى من هستند و همۀ آنان از قریش‌اند».

151 37 – مسروق (ابو عائشۀ کوفىّ‌) گوید: ما نزد ابن مسعود بودیم پس مردى به او گفت:

آیا پیامبرتان به شما خبر داده است که پس از او چند جانشین خواهد بود؟ جواب داد:

آرى، ولى هیچ کس پیش از تو آن را از من نپرسیده بود، البتّه تو از نظر سنّ جوانترین فرد قوم هستى، من از پیامبر شنیدم که مى‌فرمود: «پس از من (خلفا) به شمار نقیبان موسى علیه السّلام خواهند بود» 38 – ابو خالد والبیّ گوید: شنیدم از جابر بن سمرة که گفت: «رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله فرمود هر که با این شریعت به ستیز برخیزد به آن آسیبى نمى‌رساند تا دوازده جانشین بگذرند که همه آنان از قریش‌اند» و روایات در این معنى [از طرق اهل سنّت] بسیار است که دلالت بر این دارد که منظور رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله خاطر نشان ساختن آن دوازده نفر و اینکه آنان جانشینان او هستند، بوده است و فرمایش آن حضرت در پایان حدیث اوّل که: «سپس آشوب مى‌شود» خود روشنگرترین دلیل است بر آنچه در روایات پیوسته آمده که پس از

152 سپرى شدن زمان قائم علیه السّلام پنجاه سال آشوب روى خواهد داد. و نیز بر اینکه رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله از ذکر آن دوازده خلیفه منظورى جز ائمه (علیهم السّلام) که همه جانشینان او مى‌باشند، نداشته است، زیرا شمار کسانى که پس از وى از زمان امیر المؤمنین تاکنون به ملک و حکومت رسیده‌اند از دوازده و دوازده مى‌گذرد، پس فرمایش رسول خدا صلّى اللّٰه علیه و آله در مورد دوازده نفر، تنها تصریح بر امامان دوازده‌گانه است، همان جانشینان که همواره با قرآنند و قرآن با ایشان، از قرآن جدا نمى‌شوند تا در کنار حوض بر او وارد شوند.

سپاس خداوند را به پاس آشکار ساختن حجّت و به پا داشتن آن با دلائل روشن و تابناک، سپاسى که به پاى نعمت او رسد، همچنین شکر خدا را که به ما پاکى ولادت و هدایت به نور خویش ارزانى داشت به آنچه در خور سپاسگزارى اوست و براى همیشه، بدان پایه که از ما خشنود گردد.

و این باب به اذن خداى تعالى دلالت و برهان و تأکیدى را که بایستۀ حجّت بر هر مخالف ستیزه‌گر و تردیدکننده و سرگردانى است افزون مى‌سازد به یادآورى آنچه بدان فراخوانده شده از ذکر امامان دوازده‌گانه که در تورات و غیر از آن کتاب آورده شده تا خوانندۀ این کتاب بداند که حقّ هر چه بیشتر شرح داده شود انوارش پر فروغ‌تر و

153چراغهایش روشنتر و پرتو آن خیره‌کننده‌تر خواهد شد، از جمله چیزهائى که در تورات نگاشته است و دلالت بر دوازده امام دارد عبارت از فرمایش خداى عزّ و جلّ در سفر اوّل (باب هفدهم آیه 21) است که در بخشى از قصۀ اسماعیل پس از پایان یافتن داستان ساره از آن یاد کرده و خداى تعالى آن را در مورد کار ساره و فرزندش، به ابراهیم علیه السّلام خطاب فرموده که: «من خواسته تو را در بارۀ اسماعیل اجابت کردم و دعاى تو را در حق او به برکت‌یابى شنیدم و من جدّا و باز جدا او را فزونى خواهم داد و در آیندۀ نه چندان دور دوازده پیشواى بزرگ از او پدید خواهند آمد، من آنان را امامانى خواهم ساخت بسان قبیله‌اى بزرگ» و عبد الحلیم بن حسین سمرىّ – که رحمت خدا بر او باد – براى من خواند آنچه از نامهاى امامان علیهم السّلام به زبان عبرى و عدد آنان را که مردى از یهود که به او حسین بن سلیمان گفته شد و از علماء یهود در ارّجان بود، و براى او در شهر ارّجان املاء کرده بود که من آن را به لفظ خود او ثبت کرده‌ام، و در میان آنچه او خواند این بود که از فرزندان اسماعیل – که در تورات اشموعیل است – شخصى به نام «مامد» یا «ماید» یعنى محمّد برانگیخته مى‌شود که آقا مى‌باشد و از دودمان او دوازده مرد پیشوایان و سروران خواهند بود که به آنان اقتدا مى‌شود، و نامهایشان عبارت است از: «تقوبیت، قیذوا، ذبیرا، مفسورا، مسموعا، دوموه، مثبو، هذار، یثمو، بطور،

154 نوقس و قیدموا».

از این مرد یهودى سؤال شد این اسمها در کدام سوره است‌؟ او یادآور شد که آن در مشلى سلیمان یعنى قصّۀ سلیمان علیه السّلام است و همچنین از آن نوشته این عبارت را خواند:

«و لیشمعیل شمعتیخاهنّیی برختی أوتوو هیفریتى أوتو و هیریتى اوتو و هیریتى اتو بمئد مئد شنیم عاسار نسیئیم یولد و نتتیو لغوى غادل».

و گفت معنى این کلام این است که از تبار اسماعیل فرزند پربرکتى پدید خواهد آمد که درود من و رحمت من بر او باد، از خاندان او دوازده مرد، زاده خواهند شد که مقام بلند یابند و مورد اکرام واقع و معظّم شوند، و نام و آوازۀ این مرد بلند مى‌شود و شکوه مى‌یابد و آوازه‌اش بالا خواهد گرفت، این سخن و تفسیر آن بر موسى بن عمران بن – زکرّیاى یهودى خوانده شد و او درستى آن را تأکید کرد و در این مورد اسحاق بن ابراهیم ابن بختویه یهودى فسوىّ نیز چنین گفت و سلیمان بن داود نوبنجانى نیز همان سخن را

155 گفت، اکنون پس از گواهى کتاب خداى عزّ و جلّ و روایت شیعه از پیامبر و امامانش و روایت اهل سنّت از رجال خود و همچنین گواهى کتب پیشینه و اهل آن کتاب بر صحّت وجود امامان دوازده‌گانه، دیگر براى پژوهندۀ هدایت و یا طالب حقیقت، و یا ستیزه‌جوى معاند و منکر چه حجّتى واجب آید و چه دلیلى است که باید آشکار شود و چه حقّى لازم آید. مسلّما همین مقدار کافى و قانع‌کننده و عبرت خیز و دلیل و برهان است براى کسى که خدا او را به فروغ خویش رهنمون گشته و او را به دین خود که مورد خشنودى اوست راهنمائى کرده و اولیاى خود را بدان گرامى داشته و بر دشمنان خود حرام کرده به جهت دشمنى آنان با کسى که خدا او را برگزیده و مقدّم داشتن هر کس هواى خویش را و قرار دادن عقل و درک خود را به عنوان پیشوا و راهنما و مرشد (براى خود)، در برابر امامان راهنما همان کسانى که خداوند در کتاب خود خطاب به پیامبر از آنان یاد کرده مى‌فرماید: «تو فقط هشداردهنده و ترساننده هستى و براى هر قومى راهنمائى وجود دارد» همانا: هر روزگار را پیشوائى است که خداوند هر کس را که از او پیروى کند و به او اقتدا نماید به وسیلۀ همان پیشوا هدایت مى‌کند البتّه نه آن کسى را که با او مخالفت ورزد و او را انکار کند و تکیه بر عقل خود و نظر شخصى و قیاس خویش نماید، که او به همانها واگذاشته شود، چون خود، آنها را ترجیح داده است. امید است خداوند ما را چنان بدارد که انجام دهندۀ آنچه مورد خشنودى خاطر اوست باشیم و به حجّتهاى او

156 بیاویزیم [از حجّتهاى او دست نکشیم] و از آنان پیروى کنیم و به گفتۀ آنان تسلیم باشیم، و هر کارى را به آنان باز گردانیم و از ناحیۀ آنان احکام را استنباط کنیم و دریافت ما از آنان باشد و با آنان محشور باشیم و بدان جایگاه که آنان هستند در آئیم که او خداى پر جود و کرم است.

39 – فضیل بن یسار از امام صادق علیه السّلام روایت کند که آن حضرت در معنى فرمایش خداى متعال که فرموده: «تو فقط ترساننده‌اى، و براى هر قومى رهبرى است» فرمود: «هر امامى راهنماى جامعه‌اى است که در میان آنان به سر مى‌برد».

40 – عبد الرّحیم قصیر از امام باقر علیه السّلام نقل کرده که آن حضرت در معنى فرمایش خداى تعالى که فرموده: «تو فقط ترساننده هستى و هر قومى را راهنمایى است» فرمود:

آن ترساننده (منذر) رسول خدا است و راهنما علىّ است، بدانید به خدا قسم این سمت از ما بیرون نرفته، و تا روز رستاخیز همواره در میان ما خواهد بود.


متن عربی:

باب 4 ما روي في أن الأئمة اثنا عشر إماما و أنهم من الله و باختياره

1 – أَخْبَرَنَا أَبُو سُلَيْمَانَ أَحْمَدُ بْنُ هَوْذَةَ أَبِي هَرَاسَةَ اَلْبَاهِلِيُّ‌1 قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ إِسْحَاقَ اَلنَّهَاوَنْدِيُّ سَنَةَ ثَلاَثٍ وَ سَبْعِينَ وَ مِائَتَيْنِ‌2 قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ حَمَّادٍ اَلْأَنْصَارِيُّ سَنَةَ تِسْعٍ وَ عِشْرِينَ وَ مِائَتَيْنِ‌ قَالَ حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ شِمْرٍ عَنِ اَلْمُبَارَكِ بْنِ فَضَالَةَ عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ أَبِي اَلْحَسَنِ اَلْبَصْرِيِّ‌ يَرْفَعُهُ قَالَ‌: أَتَى جَبْرَئِيلُ اَلنَّبِيَّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَأْمُرُكَ أَنْ تُزَوِّجَ فَاطِمَةَ‌ مِنْ عَلِيٍّ‌ أَخِيكَ فَأَرْسَلَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ إِلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ فَقَالَ لَهُ يَا عَلِيُّ‌ إِنِّي مُزَوِّجُكَ فَاطِمَةَ اِبْنَتِي سَيِّدَةَ نِسَاءِ اَلْعَالَمِينَ وَ أَحَبَّهُنَّ إِلَيَّ بَعْدَكَ وَ كَائِنٌ مِنْكُمَا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ اَلْجَنَّةِ‌ وَ اَلشُّهَدَاءُ اَلْمُضَرَّجُونَ‌3 اَلْمَقْهُورُونَ فِي اَلْأَرْضِ مِنْ بَعْدِي وَ اَلنُّجَبَاءُ اَلزُّهْرُ
(1) . هو أحمد بن نصر بن سعيد الباهلى المعروف بابن أبي هراسة، عنونه الجامع و قال: سمع منه التلعكبرى سنة احدى و ثلاثين و ثلاثمائة، و مات يوم التروية سنة ثلاث و ثلاثين و ثلاثمائة، و قال الخطيب في التاريخ ج 5 ص 183: ابو سليمان النهروانى، يعرف بابن أبى هراسة، حدث عن إبراهيم بن إسحاق الأحمرى – شيخ من شيوخ الشيعة –
(2) . في بعض النسخ «ثلاث و تسعين و مائتين» و تقدم أن النهاوندى كما يظهر من جامع الرواة و تاريخ الخطيب صحف بالنهروانى او بالعكس.
(3) . ضرجه – من باب التفعيل – أى لطخه بالدم أو صبغه بالحمرة، و المراد الملطخون بدمائهم.

58اَلَّذِينَ يُطْفِئُ اَللَّهُ بِهِمُ اَلظُّلْمَ وَ يُحْيِي بِهِمُ اَلْحَقَّ وَ يُمِيتُ بِهِمُ اَلْبَاطِلَ عِدَّتُهُمْ عِدَّةُ أَشْهُرِ اَلسَّنَةِ آخِرُهُمْ‌ يُصَلِّي عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ خَلْفَهُ‌.

2 – أَخْبَرَنَا عَبْدُ اَلْوَاحِدِ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ يُونُسَ اَلْمَوْصِلِيُّ‌1 قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ2 قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو هَاشِمٍ دَاوُدُ بْنُ اَلْقَاسِمِ اَلْجَعْفَرِيُّ‌ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌3 عَنْ آبَائِهِ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ‌ قَالَ‌: أَقْبَلَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ ذَاتَ يَوْمٍ وَ مَعَهُ اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ‌ وَ سَلْمَانُ اَلْفَارِسِيُّ‌ وَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ مُتَّكِئٌ عَلَى يَدِ سَلْمَانَ‌ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ فَدَخَلَ اَلْمَسْجِدَ اَلْحَرَامَ‌ فَجَلَسَ إِذْ أَقْبَلَ رَجُلٌ حَسَنُ اَلْهَيْئَةِ وَ اَللِّبَاسِ فَسَلَّمَ عَلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ‌ وَ جَلَسَ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ قَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ‌ أَسْأَلُكَ عَنْ ثَلاَثِ مَسَائِلَ قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ‌ سَلْنِي عَمَّا بَدَا لَكَ فَقَالَ اَلرَّجُلُ أَخْبِرْنِي عَنِ اَلْإِنْسَانِ إِذَا نَامَ أَيْنَ تَذْهَبُ رُوحُهُ وَ عَنِ اَلرَّجُلِ كَيْفَ يَذْكُرُ وَ يَنْسَى وَ عَنِ اَلرَّجُلِ كَيْفَ يُشْبِهُ وَلَدُهُ اَلْأَعْمَامَ وَ اَلْأَخْوَالَ فَالْتَفَتَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ إِلَى اَلْحَسَنِ‌ وَ قَالَ أَجِبْهُ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ فَقَالَ أَبُو مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌ لِلرَّجُلِ أَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنْهُ عَنْ أَمْرِ اَلرَّجُلِ إِذَا نَامَ أَيْنَ تَذْهَبُ رُوحُهُ فَإِنَّ رُوحَهُ مُعَلَّقَةٌ بِالرِّيحِ وَ اَلرِّيحُ بِالْهَوَاءِ مُعَلَّقَةٌ إِلَى وَقْتِ مَا يَتَحَرَّكُ صَاحِبُهَا بِالْيَقَظَةِ‌4فَإِنْ أَذِنَ اَللَّهُ تَعَالَى بِرَدِّ تِلْكَ اَلرُّوحِ عَلَى ذَلِكَ اَلْبَدَنِ‌5 جَذَبَتْ تِلْكَ اَلرُّوحُ اَلرِّيحَ وَ جَذَبَتِ اَلرِّيحُ اَلْهَوَاءَ فَاسْتَكَنَتْ فِي بَدَنِ صَاحِبِهَا وَ إِنْ لَمْ يَأْذَنِ اَللَّهُ بِرَدِّ تِلْكَ اَلرُّوحِ عَلَى ذَلِكَ اَلْبَدَنِ جَذَبَ اَلْهَوَاءُ اَلرِّيحَ وَ جَذَبَتِ اَلرِّيحُ اَلرُّوحَ فَلاَ تُرَدُّ عَلَى صَاحِبِهَا إِلَى وَقْتِ مَا يُبْعَثُ –
(1) . عبد الواحد بن عبد اللّه بن يونس الموصلى أخو عبد العزيز، يكنّى أبا القاسم كان ثقة، يروى عنه التلعكبرى سنة ست و عشرين و ثلاثمائة كما في الخلاصة.
(2) . محمّد بن جعفر القرشيّ كما صرّح به المؤلّف في باب من ادّعى الإمامة هو محمّد ابن جعفر الأسدى أبو الحسين الرزاز، كان أحد الأبواب، و الظاهر كونه ابن جعفر بن محمّد ابن عون كما استقربه الميرزا في المنهج.
(3) . يعني به ابا جعفر الثاني الجواد عليه السلام.
(4) . في بعض النسخ «لليقظة».
(5) . في بعض النسخ «على بدن صاحبها».

59 وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ أَمْرِ اَلذُّكْرِ وَ اَلنِّسْيَانِ فَإِنَّ قَلْبَ اَلْإِنْسَانِ فِي حُقٍّ‌1وَ عَلَى اَلْحُقِّ طَبَقٌ فَإِذَا هُوَ صَلَّى عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ صَلاَةً تَامَّةً اِنْكَشَفَ ذَلِكَ اَلطَّبَقُ عَنْ ذَلِكَ اَلْحُقِّ فَأَضَاءَ اَلْقَلْبُ وَ ذَكَرَ اَلرَّجُلُ مَا نَسِيَ وَ إِنْ هُوَ لَمْ يُصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ أَوِ اِنْتَقَصَ مِنَ اَلصَّلاَةِ عَلَيْهِمْ وَ أَغْضَى عَنْ بَعْضِهَا2 اِنْطَبَقَ ذَلِكَ اَلطَّبَقُ عَلَى اَلْحُقِّ فَأَظْلَمَ اَلْقَلْبُ وَ سَهَا اَلرَّجُلُ وَ نَسِيَ مَا كَانَ يَذْكُرُهُ وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ أَمْرِ اَلْمَوْلُودِ يُشْبِهُ اَلْأَعْمَامَ وَ اَلْأَخْوَالَ فَإِنَّ اَلرَّجُلَ إِذَا أَتَى أَهْلَهُ فَجَامَعَهَا بِقَلْبٍ سَاكِنٍ وَ عُرُوقٍ هَادِئَةٍ‌3 وَ بَدَنٍ غَيْرِ مُضْطَرِبٍ اِسْتَكَنَتْ تِلْكَ اَلنُّطْفَةُ فِي جَوْفِ اَلرَّحِمِ فَخَرَجَ اَلْمَوْلُودُ يُشْبِهُ أَبَاهُ وَ أُمَّهُ وَ إِنْ هُوَ أَتَى زَوْجَتَهُ بِقَلْبٍ غَيْرِ سَاكِنٍ وَ عُرُوقٍ غَيْرِ هَادِئَةٍ وَ بَدَنٍ مُضْطَرِبٍ اِضْطَرَبَتْ تِلْكَ اَلنُّطْفَةُ فَوَقَعَتْ فِي حَالِ اِضْطِرَابِهَا عَلَى بَعْضِ اَلْعُرُوقِ فَإِنْ وَقَعَتْ عَلَى عِرْقٍ مِنْ عُرُوقِ اَلْأَعْمَامِ أَشْبَهَ اَلْمَوْلُودُ أَعْمَامَهُ وَ إِنْ وَقَعَتْ عَلَى عِرْقٍ مِنْ عُرُوقِ اَلْأَخْوَالِ أَشْبَهَ اَلْوَلَدُ أَخْوَالَهُ فَقَالَ اَلرَّجُلُ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ لَمْ أَزَلْ أَشْهَدُ بِهَا وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ لَمْ أَزَلْ أَشْهَدُ بِهَا وَ أَقُولُهَا وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ وَصِيُّ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ وَ اَلْقَائِمُ بِحُجَّتِهِ وَ لَمْ أَزَلْ أَشْهَدُ بِهَا وَ أَقُولُهَا وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ وَ قَالَ أَشْهَدُ أَنَّكَ وَصِيُّهُ وَ اَلْقَائِمُ بِحُجَّتِهِ وَ لَمْ أَزَلْ أَقُولُهَا وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى اَلْحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ وَ أَشْهَدُ عَلَى اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ‌ أَنَّهُ وَصِيُّهُ وَ اَلْقَائِمُ بِحُجَّتِهِ وَ لَمْ أَزَلْ أَقُولُهَا وَ أَشْهَدُ عَلَى عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ‌ أَنَّهُ اَلْقَائِمُ بِأَمْرِ اَلْحُسَيْنِ وَ أَشْهَدُ عَلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ‌ أَنَّهُ اَلْقَائِمُ بِأَمْرِ عَلِيٍّ وَ أَشْهَدُ عَلَى جَعْفَرٍ أَنَّهُ اَلْقَائِمُ بِأَمْرِ مُحَمَّدٍ وَ أَشْهَدُ عَلَى مُوسَى أَنَّهُ اَلْقَائِمُ بِأَمْرِ جَعْفَرٍ وَ أَشْهَدُ عَلَى عَلِيٍّ‌
(1) . حق الطيب – بضم الحاء المهملة -: وعاؤه.
(2) . أي سكت عن «و آله» من الاغضاء و هو صرف النظر عن الامر.
(3) . الهادئة: الساكنة غير المضطربة. يقال: هدأ هدءا و هدوءا: سكن. و للعلامة المجلسيّ بيان شاف كاف للخبر في البحار جزء السماء و العالم، و مرآة العقول باب ما جاء في الاثنى عشر، فمن أراد الاطلاع فليراجع.

60أَنَّهُ وَلِيُّ مُوسَى1 وَ أَشْهَدُ عَلَى مُحَمَّدٍ أَنَّهُ اَلْقَائِمُ بِأَمْرِ عَلِيٍّ‌ وَ أَشْهَدُ عَلَى عَلِيٍّ‌ أَنَّهُ اَلْقَائِمُ بِأَمْرِ مُحَمَّدٍ وَ أَشْهَدُ عَلَى اَلْحَسَنِ‌ أَنَّهُ اَلْقَائِمُ بِأَمْرِ عَلِيٍّ‌ وَ أَشْهَدُ عَلَى رَجُلٍ مِنْ وُلْدِ اَلْحُسَيْنِ‌ لاَ يُسَمَّى وَ لاَ يُكَنَّى حَتَّى يُظْهِرَ اَللَّهُ أَمْرَهُ يَمْلَأُ اَلْأَرْضَ عَدْلاً وَ قِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً وَ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ‌ وَ رَحْمَةُ اَللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ ثُمَّ قَامَ فَمَضَى فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ لِلْحَسَنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ‌ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ اِتَّبِعْهُ فَانْظُرْ أَيْنَ يَقْصِدُ قَالَ فَخَرَجْتُ فِي أَثَرِهِ فَمَا كَانَ إِلاَّ أَنْ وَضَعَ رِجْلَهُ خَارِجَ اَلْمَسْجِدِ حَتَّى مَا دَرَيْتُ أَيْنَ أَخَذَ مِنَ اَلْأَرْضِ فَرَجَعْتُ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ فَأَعْلَمْتُهُ فَقَالَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ تَعْرِفُهُ قُلْتُ لاَ وَ اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ‌ وَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ‌ أَعْلَمُ فَقَالَ هُوَ اَلْخَضِرُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ .

3 – وَ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ اَلْكُلَيْنِيُّ‌ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ رِجَالِهِ‌ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ اَلْبَرْقِيِّ عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ اَلْعَبَّاسِ بْنِ اَلْجَرِيشِ‌ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ عَنْ آبَائِهِ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ‌: أَنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ قَالَ لاِبْنِ عَبَّاسٍ‌ إِنَّ لَيْلَةَ اَلْقَدْرِ فِي كُلِّ سَنَةٍ وَ إِنَّهُ يُنْزَلُ فِي تِلْكَ اَللَّيْلَةِ أَمْرُ اَلسَّنَةِ وَ مَا قُضِيَ فِيهَا وَ لِذَلِكَ اَلْأَمْرِ وُلاَةٌ بَعْدَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ فَقَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ‌ مَنْ هُمْ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ‌ فَقَالَ أَنَا وَ أَحَدَ عَشَرَ مِنْ صُلْبِي أَئِمَّةٌ‌ مُحَدَّثُونَ‌ 2 .

4 – وَ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ حَدَّثَنِي نَصْرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قَابُوسَ‌3 عَنْ مَنْصُورِ بْنِ اَلسِّنْدِيِّ‌ عَنْ أَبِي دَاوُدَ اَلْمُسْتَرِقِّ‌ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَيْمُونٍ‌ عَنْ مَالِكٍ اَلْجُهَنِيِّ‌ عَنِ اَلْحَارِثِ بْنِ اَلْمُغِيرَةِ عَنِ اَلْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ‌ قَالَ‌: أَتَيْتُ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ ذَاتَ يَوْمٍ فَوَجَدْتُهُ مُفَكِّراً
(1) . في بعض النسخ «أنه القائم بأمر موسى».
(2) . المحدث بصيغة اسم المفعول من القى في روعه.
(3) . كذا في النسخ، لكن في الكافي ج 1 ص 338 «عن منذر بن محمّد بن قابوس» و الظاهر هو الصواب لان في مختار الكشّيّ «قال محمّد بن مسعود – يعنى العيّاشيّ -: حدّثنا عبد اللّه بن محمّد بن خالد قال: حدّثنا منذر بن قابوس، و كان ثقة – الخ».

61يَنْكُتُ فِي اَلْأَرْضِ فَقُلْتُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ‌ تَنْكُتُ فِي اَلْأَرْضِ أَ رَغْبَةً مِنْكَ فِيهَا1فَقَالَ لاَ وَ اَللَّهِ مَا رَغِبْتُ فِيهَا وَ لاَ فِي اَلدُّنْيَا سَاعَةً قَطُّ2 وَ لَكِنَّ فِكْرِي فِي مَوْلُودٍ يَكُونُ مِنْ ظَهْرِي3 هُوَ اَلْمَهْدِيُّ‌ اَلَّذِي يَمْلَأُهَا قِسْطاً وَ عَدْلاً كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً تَكُونُ لَهُ حَيْرَةٌ وَ غَيْبَةٌ‌4 يَضِلُّ فِيهَا أَقْوَامٌ وَ يَهْتَدِي فِيهَا آخَرُونَ فَقُلْتُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ فَكَمْ تَكُونُ تِلْكَ اَلْحَيْرَةُ وَ اَلْغَيْبَةُ فَقَالَ سَبْتٌ مِنَ اَلدَّهْرِ5 فَقُلْتُ إِنَّ هَذَا لَكَائِنٌ فَقَالَ نَعَمْ كَمَا أَنَّهُ مَخْلُوقٌ‌6 قُلْتُ أُدْرِكُ ذَلِكَ اَلزَّمَانَ فَقَالَ أَنَّى لَكَ يَا أَصْبَغُ بِهَذَا اَلْأَمْرِ أُولَئِكَ خِيَارُ هَذِهِ اَلْأُمَّةِ مَعَ أَبْرَارِ هَذِهِ اَلْعِتْرَةِ‌ فَقُلْتُ ثُمَّ مَا ذَا يَكُونُ بَعْدَ ذَلِكَ‌7 قَالَ‌: يَفْعَلُ اَللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ‌
فَإِنَّ لَهُ إِرَادَاتٍ وَ غَايَاتٍ وَ نِهَايَاتٍ‌ 8 .
(1) . في النهاية في الحديث «بينا هو ينكت اذ انتبه» أي يفكّر و يحدّث نفسه، و أصله من النكت بالحصى، و نكت الأرض بالقضيب، و هو أن يؤثّر فيها بطرفه فعل المفكّر المهموم انتهى. و قوله «أ رغبة منك فيها» أي أ تنكت لرغبة في الأرض، و المراد اهتمامك و تفكرك في أن تملك الأرض و تصير واليا لاقطارها، و قيل: ضمير «فيها» راجع الى الخلافة، و لعل الكلام على سبيل المطايبة.
(2) . في بعض النسخ «يوما قط».
(3) . في بعض نسخ الحديث «يكون من ظهر الحادي عشر من ولدى» فيحتاج الى التوجيه و التكلف بان يقال «من ولدى» نعت «مولود» و «ظهر الحادي عشر» أي الامام الحادي عشر.
(4) . يعني في المسكن، أو المراد تكون لاهل زمانه حيرة.
(5) . كذا، و في الكافي ج 1 ص 338 «فقال: ستة أيام، أو ستة أشهر، أو ست سنين» و قال العلاّمة المجلسيّ – رحمه اللّه – في بيانه: ان هذا مبنى على وقوع البداء في هذا الامر، و لذا تردد عليه السلام بين أمور و أشار بعد ذلك الى احتمال التغيير بقوله: «يَفْعَلُ اَللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ‌»
(6) . أي مقدر محتوم، و يمكن أن يكون الضمير راجع الى المهدى عليه السلام أي كما أن خلقه محتوم كذلك غيبته مقدرة.
(7) . «أولئك خيار هذه الأمة» أي انصار القائم عليه السلام. «ثم ما ذا يكون» أي بعد وقوع الغيبة، أو بعد الظهور، أو بعد دورانه عليه السلام هل ترفع الإمامة أم لا.
(8) . في الكافي «فان له بداءات و ارادات – الخ» أي يظهر من اللّه فيه أمور بدائية في امتداد غيبته و زمان ظهوره، و ارادات في الاظهار و الاخفاء و الغيبة و الظهور، و غايات اى علل و منافع و مصالح في تلك الأمور، و نهايات مختلفة لغيبته و ظهوره بحسب ما يظهر للخلق من ذلك البداء. (راجع مرآة العقول).

62 5 – وَ حَدَّثَنِي مُوسَى بْنُ مُحَمَّدٍ اَلْقُمِّيُّ أَبُو اَلْقَاسِمِ 1بِشِيرَازَ سَنَةَ ثَلاَثَ عَشْرَةَ وَ ثَلاَثِمِائَةٍ‌ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْأَشْعَرِيُّ‌ عَنْ بَكْرِ بْنِ صَالِحٍ‌ عَنْ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ قَالَ‌: قَالَ أَبِي لِجَابِرِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْأَنْصَارِيِّ‌ إِنَّ لِي إِلَيْكَ حَاجَةً فَمَتَى يَخِفُّ عَلَيْكَ أَنْ أَخْلُوَ بِكَ فِيهَا فَأَسْأَلَكَ عَنْهَا قَالَ جَابِرٌ فِي أَيِّ اَلْأَوْقَاتِ أَحْبَبْتَ فَخَلاَ بِهِ أَبِي يَوْماً فَقَالَ لَهُ يَا جَابِرُ أَخْبِرْنِي عَنِ اَللَّوْحِ اَلَّذِي رَأَيْتَهُ بِيَدِ فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ وَ عَمَّا أَخْبَرَتْكَ أُمِّي فَاطِمَةُ‌ بِهِ مِمَّا فِي ذَلِكَ اَللَّوْحِ مَكْتُوبٌ فَقَالَ جَابِرٌ أُشْهِدُ اَللَّهَ لاَ شَرِيكَ لَهُ أَنِّي دَخَلْتُ عَلَى أُمِّكَ فَاطِمَةَ عَلَيْهَا السَّلاَمُ‌ فِي حَيَاةِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ فَهَنَّيْتُهَا بِوِلاَدَةِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ وَ رَأَيْتُ فِي يَدِهَا لَوْحاً أَخْضَرَ ظَنَنْتُ أَنَّهُ مِنْ زُمُرُّدٍ وَ رَأَيْتُ فِيهِ كِتَابَةً بَيْضَاءَ شَبِيهَةً بِنُورِ اَلشَّمْسِ‌2فَقُلْتُ لَهَا بِأَبِي أَنْتِ وَ أُمِّي مَا هَذَا اَللَّوْحُ فَقَالَتْ هَذَا لَوْحٌ أَهْدَاهُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى رَسُولِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ فِيهِ اِسْمُ أَبِي وَ اِسْمُ بَعْلِي وَ اِسْمُ وَلَدَيَّ وَ اِسْمُ اَلْأَوْصِيَاءِ‌ مِنْ وُلْدِي أَعْطَانِيهِ أَبِي لِيُبَشِّرَنِي بِذَلِكَ‌3 قَالَ جَابِرٌ فَدَفَعَتْهُ إِلَيَّ أُمُّكَ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلاَمُ‌ فَقَرَأْتُهُ وَ نَسَخْتُهُ فَقَالَ لَهُ أَبِي عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ يَا جَابِرُ فَهَلْ لَكَ أَنْ تَعْرِضَهُ عَلَيَّ قَالَ نَعَمْ فَمَشَى مَعَهُ أَبِي إِلَى مَنْزِلِهِ فَأَخْرَجَ أَبِي صَحِيفَةً مِنْ رَقٍّ‌4 فَقَالَ يَا جَابِرُ اُنْظُرْ فِي كِتَابِكَ‌
(1) . هو ابن بنت سعد بن عبد اللّه الأشعريّ و كان يسكن شيراز قال النجاشيّ‌: هو ثقة من أصحابنا، له كتاب الكمال في أبواب الشريعة.
(2) . قال الفيض – رحمه اللّه – كأن اللوح الاخضر كان من عالم الملكوت البرزخى و خضرته كناية عن توسطه بين بياض نور عالم الجبروت و سواد ظلمة عالم الشهادة، و انما كان مكتوبه أبيض لانه كان من العالم الأعلى النوريّ المحض (الشافي). و في بعض النسخ «رأيت فيه كتابا أبيض شبيه نور الشمس». و في الكافي «شبه لون الشمس». و في كمال – الدين مثل ما في المتن.
(3) . في الكافي «ليسرنى بذلك» ففيه اشعار بحزنها قبل هذا بخبر قتل الحسين عليه السلام كما جاءت في خبر ابن الزيات و أبى خديجة سالم بن مكرم عن أبي عبد اللّه عليه السلام في باب مولد الحسين عليه السلام من الكافي.
(4) . الرق – بالفتح و الكسر -: الجلد الرقيق الذي يكتب فيه.

63حَتَّى أَقْرَأَ أَنَا عَلَيْكَ فَقَرَأَهُ أَبِي عَلَيْهِ فَمَا خَالَفَ حَرْفٌ حَرْفاً فَقَالَ جَابِرٌ فَأُشْهِدُ اَللَّهَ أَنِّي هَكَذَا رَأَيْتُهُ فِي اَللَّوْحِ مَكْتُوباً – بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ‌
هَذَا كِتَابٌ مِنَ اَللّٰهِ اَلْعَزِيزِ اَلْحَكِيمِ
لِمُحَمَّدٍ نَبِيِّهِ وَ نُورِهِ وَ حِجَابِهِ‌1 وَ سَفِيرِهِ وَ دَلِيلِهِ – نَزَلَ بِهِ اَلرُّوحُ اَلْأَمِينُ‌
مِنْ عِنْدِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ يَا مُحَمَّدُ عَظِّمْ أَسْمَائِي وَ اُشْكُرْ نَعْمَائِي وَ لاَ تَجْحَدْ آلاَئِي إِنِّي أَنَا اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا
قَاصِمُ اَلْجَبَّارِينَ وَ مُدِيلُ اَلْمَظْلُومِينَ وَ دَيَّانُ يَوْمِ اَلدِّينِ‌2 وَ إِنِّي أَنَا اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا
فَمَنْ رَجَا غَيْرَ فَضْلِي أَوْ خَافَ غَيْرَ عَدْلِي3 عَذَّبْتُهُ عَذٰاباً لاٰ أُعَذِّبُهُ‌
4
أَحَداً مِنَ اَلْعٰالَمِينَ‌
فَإِيَّايَ فَاعْبُدْ وَ عَلَيَّ فَتَوَكَّلْ‌5 إِنِّي لَمْ أَبْعَثْ نَبِيّاً فَأُكْمِلَتْ أَيَّامُهُ وَ اِنْقَضَتْ مُدَّتُهُ إِلاَّ جَعَلْتُ لَهُ وَصِيّاً وَ إِنِّي فَضَّلْتُكَ عَلَى اَلْأَنْبِيَاءِ وَ فَضَّلْتُ وَصِيَّكَ‌
(1) . قال العلاّمة المجلسيّ‌: أطلق الحجاب عليه صلّى اللّه عليه و آله من حيث أنّه واسطة بين الخلق و بين اللّه سبحانه، أو أن له وجهين وجها إلى اللّه عز و جل، و وجها الى الخلق، و قيل: الحجاب: المتوسط الذي لا يوصل الى السلطان الا به.
(2) . القصم: الكسر، و الادالة: اعطاء الدولة و الغلبة، و ديان يوم الدين أي المجازى لكل مكلف بما عمل من خير أو شر، و يوم الدين أي يوم الجزاء.
(3) . قوله «فمن رجا غير فضلى» قال العلاّمة المجلسيّ – رحمه اللّه -: كأن المعنى كل ما يرجوه العباد من ربهم فليس جزاء لاعمالهم بل هو من فضله سبحانه، و لا يستحقون بأعمالهم شيئا من الثواب، بل ليس مكافئا لعشر من أعشار نعمه السابقة على العمل، و ان لزم عليه سبحانه اعطاء الثواب بمقتضى وعده، لكن وعده أيضا من فضله، و ما توهم من أن المراد رجاء فضل غيره تعالى، فهو و ان كان مرجوحا لكن لا يستحق به العذاب، مع أنّه بعيد عن اللفظ، و الفقرة الثانية أيضا مؤيدة لما ذكرنا، أعنى «أو خاف غير عدلى» اذ العقوبات التي يخافها العباد انما هي من عدله، و من اعتقد أنّها ظلم فقد كفر و استحق عقاب الابد.
(4) . أي تعذيبا – على سبيل الاتساع – و الضمير في «لا أعذبه» للمصدر، و لو اريد بالعذاب ما يعذب به لم يكن بد من الباء. كما قاله الشربينى و غيره في أواخر سورة المائدة.
(5) . تقديم المفعول يدلّ على الحصر.

64عَلَى اَلْأَوْصِيَاءِ وَ أَكْرَمْتُكَ بِشِبْلَيْكَ وَ سِبْطَيْكَ‌1اَلْحَسَنِ‌ وَ اَلْحُسَيْنِ‌ فَجَعَلْتُ اَلْحَسَنَ مَعْدِنَ عِلْمِي بَعْدَ اِنْقِضَاءِ مُدَّةِ أَبِيهِ وَ جَعَلْتُ حُسَيْناً مَعْدِنَ وَحْيِي2 فَأَكْرَمْتُهُ بِالشَّهَادَةِ وَ خَتَمْتُ لَهُ بِالسَّعَادَةِ فَهُوَ أَفْضَلُ مَنِ اُسْتُشْهِدَ فِيَّ وَ أَرْفَعُ اَلشُّهَدَاءِ دَرَجَةً عِنْدِي جَعَلْتُ كَلِمَتِيَ اَلتَّامَّةَ مَعَهُ‌3 وَ حُجَّتِيَ اَلْبَالِغَةَ عِنْدَهُ بِعِتْرَتِهِ‌ أُثِيبُ وَ أُعَاقِبُ‌4 أَوَّلُهُمْ عَلِيٌّ سَيِّدُ اَلْعَابِدِينَ وَ زَيْنُ أَوْلِيَائِيَ اَلْمَاضِينَ‌5 وَ اِبْنُهُ سَمِيُّ جَدِّهِ اَلْمَحْمُودِ مُحَمَّدٌ اَلْبَاقِرُ لِعِلْمِي وَ اَلْمَعْدِنُ لِحِكْمَتِي سَيَهْلِكُ اَلْمُرْتَابُونَ فِي جَعْفَرٍ اَلرَّادُّ عَلَيْهِ كَالرَّادِّ عَلَيَّ حَقَّ اَلْقَوْلُ مِنِّي لَأُكْرِمَنَّ مَثْوَى جَعْفَرٍ وَ لَأَسُرَّنَّهُ فِي أَشْيَاعِهِ‌ وَ أَنْصَارِهِ وَ أَوْلِيَائِهِ‌6 أُتِيحَتْ بَعْدَهُ فِتْنَةٌ عَمْيَاءُ حِنْدِسٌ لِأَنَّ خَيْطَ فَرْضِي لاَ يَنْقَطِعُ‌7 وَ حُجَّتِي لاَ تَخْفَى وَ إِنَّ أَوْلِيَائِي
(1) . الشبل: ولد الأسد، و شبههما بولد الأسد في الشجاعة، أو شبهه بالاسد في ذلك و هما معا، و لعلّ المعنى ولدى أسدك تشبيها لأمير المؤمنين (عليه السّلام) بالاسد، و السبط – بالكسر – ولد الولد، و القبيلة، و الأمة، و أولاد البنات.
(2) . كذا و في الكافي و الكمال «و جعلت حسينا خازن علمى» أي حافظ ما اوحيته الى الأنبياء.
(3) . أي جعلت الإمامة في عقبه كما ورد في قوله تعالى: «وَ جَعَلَهٰا كَلِمَةً بٰاقِيَةً فِي عَقِبِهِ‌» عن الرضا عليه السلام أن المراد بها الإمامة. راجع مقدّمة تفسير مرآة الأنوار اواخر باب الكاف.
(4) . لان الايمان بهم و بولايتهم هو الركن الأعظم من التوحيد، و شرط لقبول الاعمال و ترك ولايتهم هو أصل الكفر و العصيان.
(5) . أي السابقين تخصيصا للفرد الاخفى بالذكر.
(6) . قوله «لاكرمن – الخ» أي اكرمن مقامه العالى في الدنيا بظهور علمه و فضله على الناس، و لاسرنه – «فى أشياعه» أي أتباعه و تلامذته من شيعته و أصحابه بكثرة عددهم و فضلهم على الناس أو المراد مقامه السامى في القيامة و سروره بقبول شفاعته فيهم.
(7) . أتيحت – بالتاء المثناة الفوقية و الحاء المهملة على بناء المجهول – من قولهم: تاح له الشيء و اتيح له أي قدر و هيئ، و النسخ في ضبط هذه الكلمة مختلفة ففى بعضها «انتجب» أي أختار، و في بعضها «ابيحت». و وصف الفتنة بالعمياء على سبيل التجوز، فان الموصوف بالعمى انما هو أهلها. و الحندس – بالكسر – المظلم، الشديد الظلمة، و –

65بِالْكَأْسِ اَلْأَوْفَى يُسْقَوْنَ أَبْدَالُ اَلْأَرْضِ‌1 أَلاَ وَ مَنْ جَحَدَ وَاحِداً مِنْهُمْ فَقَدْ جَحَدَنِي نِعْمَتِي وَ مَنْ غَيَّرَ آيَةً مِنْ كِتَابِي فَقَدِ اِفْتَرَى عَلَيَّ وَيْلٌ لِلْمُفْتَرِينَ اَلْجَاحِدِينَ عِنْدَ اِنْقِضَاءِ مُدَّةِ عَبْدِي مُوسَى وَ حَبِيبِي وَ خِيَرَتِي إِنَّ اَلْمُكَذِّبَ بِهِ كَالْمُكَذِّبِ بِكُلِّ أَوْلِيَائِي وَ هُوَ وَلِيِّي وَ نَاصِرِي وَ مَنْ أَضَعُ عَلَيْهِ أَعْبَاءَ اَلنُّبُوَّةِ‌2 وَ أَمْتَحِنُهُ بِالاِضْطِلاَعِ بِهَا3وَ بَعْدَهُ خَلِيفَتِي عَلِيُّ بْنُ مُوسَى اَلرِّضَا يَقْتُلُهُ عِفْرِيتٌ مُسْتَكْبِرٌ يُدْفَنُ فِي اَلْمَدِينَةِ اَلَّتِي بَنَاهَا اَلْعَبْدُ اَلصَّالِحُ ذُو اَلْقَرْنَيْنِ خَيْرُ خَلْقِي يُدْفَنُ إِلَى جَنْبِ شَرِّ خَلْقِي حَقَّ اَلْقَوْلُ مِنِّي لَأُقِرَّنَّ عَيْنَهُ بِابْنِهِ مُحَمَّدٍ وَ خَلِيفَتِهِ مِنْ بَعْدِهِ وَ وَارِثِ عِلْمِهِ وَ هُوَ مَعْدِنُ عِلْمِي وَ مَوْضِعُ سِرِّي وَ حُجَّتِي عَلَى خَلْقِي جَعَلْتُ اَلْجَنَّةَ‌ مَثْوَاهُ وَ شَفَّعْتُهُ فِي سَبْعِينَ أَلْفاً مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ‌4 كُلُّهُمْ قَدِ اِسْتَوْجَبُوا اَلنَّارَ وَ أَخْتِمُ بِالسَّعَادَةِ لاِبْنِهِ عَلِيٍّ‌ وَلِيِّي وَ نَاصِرِي –
– انما كانت الفتنة حينذاك عمياء لان خفاء أمر موسى بن جعفر عليهما السلام أكثر من خفاء أمر آبائه عليهم السلام لشدّة التقية، كما ورد أن أباه عليه السلام أوصى في ظاهر الامر الى خمسة: الخليفة أبى جعفر المنصور، و حاكم المدينة محمّد بن سليمان، و ابنه عبد اللّه أفطح، و موسى بن جعفر (عليهما السّلام)، و زوجته حميدة. و ذلك لان الخليفة كتب الى عامله بالمدينة: انظر الى ما أوصى إليه جعفر فان كان أوصى الى رجل واحد بعينه فقدمه و اضرب عنقه. كما في الكافي و غيره من كتب المتقدمين. و لا يبعد أن يكون المراد بالفتنة العمياء ذهاب جماعة الى الوقف في جعفر بن محمّد عليهما السلام، و جماعة الى الوقف في موسى عليه السلام، كما ذهب جماعة الى الكيسانية.
(1) . «ابدال الأرض» جمع البدل أو البديل و هو الكريم الشريف، و هذه الجملة ليست في الكافي و الكمال و انما كان في الأخير «أن أوليائى لا يشقون أبدا» و قوله «ان أوليائى – الخ» تعليل للافتتان لشدة الابتلاء، فان الابتلاء كلّما كان أشدّ كان جزاؤه أوفى و أجزل.
(2) . الاعباء جمع عبء – بالكسر – و هي الاثقال، و المراد به العلوم التي أوحى اللّه تعالى الى الأنبياء، أو الصفات المشتركة بينه و بينهم عليهم السلام كالعصمة و العلم.
(3) . الاضطلاع اما القدرة أو القيام بالامر. و في بعض النسخ «و امنحه الاطلاع بها».
(4) . في الكافي «و حجتى على خلقى لا يؤمن به عبد إلا جعلت الجنة مثواه، و شفعته في سبعين من أهل بيته».

66وَ اَلشَّاهِدِ فِي خَلْقِي وَ أَمِينِي عَلَى وَحْيِي أُخْرِجُ مِنْهُ اَلدَّاعِيَ إِلَى سَبِيلِي وَ اَلْخَازِنَ لِعِلْمِيَ اَلْحَسَنَ‌ ثُمَّ أُكْمِلُ ذَلِكَ بِابْنِهِ‌ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ‌1 عَلَيْهِ كَمَالُ مُوسَى وَ بَهَاءُ عِيسَى وَ صَبْرُ أَيُّوبَ‌ تُسْتَذَلُّ أَوْلِيَائِي فِي زَمَانِهِ‌2 وَ تُتَهَادَى رُءُوسُهُمْ كَمَا تُتَهَادَى رُءُوسُ اَلتُّرْكِ‌ وَ اَلدَّيْلَمِ‌3 فَيُقْتَلُونَ وَ يُحْرَقُونَ وَ يَكُونُونَ خَائِفِينَ وَجِلِينَ مَرْعُوبِينَ تُصْبَغُ اَلْأَرْضُ مِنْ دِمَائِهِمْ وَ يَفْشُو اَلْوَيْلُ وَ اَلرَّنَّةُ فِي نِسَائِهِمْ‌4 أُولَئِكَ أَوْلِيَائِي حَقّاً وَ حَقٌّ عَلَيَّ أَنْ أَرْفَعَ عَنْهُمْ كُلَّ عَمْيَاءَ حِنْدِسٍ‌5 وَ بِهِمْ أَكْشِفُ اَلزَّلاَزِلَ وَ أَرْفَعُ عَنْهُمُ اَلْآصَارَ وَ اَلْأَغْلاَلَ‌6 – أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُهْتَدُونَ
قَالَ أَبُو بَصِيرٍ لَوْ لَمْ تَسْمَعْ فِي دَهْرِكَ إِلاَّ هَذَا اَلْحَدِيثَ اَلْوَاحِدَ لَكَفَاكَ فَصُنْهُ إِلاَّ عَنْ أَهْلِهِ‌ .

6 – وَ أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ اِبْنُ عُقْدَةَ اَلْكُوفِيُّ‌ قَالَ حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ زَكَرِيَّا بْنِ شَيْبَانَ‌7 مِنْ كِتَابِهِ سَنَةَ ثَلاَثٍ وَ سَبْعِينَ وَ مِائَتَيْنِ‌ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا أَبَانُ بْنُ عُثْمَانَ عَنْ زُرَارَةَ‌ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ اَلْبَاقِرِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ عَنْ آبَائِهِ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ قَالَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌: إِنَّ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي اِثْنَيْ عَشَرَ مُحَدَّثاً8 –
(1) . قوله «رحمة للعالمين» اما حال عن «ابنه» أو مفعول لاجله لاكمل.
(2) . أي في زمان غيبته و خفائه عليه السلام عن الناس.
(3) . تتهادى على بناء المجهول أي يرسلها بعضهم الى بعض هدية. و الترك و الديلم طائفتان من المشركين في ذاك العصر كنى بهما عن الكفّار.
(4) . الرنة – بالفتح -: الصياح في المصيبة.
(5) . في الكافي و الكمال «بهم أدفع كل فتنة عمياء حندس».
(6) . الآصار: الذنوب و الاثقال، أي الشدائد و البلايا العظيمة و الفتن الشديدة اللازمة في أعناق الخلق كالاغلال. (المرآة).
(7) . عنونه النجاشيّ و قال بعد عنوانه: أبو عبد اللّه الكندي العلاّف الشيخ الثقة الصدوق لا يطعن عليه، يروى عن عليّ بن سيف. و هو ثقة مشهور.
(8) . المحدّث – كمعظّم – من يحدّثه الملك، أو من القى في روعه.

67فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ زَيْدٍ1 وَ كَانَ أَخَا عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ‌ مِنَ اَلرَّضَاعَةِ سُبْحَانَ اَللَّهِ مُحَدَّثاً كَالْمُنْكِرِ لِذَلِكَ قَالَ فَأَقْبَلَ عَلَيْهِ أَبُو جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ فَقَالَ لَهُ أَمَا وَ اَللَّهِ إِنَّ اِبْنَ أُمِّكَ كَانَ كَذَلِكَ يَعْنِي عَلِيَّ بْنَ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ‌.

7- أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ‌ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي وَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ اَلْحِمْيَرِيُّ قَالاَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ هِلاَلٍ‌ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عُمَيْرٍ سَنَةَ أَرْبَعٍ وَ مِائَتَيْنِ‌ قَالَ حَدَّثَنِي سَعِيدُ بْنُ غَزْوَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ‌ عَنْ آبَائِهِ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ‌ قَالَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌: إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ اِخْتَارَ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ شَيْئاً اِخْتَارَ مِنَ اَلْأَرْضِ مَكَّةَ وَ اِخْتَارَ مِنْ مَكَّةَ اَلْمَسْجِدَ وَ اِخْتَارَ مِنَ اَلْمَسْجِدِ اَلْمَوْضِعَ اَلَّذِي فِيهِ اَلْكَعْبَةُ‌ وَ اِخْتَارَ مِنَ اَلْأَنْعَامِ إِنَاثَهَا وَ مِنَ اَلْغَنَمِ اَلضَّأْنَ وَ اِخْتَارَ مِنَ اَلْأَيَّامِ يَوْمَ اَلْجُمُعَةِ‌ وَ اِخْتَارَ مِنَ اَلشُّهُورِ شَهْرَ رَمَضَانَ‌ وَ مِنَ اَللَّيَالِي لَيْلَةَ اَلْقَدْرِ وَ اِخْتَارَ مِنَ اَلنَّاسِ بَنِي هَاشِمٍ وَ اِخْتَارَنِي وَ عَلِيّاً مِنْ بُنِي هَاشِمٍ‌ وَ اِخْتَارَ مِنِّي وَ مِنْ عَلِيٍّ اَلْحَسَنَ‌ وَ اَلْحُسَيْنَ‌2 وَ يُكْمِلُهُ اِثْنَيْ عَشَرَ إِمَاماً مِنْ وُلْدِ اَلْحُسَيْنِ‌ تَاسِعُهُمْ بَاطِنُهُمْ وَ هُوَ ظَاهِرُهُمْ وَ هُوَ أَفْضَلُهُمْ وَ هُوَ قَائِمُهُمْ 3قَالَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِي حَدِيثِهِ يَنْفُونَ عَنْهُ تَحْرِيفَ اَلْغَالِينَ وَ اِنْتِحَالَ اَلْمُبْطِلِينَ وَ تَأْوِيلَ اَلْجَاهِلِينَ‌.

وَ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ‌ وَ مُحَمَّدُ بْنُ اَلْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ قَالَ حَدَّثَنِي أَحْمَدُ بْنُ هِلاَلٍ‌ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ سَعِيدِ بْنِ‌
(1) . في بعض النسخ «عبد اللّه بن يوسف».
(2) . في بعض النسخ بعد قوله «ليلة القدر» هكذا «و اختار من الناس الأنبياء، و اختار من الأنبياء الرسل، و اختارنى من الرسل، و اختار منى عليا، و اختار من على الحسن و الحسين و الأوصياء [من ولده] ينفون عن التنزيل تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين».
(3) . كذا، و في كمال الدين هكذا «تاسعهم قائمهم، و هو ظاهرهم و هو باطنهم» و لعل المراد بظاهرهم الذي يظهر و يغلب على الاعادى، و بباطنهم الذي يبطن و يغيب عنهم زمانا. كذا ذكره العلاّمة المجلسيّ (ره).

68غَزْوَانَ‌ 1 عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ قَالَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌: إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ اِخْتَارَنِي اَلْحَدِيثَ‌.

8 – وَ مِنْ كِتَابِ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ اَلْهِلاَلِيِّ 2مَا رَوَاهُ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ اِبْنُ عُقْدَةَ‌3 وَ مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامِ بْنِ سُهَيْلٍ‌ وَ عَبْدُ اَلْعَزِيزِ وَ عَبْدُ اَلْوَاحِدِ اِبْنَا عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ يُونُسَ اَلْمَوْصِلِيِّ‌ عَنْ رِجَالِهِمْ‌ عَنْ عَبْدِ اَلرَّزَّاقِ بْنِ هَمَّامٍ‌ عَنْ مَعْمَرِ بْنِ رَاشِدٍ4 عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِي عَيَّاشٍ‌ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ وَ أَخْبَرَنَا بِهِ مِنْ غَيْرِ هَذِهِ اَلطُّرُقِ هَارُونُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنِي أَحْمَدُ بْنُ عُبَيْدِ اَللَّهِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ اَلْمُعَلَّى اَلْهَمْدَانِيُّ‌ قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو اَلْحَسَنِ عَمْرُو بْنُ جَامِعِ بْنِ عَمْرِو بْنِ حَرْبٍ اَلْكِنْدِيُّ‌5 قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ اَلْمُبَارَكِ‌ شَيْخٌ لَنَا كُوفِيٌّ ثِقَةٌ‌6 قَالَ‌
(1) . كذا. و في كمال الدين «عن سعيد بن غزوان، عن أبي بصير، عن أبي عبد اللّه عليه السلام».
(2) . كان سليم من أصحاب عليّ عليه السلام طلبه الحجاج بن يوسف ليقتله ففر منه و أوى الى أبان بن أبي عيّاش فبقى مخفيا عنده حتّى حضره الوفاة فلما كان عند موته قال لابان: ان لك على حقا و قد حضرنى الموت يا ابن اخى انه كان من الامر بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كيت و كيت، و أعطاه كتابا، فلم يروه عن سليم أحد من الناس سوى أبان كما نقله العلامة عن العقيقى.
(3) . في بعض النسخ «مما رواه أحمد بن محمّد بن سعيد».
(4) . قد تقدم الكلام في عبد الرزاق بن همام، و أمّا معمر بن راشد الأزديّ مولاهم أبو – عروة البصرى عنونه ابن حجر في التقريب، و صفي الخزرجي في تذهيب الكمال و قالا: ثقة ثبت صالح فاضل. و اما أبان و سليم كانا من المشاهير تجد ترجمتهما في جميع كتب رجال الشيعة، و جل رجال العامّة.
(5) . لم نعثر في كتب الرجال على عنوان لهؤلاء الثلاثة.
(6) . عبد اللّه بن المبارك عنونه ابن حجر في التهذيب و نقل عن جماعة من الاعلام كونه عالما فقيها عابدا زاهدا شيخا شجاعا كيسا مثبتا ثقة، و قال ابن معين: كان عالما صحيح الحديث و كانت كتبه التي حدث بها عشرين ألفا أو احدى و عشرين ألفا. و عنونه الخطيب في ج 10 ص 152 من تاريخه و أطال الكلام في شأنه و قال: كان من الربانيين في العلم، الموصوفين بالحفظ و من المذكورين بالزهد. لكن عدّ عبد الرزاق من رواته، و لعله غيره.

69حَدَّثَنَا عَبْدُ اَلرَّزَّاقِ بْنُ هَمَّامٍ‌ شَيْخُنَا عَنْ مُعَمَّرٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِي عَيَّاشٍ‌ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ اَلْهِلاَلِيِّ‌ وَ ذَكَرَ أَبَانٌ‌ أَنَّهُ سَمِعَهُ أَيْضاً عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبِي سَلَمَةَ‌ قَالَ مَعْمَرٌ وَ ذَكَرَ أَبُو هَارُونَ اَلْعَبْدِيُّ‌ أَنَّهُ سَمِعَهُ أَيْضاً عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبِي سَلَمَةَ عَنْ سُلَيْمٍ‌: أَنَّ مُعَاوِيَةَ لَمَّا دَعَا أَبَا اَلدَّرْدَاءِ‌ وَ أَبَا هُرَيْرَةَ‌ وَ نَحْنُ مَعَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ بِصِفِّينَ‌ فَحَمَّلَهُمَا اَلرِّسَالَةَ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ وَ أَدَّيَاهُ إِلَيْهِ قَالَ قَدْ بَلَّغْتُمَانِي مَا أَرْسَلَكُمَا بِهِ مُعَاوِيَةُ‌ فَاسْتَمِعَا مِنِّي وَ أَبْلِغَاهُ عَنِّي كَمَا بَلَّغْتُمَانِي قَالاَ نَعَمْ فَأَجَابَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ اَلْجَوَابَ بِطُولِهِ حَتَّى إِذَا اِنْتَهَى إِلَى ذِكْرِ نَصْبِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ إِيَّاهُ بِغَدِيرِ خُمٍّ‌ بِأَمْرِ اَللَّهِ تَعَالَى قَالَ لَمَّا نَزَلَ عَلَيْهِ – إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ‌ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ‌
1
فَقَالَ اَلنَّاسُ يَا رَسُولَ اَللَّهِ‌ أَ خَاصَّةٌ لِبَعْضِ اَلْمُؤْمِنِينَ أَمْ عَامَّةٌ لِجَمِيعِهِمْ فَأَمَرَ اَللَّهُ تَعَالَى نَبِيَّهُ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ أَنْ يُعَلِّمَهُمْ وَلاَيَةَ مَنْ أَمَرَهُمُ اَللَّهُ بِوَلاَيَتِهِ‌2 وَ أَنْ يُفَسِّرَ لَهُمْ مِنَ اَلْوَلاَيَةِ مَا فُسِّرَ لَهُمْ مِنْ صَلاَتِهِمْ وَ زَكَاتِهِمْ وَ صَوْمِهِمْ وَ حَجِّهِمْ قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ فَنَصَبَنِي رَسُولُ اَللَّهِ بِغَدِيرِ خُمٍّ‌ وَ قَالَ إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْسَلَنِي بِرِسَالَةٍ ضَاقَ بِهَا صَدْرِي وَ ظَنَنْتُ أَنَّ اَلنَّاسَ مُكَذِّبُونِي فَأَوْعَدَنِي لَأُبَلِّغَنَّهَا أَوْ لَيُعَذِّبَنِّي قُمْ يَا عَلِيُّ‌ ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ بَعْدَ أَنْ أَمَرَ أَنْ يُنَادَى بِ‍ الصَّلاَةَ جَامِعَةً فَصَلَّى بِهِمُ اَلظُّهْرَ ثُمَّ قَالَ يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّ اَللَّهَ مَوْلاَيَ وَ أَنَا مَوْلَى اَلْمُؤْمِنِينَ وَ أَنَا أَوْلَى بِهِمْ مِنْهُمْ بِأَنْفُسِهِمْ مَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِيٌّ‌ مَوْلاَهُ اَللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاَهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ‌3فَقَامَ إِلَيْهِ سَلْمَانُ اَلْفَارِسِيُّ‌ فَقَالَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ‌ وَلاَءُ‌4 مَا ذَا فَقَالَ مَنْ كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِيٌّ‌ أَوْلَى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَأَنْزَلَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ – اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ

(1) . المائدة: 54.
(2) . في بعض النسخ «أن يعلمهم من أمر اللّه بولايته».
(3) . زاد في كتاب سليم «و انصر من نصره و اخذل من خذله».
(4) . في كتاب سليم «يا رسول اللّه ولاؤه كما ذا؟ فقال: ولاؤه كولايتى، من كنت أولى به – الخ».

70 وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلاٰمَ‌ دِيناً
1
فَقَالَ لَهُ سَلْمَانُ‌ يَا رَسُولَ اَللَّهِ أَ نَزَلَتْ هَذِهِ اَلْآيَاتُ فِي عَلِيٍّ‌ خَاصَّةً قَالَ بَلْ فِيهِ وَ فِي أَوْصِيَائِي إِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ‌ فَقَالَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ‌ بَيِّنْهُمْ لِي2 قَالَ عَلِيٌّ‌ أَخِي وَ وَصِيِّي وَ وَارِثِي3 وَ خَلِيفَتِي فِي أُمَّتِي وَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي وَ أَحَدَ عَشَرَ إِمَاماً مِنْ وُلْدِهِ أَوَّلُهُمْ اِبْنِي حَسَنٌ‌ ثُمَّ اِبْنِي حُسَيْنٌ ثُمَّ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ اَلْحُسَيْنِ‌ وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ هُمْ مَعَ اَلْقُرْآنِ‌ وَ اَلْقُرْآنُ‌ مَعَهُمْ لاَ يُفَارِقُونَهُ وَ لاَ يُفَارِقُهُمْ حَتَّى يَرِدُوا عَلَيَّ اَلْحَوْضَ فَقَامَ اِثْنَا عَشَرَ رَجُلاً مِنَ اَلْبَدْرِيِّينَ‌ فَقَالُوا نَشْهَدُ أَنَّا سَمِعْنَا ذَلِكَ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ كَمَا قُلْتَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ‌ سَوَاءً لَمْ تُزَدْ وَ لَمْ تُنْقَصْ وَ قَالَ بَقِيَّةُ اَلْبَدْرِيِّينَ‌4 اَلَّذِينَ شَهِدُوا مَعَ عَلِيٍّ صِفِّينَ قَدْ حَفِظْنَا جُلَّ مَا قُلْتَ وَ لَمْ نَحْفَظْ كُلَّهُ وَ هَؤُلاَءِ اَلاِثْنَا عَشَرَ خِيَارُنَا وَ أَفَاضِلُنَا فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ صَدَقْتُمْ لَيْسَ كُلُّ اَلنَّاسِ يَحْفَظُ وَ بَعْضُهُمْ أَفْضَلُ مِنْ بَعْضٍ‌5وَ قَامَ مِنَ اَلاِثْنَيْ عَشَرَ أَرْبَعَةٌ أَبُو اَلْهَيْثَمِ بْنُ اَلتَّيِّهَانِ‌ وَ أَبُو أَيُّوبَ‌ وَ عَمَّارٌ وَ خُزَيْمَةُ بْنُ ثَابِتٍ ذُو اَلشَّهَادَتَيْنِ‌6 فَقَالُوا نَشْهَدُ أَنَّا قَدْ حَفِظْنَا قَوْلَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌
(1) . المائدة: 3.
(2) . في بعض النسخ «سمهم لي». و في كتاب سليم «بينهم لنا».
(3) . في بعض النسخ «وصيى و صنوى و وارثى» و في بعضها «و وزيرى» مكان «و وارثى».
(4) . في بعض النسخ «بقية السبعين».
(5) . في كتاب سليم «و بعضهم أحفظ من بعض».
(6) . أبو الهيثم مالك بن التيهان كان من السابقين الذين رجعوا الى أمير المؤمنين عليه السلام و من النقباء، شهد مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله المشاهد كلها، و قتل مع عليّ عليه السلام بصفين. و أبو أيوب خالد بن زيد الأنصاريّ الخزرجي هو الذي نزل النبيّ صلّى اللّه عليه و آله عنده حين دخل المدينة، شهد بدرا و المشاهد كلها معه صلّى اللّه عليه و آله. مات بأرض الروم غازيا سنة 52 و دفن الى حصن بالقسطنطينية، و أهل الروم يستسقون به. و روى حارث بن أبي –

71يَوْمَئِذٍ وَ اَللَّهِ إِنَّهُ لَقَائِمٌ وَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ قَائِمٌ إِلَى جَانِبِهِ وَ هُوَ يَقُولُ يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّ اَللَّهَ أَمَرَنِي أَنْ أَنْصِبَ لَكُمْ إِمَاماً يَكُونُ وَصِيِّي فِيكُمْ وَ خَلِيفَتِي فِي أَهْلِ بَيْتِي وَ فِي أُمَّتِي مِنْ بَعْدِي وَ اَلَّذِي فَرَضَ اَللَّهُ طَاعَتَهُ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ فِي كِتَابِهِ‌ وَ أَمَرَكُمْ فِيهِ بِوَلاَيَتِهِ فَقُلْتُ يَا رَبِّ خَشِيتُ‌1 طَعْنَ أَهْلِ اَلنِّفَاقِ وَ تَكْذِيبَهُمْ فَأَوْعَدَنِي لَأُبَلِّغَنَّهَا أَوْ لَيُعَاقِبُنِي أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَكُمْ فِي كِتَابِهِ‌ بِالصَّلاَةِ وَ قَدْ بَيَّنْتُهَا لَكُمْ وَ سَنَنْتُهَا لَكُمْ وَ اَلزَّكَاةَ وَ اَلصَّوْمَ فَبَيَّنْتُهُمَا لَكُمْ وَ فَسَّرْتُهُمَا وَ قَدْ أَمَرَكُمُ اَللَّهُ فِي كِتَابِهِ‌ بِالْوَلاَيَةِ وَ إِنِّي أُشْهِدُكُمْ أَيُّهَا اَلنَّاسُ أَنَّهَا خَاصَّةٌ لِهَذَا وَ لِأَوْصِيَائِي مِنْ وُلْدِي وَ وُلْدِهِ أَوَّلُهُمُ اِبْنِيَ اَلْحَسَنُ‌ ثُمَّ اَلْحُسَيْنُ‌ ثُمَّ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ اَلْحُسَيْنِ‌ لاَ يُفَارِقُونَ اَلْكِتَابَ‌ حَتَّى يَرِدُوا عَلَيَّ اَلْحَوْضَ يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنِّي قَدْ أَعْلَمْتُكُمْ مَفْزَعَكُمْ بَعْدِي وَ إِمَامَكُمْ وَ وَلِيَّكُمْ وَ هَادِيَكُمْ بَعْدِي وَ هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ‌ أَخِي وَ هُوَ فِيكُمْ بِمَنْزِلَتِي فَقَلِّدُوهُ دِينَكُمْ وَ أَطِيعُوهُ فِي جَمِيعِ أُمُورِكُمْ فَإِنَّ عِنْدَهُ جَمِيعَ مَا عَلَّمَنِي اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَنِي اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ أُعَلِّمَهُ إِيَّاهُ‌2 وَ أَنْ أُعَلِّمَكُمْ أَنَّهُ عِنْدَهُ فَسَلُوهُ وَ تَعَلَّمُوا مِنْهُ وَ مِنْ أَوْصِيَائِهِ وَ لاَ تُعَلِّمُوهُمْ وَ لاَ
– بصير الأزديّ عن ابى صادق عن محمّد بن سليمان قال قدم علينا أبو أيوب الأنصاريّ فنزل ضيعتنا يعلف خيلا له فاتيناه فاهدينا له، قال: قعدنا عنده فقلنا له: يا أبا أيوب قاتلت المشركين بسيفك هذا مع رسول اللّه «صلّى اللّه عليه و آله» ثم جئت تقاتل المسلمين‌؟! فقال ان رسول اللّه «صلّى اللّه عليه و آله» أمرنى بقتال القاسطين و المارقين و الناكثين، فقد قاتلت الناكثين و قاتلت القاسطين و انا أقاتل ان شاء اللّه تعالى بالسعفات بالطرقات بالنهروانات و ما أدرى أنى هى. و سئل الفضل بن شاذان عن أبي أيوب و قتاله مع معاوية المشركين، فقال: كان ذلك منه قلّة فقه و غفلة، ظن أنه انما يعمل عملا لنفسه يقوى به الإسلام و يوهى به الشرك، و ليس عليه من معاوية شيء، كان معه أو لم يكن، و أمّا عمّار بن ياسر بن عامر أبو اليقظان مولى بنى مخزوم، فهو صحابى جليل شهد بدرا و أحدا و المشاهد كلها، و قتل بصفين و هو مع أمير المؤمنين (عليه السّلام) قتلته الفئة الباغية اتباع معاوية. و اما خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين، فهو الذي جعل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله شهادته شهادة رجلين، شهد مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بدرا و أحدا، و شهد صفّين مع أمير المؤمنين عليه السلام و قتل يومئذ بعد عمار – رحمهما اللّه –
(1) . كذا و القياس «أخشى».
(2) . في بعض النسخ «أن اعلمه جميع ما علمنى اللّه عزّ و جلّ‌».

72تَتَقَدَّمُوا عَلَيْهِمْ وَ لاَ تَتَخَلَّفُوا عَنْهُمْ فَإِنَّهُمْ مَعَ اَلْحَقِّ وَ اَلْحَقُّ مَعَهُمْ لاَ يُزَايِلُهُمْ وَ لاَ يُزَايِلُونَهُ ثُمَّ قَالَ عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ لِأَبِي اَلدَّرْدَاءِ‌ وَ أَبِي هُرَيْرَةَ‌ وَ مَنْ حَوْلَهُ يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ اَللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْزَلَ فِي كِتَابِهِ – إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ‌ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً
1
فَجَمَعَنِي رَسُولُ اَللَّهِ‌ وَ فَاطِمَةَ‌ وَ اَلْحَسَنَ وَ اَلْحُسَيْنَ‌ فِي كِسَاءٍ ثُمَّ قَالَ اَللَّهُمَّ هَؤُلاَءِ أَحِبَّتِي وَ عِتْرَتِي وَ ثَقَلِي وَ خَاصَّتِي2وَ أَهْلُ بَيْتِي فَأَذْهِبْ عَنْهُمُ اَلرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِيراً فَقَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ‌ وَ أَنَا فَقَالَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لَهَا وَ أَنْتِ إِلَى خَيْرٍ إِنَّمَا أُنْزِلَتْ فِيَّ وَ فِي أَخِي عَلِيٍّ‌ وَ فِي اِبْنَتِي فَاطِمَةَ‌ وَ فِي اِبْنَيَّ اَلْحَسَنِ‌ وَ اَلْحُسَيْنِ‌ وَ فِي تِسْعَةٍ مِنْ وُلْدِ اَلْحُسَيْنِ‌ خَاصَّةً لَيْسَ فِيهَا مَعَنَا أَحَدٌ غَيْرُنَا فَقَامَ جُلُّ اَلنَّاسِ فَقَالُوا نَشْهَدُ أَنَّ أُمَّ سَلَمَةَ‌ حَدَّثَتْنَا بِذَلِكَ فَسَأَلْنَا رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ فَحَدَّثَنَا كَمَا حَدَّثَتْنَا أُمُّ سَلَمَةَ فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ أَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْزَلَ فِي سُورَةِ اَلْحَجِّ‌: يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِرْكَعُوا وَ اُسْجُدُوا وَ اُعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ اِفْعَلُوا اَلْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ‌.

وَ جٰاهِدُوا فِي اَللّٰهِ حَقَّ جِهٰادِهِ هُوَ اِجْتَبٰاكُمْ وَ مٰا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي اَلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرٰاهِيمَ هُوَ سَمّٰاكُمُ اَلْمُسْلِمِينَ‌ مِنْ قَبْلُ وَ فِي هٰذٰا
3
لِيَكُونَ اَلرَّسُولُ‌ شَهِيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ‌
فَقَامَ سَلْمَانُ‌ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ عِنْدَ نُزُولِهَا فَقَالَ‌.
(1) . الأحزاب: 33.
(2) . في بعض النسخ «و حامتى» مكان «و خاصتى».
(3) . «اجتباكم» أي اصطفاكم و اختاركم. و الحرج: الضيق، و قوله «ملة» نصب على المصدر لفعل دل عليه مضمون ما قبلها بحذف المضاف، أي وسع دينكم توسعة ملة إبراهيم و المراد دينه فان ملة إبراهيم داخلة في دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله، و قال تعالى «أبيكم» لان أكثر العرب أو الأئمّة عليهم السلام من ذرّية إبراهيم عليه السلام. «هو سماكم» أى اللّه تعالى، أو إبراهيم عليه السلام لقوله: «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنٰا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ‌»، و قوله «من قبل» يعنى في الكتب المتقدمة، «و في هذا» أي في هذا الكتاب.

73يَا رَسُولَ اَللَّهِ‌ مَنْ هَؤُلاَءِ اَلَّذِينَ أَنْتَ شَهِيدٌ عَلَيْهِمْ وَ هُمْ شُهَدَاءُ عَلَى اَلنَّاسِ اَلَّذِينَ اِجْتَبَاهُمُ اَللَّهُ وَ لَمْ يَجْعَلْ عَلَيْهِمْ فِي اَلدِّينِ مِنْ حَرَجٍ‌
مِلَّةِ أَبِيهِمْ إِبْرَاهِيمَ‌ فَقَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَنَى اَللَّهُ تَعَالَى بِذَلِكَ ثَلاَثَةَ عَشَرَ إِنْسَاناً أَنَا وَ أَخِي عَلِيّاً وَ أَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِهِ فَقَالُوا اَللَّهُمَّ نَعَمْ قَدْ سَمِعْنَا ذَلِكَ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ قَامَ خَطِيباً ثُمَّ لَمْ يَخْطُبْ بَعْدَ ذَلِكَ فَقَالَ أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنِّي قَدْ تَرَكْتُ فِيكُمْ أَمْرَيْنِ‌1 لَنْ تَضِلُّوا مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا كِتَابَ اَللَّهِ‌ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَهْلَ بَيْتِي فَإِنَّ اَللَّطِيفَ اَلْخَبِيرَ قَدْ أَخْبَرَنِي وَ عَهِدَ إِلَيَّ أَنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا2 حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ اَلْحَوْضَ‌ فَقَالُوا نَعَمْ اَللَّهُمَّ قَدْ شَهِدْنَا3 ذَلِكَ كُلَّهُ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَقَامَ اِثْنَا عَشَرَ رَجُلاً مِنَ اَلْجَمَاعَةِ‌ \فَقَالُوا نَشْهَدُ أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ‌ حِينَ خَطَبَ فِي اَلْيَوْمِ اَلَّذِي قُبِضَ فِيهِ قَامَ عُمَرُ بْنُ اَلْخَطَّابِ شِبْهَ اَلْمُغْضَبِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ‌ لِكُلِّ أَهْلِ بَيْتِكَ فَقَالَ لاَ وَ لَكِنْ لِأَوْصِيَائِي مِنْهُمْ عَلِيٌّ‌ أَخِي وَ وَزِيرِي وَ وَارِثِي وَ خَلِيفَتِي فِي أُمَّتِي وَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي وَ هُوَ أَوَّلُهُمْ وَ خَيْرُهُمْ ثُمَّ وَصِيُّهُ بَعْدَهُ اِبْنِي هَذَا وَ أَشَارَ إِلَى اَلْحَسَنِ‌ ثُمَّ وَصِيُّهُ اِبْنِي هَذَا وَ أَشَارَ إِلَى اَلْحُسَيْنِ‌ ثُمَّ وَصِيُّهُ اِبْنِي بَعْدَهُ سَمِيُّ أَخِي ثُمَّ وَصِيُّهُ‌ بَعْدَهُ سَمِيِّي ثُمَّ سَبْعَةٌ مِنْ وُلْدِهِ وَاحِدٌ بَعْدَ وَاحِدٍ حَتَّى يَرِدُوا عَلَيَّ اَلْحَوْضَ‌ شُهَدَاءُ اَللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ حُجَجُهُ عَلَى خَلْقِهِ مَنْ أَطَاعَهُمْ أَطَاعَ اَللَّهَ وَ مَنْ عَصَاهُمْ عَصَى اَللَّهَ فَقَامَ اَلسَّبْعُونَ اَلْبَدْرِيُّونَ‌ وَ نَحْوُهُمْ مِنَ اَلْمُهَاجِرِينَ‌ فَقَالُوا ذَكَرْتُمُونَا مَا كُنَّا نَسِينَاهُ نَشْهَدُ أَنَّا قَدْ كُنَّا سَمِعْنَا ذَلِكَ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَانْطَلَقَ أَبُو اَلدَّرْدَاءِ‌ وَ أَبُو هُرَيْرَةَ‌ فَحَدَّثَا مُعَاوِيَةَ‌ بِكُلِّ مَا قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ وَ مَا اُسْتُشْهِدَ عَلَيْهِ وَ مَا رَدَّ عَلَيْهِ اَلنَّاسُ وَ شَهِدُوا بِهِ‌.
(1) . في بعض النسخ «فيكم ثقلين».
(2) . في بعض النسخ «لا يفترقان».
(3) . في بعض النسخ «فقالوا اللّهمّ نعم قد شهدنا».

74 9 – وَ بِهَذَا اَلْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اَلرَّزَّاقِ بْنِ هَمَّامٍ‌ قَالَ حَدَّثَنَا مَعْمَرُ بْنُ رَاشِدٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِي عَيَّاشٍ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ اَلْهِلاَلِيِّ‌ قَالَ‌: لَمَّا أَقْبَلْنَا مِنْ صِفِّينَ‌ مَعَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ نَزَلَ قَرِيباً مِنْ دَيْرِ نَصْرَانِيٍّ‌1 إِذْ خَرَجَ عَلَيْنَا شَيْخٌ مِنَ اَلدَّيْرِ جَمِيلُ اَلْوَجْهِ حَسَنُ اَلْهَيْئَةِ وَ اَلسَّمْتِ‌2 مَعَهُ كِتَابٌ حَتَّى أَتَى أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ‌ فَسَلَّمَ عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ إِنِّي مِنْ نَسْلِ حَوَارِيِّ عِيسَى اِبْنِ مَرْيَمَ‌ وَ كَانَ أَفْضَلَ حَوَارِيِّ عِيسَى اَلاِثْنَيْ عَشَرَ وَ أَحَبَّهُمْ إِلَيْهِ وَ آثَرَهُمْ عِنْدَهُ‌3 وَ إِنَّ عِيسَى أَوْصَى إِلَيْهِ وَ دَفَعَ إِلَيْهِ كُتُبَهُ وَ عَلَّمَهُ حِكْمَتَهُ‌4فَلَمْ يَزَلْ أَهْلُ هَذَا اَلْبَيْتِ عَلَى دِينِهِ مُتَمَسِّكِينَ بِمِلَّتِهِ‌5 لَمْ يَكْفُرُوا وَ لَمْ يَرْتَدُّوا وَ لَمْ يُغَيِّرُوا وَ تِلْكَ اَلْكُتُبُ عِنْدِي إِمْلاَءُ عِيسَى اِبْنِ مَرْيَمَ‌ وَ خَطُّ أَبِينَا بِيَدِهِ فِيهَا كُلُّ شَيْ‌ءٍ يَفْعَلُ اَلنَّاسُ مِنْ بَعْدِهِ وَ اِسْمُ مَلِكٍ مَلِكٍ مِنْ بَعْدِهِ مِنْهُمْ وَ إِنَّ اَللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَبْعَثُ رَجُلاً مِنَ اَلْعَرَبِ‌ مِنْ وُلْدِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ‌ خَلِيلِ اَللَّهِ مِنْ أَرْضٍ يُقَالُ لَهَا تِهَامَةُ‌ مِنْ قَرْيَةٍ يُقَالُ لَهَا مَكَّةُ يُقَالُ لَهُ أَحْمَدُ لَهُ اِثْنَا عَشَرَ اِسْماً وَ ذَكَرَ مَبْعَثَهُ وَ مَوْلِدَهُ وَ مُهَاجَرَتَهُ وَ مَنْ يُقَاتِلُهُ وَ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ مَنْ يُعَادِيهِ وَ مَا يَعِيشُ وَ مَا تَلْقَى أُمَّتُهُ بَعْدَهُ إِلَى أَنْ يَنْزِلَ عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ‌ مِنَ اَلسَّمَاءِ وَ فِي ذَلِكَ اَلْكِتَابِ ثَلاَثَةَ عَشَرَ رَجُلاً مِنْ وُلْدِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ‌ خَلِيلِ اَللَّهِ مِنْ خَيْرِ خَلْقِ اَللَّهِ وَ مِنْ أَحَبِّ خَلْقِ اَللَّهِ إِلَيْهِ وَ اَللَّهُ وَلِيٌّ لِمَنْ وَالاَهُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عَادَاهُمْ مَنْ أَطَاعَهُمُ اِهْتَدَى وَ مَنْ عَصَاهُمْ ضَلَّ طَاعَتُهُمْ لِلَّهِ طَاعَةٌ وَ مَعْصِيَتُهُمْ لِلَّهِ مَعْصِيَةٌ مَكْتُوبَةٌ أَسْمَاؤُهُمْ وَ أَنْسَابُهُمْ وَ نُعُوتُهُمْ وَ كَمْ يَعِيشُ كُلُّ رَجُلٍ مِنْهُمْ وَاحِدٌ بَعْدَ وَاحِدٍ وَ كَمْ رَجُلٍ مِنْهُمْ يَسْتَتِرُ بِدِينِهِ‌
(1) . في بعض النسخ «من دير نصارى».
(2) . السمت – بالفتح -: هيئة أهل الخير، و الحالة التي يكون عليه الإنسان من السكينة و الوقار، و حسن السيرة و الطريقة و استقامة المنظر.
(3) . في منقوله في البحار «و أبرهم عنده».
(4) . في بعض النسخ «و علمه و حكمته».
(5) . في بعض النسخ «متمسكين عليه».

75وَ يَكْتُمُهُ مِنْ قَوْمِهِ وَ مِنَ اَلَّذِي يَظْهَرُ مِنْهُمْ وَ يَنْقَادُ لَهُ اَلنَّاسُ حَتَّى يَنْزِلَ عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ عَلَى آخِرِهِمْ فَيُصَلِّيَ عِيسَى خَلْفَهُ وَ يَقُولُ إِنَّكُمْ لَأَئِمَّةٌ‌ لاَ يَنْبَغِي لِأَحَدٍ أَنْ يَتَقَدَّمَكُمْ فَيَتَقَدَّمُ فَيُصَلِّي بِالنَّاسِ وَ عِيسَى خَلْفَهُ فِي اَلصَّفِّ أَوَّلَهُمْ وَ خَيْرَهُمْ وَ أَفْضَلَهُمْ وَ لَهُ مِثْلُ أُجُورِهِمْ وَ أُجُورِ مَنْ أَطَاعَهُمْ وَ اِهْتَدَى بِهِمْ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ اِسْمُهُ مُحَمَّدٌ وَ عَبْدُ اَللَّهِ‌ وَ يس وَ اَلْفَتَّاحُ‌ وَ اَلْخَاتَمُ‌ وَ اَلْحَاشِرُ وَ اَلْعَاقِبُ‌ وَ اَلْمَاحِي وَ اَلْقَائِدُ وَ نَبِيُّ اَللَّهِ وَ صَفِيُّ اَللَّهِ‌ وَ حَبِيبُ اَللَّهِ‌1 وَ إِنَّهُ يُذْكَرُ إِذَا ذُكِرَ مِنْ أَكْرَمِ خَلْقِ اَللَّهِ عَلَى اَللَّهِ‌2وَ أَحَبِّهِمْ إِلَى اَللَّهِ لَمْ يَخْلُقِ اَللَّهُ مَلَكاً مُكْرَماً3 وَ لاَ نَبِيّاً مُرْسَلاً مِنْ آدَمَ‌ فَمَنْ سِوَاهُ خَيْراً عِنْدَ اَللَّهِ وَ لاَ أَحَبَّ إِلَى اَللَّهِ مِنْهُ يُقْعِدُهُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ‌ عَلَى عَرْشِهِ وَ يُشَفِّعُهُ فِي كُلِّ مَنْ يَشْفَعُ فِيهِ‌4 بِاسْمِهِ جَرَى اَلْقَلَمُ‌5 فِي اَللَّوْحِ اَلْمَحْفُوظِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللَّهِ وَ بِصَاحِبِ اَللِّوَاءِ يَوْمَ اَلْحَشْرِ اَلْأَكْبَرِ أَخِيهِ وَ وَصِيِّهِ وَ وَزِيرِهِ وَ خَلِيفَتِهِ فِي أُمَّتِهِ وَ مِنْ أَحَبِّ خَلْقِ اَللَّهِ إِلَى اَللَّهِ بَعْدَهُ عَلِيٌّ‌ اِبْنُ عَمِّهِ لِأُمِّهِ وَ أَبِيهِ وَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدَهُ ثُمَّ أَحَدَ عَشَرَ رَجُلاً مِنْ وُلْدِ مُحَمَّدٍ وَ وُلْدِهِ أَوَّلُهُمْ يُسَمَّى بِاسْمِ اِبْنَيْ هَارُونَ شَبَّرَ وَ شَبِيرٍ وَ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ أَصْغَرِهِمَا وَاحِدٌ بَعْدَ وَاحِدٍ آخِرُهُمُ‌ اَلَّذِي يُصَلِّي عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ‌ خَلْفَهُ وَ ذَكَرَ بَاقِيَ اَلْحَدِيثِ بِطُولِهِ‌ .

10 – وَ بِهَذَا اَلْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اَلرَّزَّاقِ‌ عَنْ مُعَمَّرٍ عَنْ أَبَانٍ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ اَلْهِلاَلِيِّ‌ قَالَ‌: قُلْتُ لِعَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ إِنِّي سَمِعْتُ مِنْ سَلْمَانَ‌ وَ مِنَ اَلْمِقْدَادِ وَ مِنْ أَبِي ذَرٍّ أَشْيَاءَ مِنْ تَفْسِيرِ اَلْقُرْآنِ‌ وَ مِنَ اَلرِّوَايَةِ عَنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ غَيْرَ مَا فِي أَيْدِي اَلنَّاسِ ثُمَّ سَمِعْتُ مِنْكَ تَصْدِيقاً لِمَا سَمِعْتُ مِنْهُمْ وَ رَأَيْتُ فِي أَيْدِي اَلنَّاسِ أَشْيَاءَ كَثِيرَةً مِنْ تَفْسِيرِ
(1) . في بعض النسخ «و جنب اللّه».
(2) . في بعض النسخ «و هو اكرم خلق اللّه عليه».
(3) . في بعض النسخ «ملكا مقربا».
(4) . في بعض النسخ «فى كل من شفع فيه».
(5) . في البحار «صرح القلم».

76 اَلْقُرْآنِ‌ وَ مِنَ اَلْأَحَادِيثِ عَنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ يُخَالِفُونَهُمْ فِيهَا وَ يَزْعُمُونَ أَنَّ ذَلِكَ‌1كَانَ كُلُّهُ بَاطِلاً أَ فَتَرَى أَنَّهُمْ يَكْذِبُونَ عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ مُتَعَمِّدِينَ وَ يُفَسِّرُونَ اَلْقُرْآنَ‌ بِآرَائِهِمْ قَالَ فَأَقْبَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ وَ قَالَ قَدْ سَأَلْتَ فَافْهَمِ اَلْجَوَابَ إِنَّ فِي أَيْدِي اَلنَّاسِ حَقّاً وَ بَاطِلاً وَ صِدْقاً وَ كَذِباً وَ نَاسِخاً وَ مَنْسُوخاً وَ خَاصّاً وَ عَامّاً وَ مُحْكَماً وَ مُتَشَابِهاً وَ حِفْظاً وَ وَهَماً2 وَ قَدْ كُذِبَ عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ عَلَى عَهْدِهِ حَتَّى قَامَ خَطِيباً فَقَالَ أَيُّهَا اَلنَّاسُ قَدْ كَثُرَتْ عَلَيَّ اَلْكَذَّابَةُ‌3 فَمَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ اَلنَّارِ4 ثُمَّ كُذِبَ عَلَيْهِ مِنْ بَعْدِهِ وَ إِنَّمَا أَتَاكَ بِالْحَدِيثِ أَرْبَعَةٌ لَيْسَ لَهُمْ خَامِسٌ رَجُلٌ مُنَافِقٌ مُظْهِرٌ لِلْإِيمَانِ مُتَصَنِّعٌ لِلْإِسْلاَمِ‌ بِاللِّسَانِ –
(1) . في بعض النسخ «و من الأحاديث عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنتم تخالفونهم فيها و تزعمون أن ذلك». و في خصال الصدوق هكذا أيضا.
(2) . قوله «حقا و باطلا و صدقا و كذبا» ذكر الصدق و الكذب بعد الحق و الباطل من قبيل ذكر الخاص بعد العام، لان الصدق و الكذب من خواص الخبر، و الحق و الباطل يصدقان على الافعال أيضا، و قيل: الحق و الباطل هنا من خواص الرأى و الاعتقاد، و الصدق و الكذب من خواص النقل و الرواية.
و قوله «محكما و متشابها» المحكم في اللغة هو المضبوط المتقن، و يطلق في الاصطلاح على ما اتضح معناه، و على ما كان محفوظا من النسخ أو التخصيص أو منهما معا، و على ما كان نظمه مستقيما خاليا عن الخلل، و ما لا يحتمل من التأويل إلا وجها واحدا، و يقابله بكل من هذه المعاني المتشابه.
و قوله «وهما» بفتح الهاء – مصدر قولك: و همت – بالكسر – أى غلطت و سهوت، و قد روى «وهما» بالتسكين – مصدر و همت – بالفتح – اذا ذهب وهمك الى شيء و أنت تريد غيره، و المعنى متقارب – كما قاله في البحار.
(3) . بكسر الكاف و تخفيف الذال مصدر كذب يكذب أي كثرت على كذبة الكذابين.
(4) . قوله «فليتبوأ» بصيغة الامر و معناه الخبر كقوله تعالى: «مَنْ كٰانَ فِي اَلضَّلاٰلَةِ فَلْيَمْدُدْ لَهُ اَلرَّحْمٰنُ مَدًّا»

77لاَ يَتَأَثَّمُ‌1 وَ لاَ يَتَحَرَّجُ أَنْ يَكْذِبَ عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ مُتَعَمِّداً فَلَوْ عَلِمَ اَلنَّاسُ‌2 أَنَّهُ مُنَافِقٌ كَاذِبٌ مَا قَبِلُوا مِنْهُ وَ لَمْ يُصَدِّقُوهُ وَ لَكِنَّهُمْ قَالُوا هَذَا قَدْ صَحِبَ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ قَدْ رَآهُ وَ سَمِعَ مِنْهُ [وَ أَخَذُوا عَنْهُ وَ هُمْ لاَ يَعْرِفُونَ حَالَهُ‌]3 وَ قَدْ أَخْبَرَكَ اَللَّهُ عَنِ اَلْمُنَافِقِينَ بِمَا أَخْبَرَكَ‌4 وَ وَصَفَهُمْ بِمَا وَصَفَهُمْ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ – وَ إِذٰا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسٰامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ‌
5
ثُمَّ بَقُوا بَعْدَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ وَ تَقَرَّبُوا إِلَى أَئِمَّةِ اَلضَّلاَلِ وَ اَلدُّعَاةِ إِلَى اَلنَّارِ بِالزُّورِ وَ اَلْكَذِبِ وَ اَلْبُهْتَانِ حَتَّى وَلَّوْهُمُ اَلْأَعْمَالَ وَ حَمَلُوهُمْ عَلَى رِقَابِ اَلنَّاسِ‌6 وَ أَكَلُوا بِهِمُ اَلدُّنْيَا وَ إِنَّمَا اَلنَّاسُ مَعَ اَلْمُلُوكِ‌
(1) . «متصنّع بالإسلام» أي متكلّف له و متدلّس به غير متصف به في نفس الامر. و قوله «لا يتأثم» أي لا يكفّ نفسه عن موجب الاثم، أو لا يعد نفسه آثما بالكذب عليه صلوات اللّه عليه، و كذا قوله: «لا يتحرج» من الحرج بمعنى الضيق أي لا يتجنب الاثم.
(2) . في بعض النسخ «فلو علم المسلمون» و المتن موافق للكافى و الخصال.
(3) . ما بين القوسين كان في بعض النسخ دون بعض و لكنه موجود في الخصال و الكافي، و قوله «و هم لا يعرفون حاله» ذلك لكون ظاهره ظاهرا حسنا، و كلامه كلاما مزيفا و ذلك يوجب اغترار الناس به و تصديقهم له فيما أخبر به أو نقل عن غيره.
(4) . كذا في نهج البلاغة أيضا، و في الخصال و الكافي «و قد أخبره اللّه عن المنافقين بما أخبره».
(5) . المنافقين: 3. و يرشد عليه السلام بذلك الى أنّه سبحانه خاطب نبيه (صلّى اللّه عليه و آله) بقوله «وَ إِذٰا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسٰامُهُمْ‌» لصباحتهم و حسن منظرهم، «وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ‌» أى تصغى اليهم لذلاقة ألسنتهم.
(6) . أي أن أئمة الضلال بسبب وضع الاخبار اعطوا هؤلاء المفترين الوضاعين الولايات و سلطوهم على رقاب الناس، و قصد المنافقون بجعلهم الاخبار التقرب الى الامراء لينالوا من دنياهم، و قد افتعل في أيّام خلاقة بني أميّة لا سيما زمان معاوية بن أبي سفيان حديث كثير على هذا الوجه جدا جلها في المناقب أعنى مناقب الخلفاء و ولائجهم، و بعضها في الطعن على أهل الحق الذين تحزبوا عن أهل الباطل و لجئوا الى الحصن الحصين أمير المؤمنين عليّ عليه السلام. و من مفتعلاتهم ما رواه أبو هريرة الدوسى أو رووا عنه أنّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «لو لم –

78وَ اَلدُّنْيَا إِلاَّ مَنْ عَصَمَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَهَذَا أَحَدُ اَلْأَرْبَعَةِ وَ رَجُلٌ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ شَيْئاً وَ لَمْ يَحْفَظْهُ عَلَى وَجْهِهِ فَوَهِمَ فِيهِ وَ لَمْ
(6) – ابعث فيكم لبعث عمر، أيد اللّه عمر بملكين يوفّقانه و يسدّدانه، فإذا أخطأ صرفاه حتّى يكون صوابا» و ذكره السيوطي في الموضوعات.
و عنه أيضا قال: «خرج النبيّ صلّى اللّه عليه و آله متكئا على عليّ بن أبي طالب فاستقبله أبو بكر و عمر فقال (صلّى اللّه عليه و آله) يا على أ تحب هذين الشيخين‌؟ قال: نعم يا رسول اللّه، قال: حبهما تدخل الجنة» رواه الخطيب في تاريخه و عده السيوطي من الموضوعات. و نقل أبو نعيم في الحلية مسندا عن أبى هريرة مرفوعا عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله «ما من مولود إلا و قد ذر عليه من تراب حفرته [فاذا دنا أجله قبضه اللّه من التربة التي منها خلق و فيها يدفن] و خلقت أنا و أبو بكر و عمر من طينة واحدة و ندفن فيها في بقعة واحدة» قال أبو عاصم ما نجد فضيلة لابى بكر و عمر مثل هذه لان طينتهما من طينة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و معه دفنا» و ذكره السيوطي أيضا في الموضوعات.
و نص الطبريّ في تاريخه و غيره أن عمر بن الخطّاب استعمل أبا هريرة على البحرين و اليمامة. ثم عزله بعد عامين لخيانته، و استنقذ منه ما اختلسه من أموال المسلمين و قال له: انى استعملتك على البحرين و أنت بلا نعلين، ثمّ بلغني أنك ابتعت أفراسا بألف دينار و ستمائة دينار، و ضربه بالدرة حتّى أدماه.
فرجع الى حاله الأول و بقى الى زمان خلافة عثمان فانضم إليه و أخذ يفتعل الأحاديث في فضله لينال من دنياه فقال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم «ان لكل نبى رفيقا في الجنة و رفيقى فيها عثمان» ذكره الترمذي في صحيحه و قال الذهبي في ميزانه ببطلانه. و قال أيضا قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «لكل نبى خليل في امته و ان خليلى عثمان بن عفان» ذكره السيوطي في الجامع الصغير. و قال الذهبي في الميزان ببطلانه.
الى غير ذلك من أمثاله. و من ذلك ما رواه أبو العباس الزورقى في كتاب شجرة العقل عن عبد اللّه بن الحضرمى – عامل عثمان بن عفان على مكّة – أنه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لعمر «لو لم ابعث لبعثت» و قد ذكره السيوطي في الموضوعات.
و روى أن سمرة بن جندب أعطاه معاوية بن أبي سفيان من بيت المال أربعمائة ألف درهم على أن يخطب في أهل الشام بان قوله تعالى: «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ يُشْهِدُ اَللّٰهَ عَلىٰ مٰا فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ اَلْخِصٰامِ – الآية» انها نزلت في عليّ بن أبي طالب [عليه –

79يَتَعَمَّدْ كَذِباً فَهُوَ فِي يَدَيْهِ وَ يَقُولُ بِهِ وَ يَعْمَلُ بِهِ وَ يَرْوِيهِ وَ يَقُولُ أَنَا سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَلَوْ عَلِمَ اَلْمُسْلِمُونَ‌ أَنَّهُ وَهِمَ فِيهِ لَمْ يَقْبَلُوا مِنْهُ وَ لَوْ عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ وَهَمٌ لَرَفَضَهُ وَ رَجُلٌ ثَالِثٌ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ شَيْئاً أَمَرَ بِهِ ثُمَّ نَهَى عَنْهُ وَ هُوَ لاَ يَعْلَمُ أَوْ سَمِعَهُ يَنْهَى عَنْ شَيْ‌ءٍ ثُمَّ أَمَرَ بِهِ وَ هُوَ لاَ يَعْلَمُ فَحَفِظَ اَلْمَنْسُوخَ وَ لَمْ يَحْفَظِ اَلنَّاسِخَ وَ لَوْ عَلِمَ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضَهُ وَ لَوْ عَلِمَ اَلنَّاسُ إِذَا سَمِعُوا مِنْهُ أَنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضُوهُ‌1وَ رَجُلٌ رَابِعٌ لَمْ يَكْذِبْ عَلَى اَللَّهِ وَ لاَ عَلَى رَسُولِهِ‌ بُغْضاً لِلْكَذِبِ وَ خَوْفاً مِنَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَعْظِيماً لِرَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ وَ لَمْ يَسْهُ‌2 بَلْ حَفِظَ اَلْحَدِيثَ عَلَى وَجْهِهِ فَجَاءَ بِهِ كَمَا سَمِعَهُ لَمْ يَزِدْ فِيهِ وَ لَمْ يَنْقُصْ مِنْهُ وَ حَفِظَ اَلنَّاسِخَ وَ اَلْمَنْسُوخَ فَعَمِلَ بِالنَّاسِخِ وَ رَفَضَ اَلْمَنْسُوخَ وَ إِنَّ أَمْرَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ وَ نَهْيَهُ مِثْلُ اَلْقُرْآنِ‌ نَاسِخٌ وَ مَنْسُوخٌ‌3
– السلام] و أن قوله تعالى: «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ اِبْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اَللّٰهِ‌» نزل في ابن ملجم أشقى مراد، فقيل: فعل ذلك. و استخلفه زياد على البصرة فقتل فيها ثمانية آلاف من الناس، كما نص عليه الطبريّ و غيره.
و قد روى ابن عرفة المعروف بنفطويه الذي كان من اعلام المحدثين في تاريخه نحو ما تقدم ثمّ قال ان أكثر الأحاديث الموضوعة في فضائل الصحابة افتعلت في أيّام بني أميّة تقربا اليهم بما يظنون انهم يرغمون بها انف بنى هاشم. كخبر زيد بن ثابت عنه صلّى اللّه عليه و آله قال: أتانى جبرئيل فذكرنى فسألته عن فضل عمر فقال: يا محمّد لو جلست احدثك عن فضائل عمر و ما له عند اللّه جلست معك أكثر ممّا جلس نوح في قومه». و ذلك قليل من كثير فان اردت ان تقف على أكثر من ذلك فراجع اللئالى المصنوعة في الأحاديث الموضوعة للسيوطي باب مناقب الخلفاء.
(1) . المنسوخ ما رفع حكمه الشرعى بدليل شرعى متأخر عنه و انما النسخ يكون في الأحاديث الواردة عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فحسب دون اوصيائه اذ لا معنى لنسخ حكم من الاحكام بعده عليه السلام.
(2) . في بعض النسخ «و لم يتوهم».
(3) . خبر ثان لان، او بدل من «مثل» – و جرهما على البدلية من القرآن ممكن و قيام البدل مقام المبدل منه غير لازم عند كثير من المحققين كما ذكره شيخنا البهائى قدّس سرّه.

80وَ عَامٌّ وَ خَاصُّ وَ مُحْكَمٌ وَ مُتَشَابِهٌ قَدْ كَانَ يَكُونُ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ اَلْكَلاَمُ لَهُ وَجْهَانِ كَلاَمٌ عَامٌّ وَ كَلاَمٌ خَاصُّ‌1 مِثْلُ اَلْقُرْآنِ [قَالَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي كِتَابِهِ – وَ مٰا آتٰاكُمُ اَلرَّسُولُ‌ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا]
2
يَسْمَعُهُ مَنْ لاَ يَعْرِفُ [وَ لَمْ يَدْرِ]3مَا عَنَى اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لاَ مَا عَنَى بِهِ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ وَ لَيْسَ كُلُّ أَصْحَابِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ كَانَ يَسْأَلُهُ عَنِ اَلشَّيْ‌ءِ فَيَفْهَمُ وَ كَانَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْأَلُهُ وَ لاَ يَسْتَفْهِمُ حَتَّى إِنَّهُمْ كَانُوا لَيُحِبُّونَ أَنْ يَجِيءَ اَلْأَعْرَابِيُّ أَوِ اَلطَّارِي4 فَيَسْأَلَ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ حَتَّى يَسْمَعُوا وَ قَدْ كُنْتُ أَنَا أَدْخُلُ عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ كُلَّ يَوْمٍ دَخْلَةً وَ كُلَّ لَيْلَةٍ دَخْلَةً‌5 فَيُخْلِينِي فِيهَا خَلْوَةً أَدُورُ مَعَهُ حَيْثُ دَارَ وَ قَدْ عَلِمَ أَصْحَابُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ أَنَّهُ لَمْ يَكُنْ يَصْنَعُ ذَلِكَ بِأَحَدٍ مِنَ اَلنَّاسِ غَيْرِي فَرُبَّمَا كَانَ ذَلِكَ فِي بَيْتِي يَأْتِينِي رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ فِي بَيْتِي وَ كُنْتُ إِذَا دَخَلْتُ عَلَيْهِ بَعْضَ مَنَازِلِهِ أَخْلاَنِي وَ أَقَامَ عَنِّي نِسَاءَهُ فَلاَ يَبْقَى عِنْدَهُ غَيْرِي وَ إِذَا أَتَانِي لِلْخَلْوَةِ مَعِي فِي مَنْزِلِي لَمْ تَقُمْ عَنِّي فَاطِمَةُ وَ لاَ أَحَدٌ مِنَ اِبْنَيَّ وَ كُنْتُ إِذَا اِبْتَدَأْتُ أَجَابَنِي وَ إِذَا سَكَتُّ عَنْهُ وَ فَنِيَتْ مَسَائِلِي اِبْتَدَأَنِي وَ دَعَا اَللَّهَ أَنْ يُحَفِّظَنِي وَ يُفَهِّمُنِي فَمَا نَسِيتُ شَيْئاً قَطُّ مُذْ دَعَا لِي وَ إِنِّي قُلْتُ لِرَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ يَا نَبِيَّ اَللَّهِ إِنَّكَ مُنْذُ دَعَوْتَ اَللَّهَ لِي بِمَا دَعَوْتَ لَمْ أَنْسَ مِمَّا عَلَّمْتَنِي شَيْئاً وَ مَا تُمْلِيهِ عَلَيَّ فَلَمْ تَأْمُرْنِي بِكَتْبِهِ أَ تَتَخَوَّفُ عَلَيَّ اَلنِّسْيَانَ فَقَالَ يَا أَخِي لَسْتُ أَتَخَوَّفُ‌
(1) . في بعض النسخ «وجهان عام و خاصّ‌» و قوله «قد كان يكون» اسم كان ضمير الشأن و «يكون» تامة و هي مع اسمها الخبر، و «له وجهان» نعت للكلام لانه في حكم النكرة او حال منه.
(2) . الحشر: 7.
(3) . كذا و في الخصال و الكافي «فيشتبه على من لا يعرف و لم يدر».
(4) . الطارى هو الغريب الذي أتاه عن قريب من غير انس به و بكلامه، و انما كانوا يحبون قدومهما اما لاستفهامهم و عدم استعظامهم إيّاه او لانه صلّى اللّه عليه و آله كان يتكلم على وفق عقولهم فيوضحه حتّى يفهم غيرهم (قاله العلاّمة المجلسيّ ره).
(5) . الدخلة: المرة من الدخول، و اخلاه و به و معه: اجتمع معه في خلوة.

81عَلَيْكَ‌1 اَلنِّسْيَانَ وَ لاَ اَلْجَهْلَ وَ قَدْ أَخْبَرَنِي اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّهُ قَدِ اِسْتَجَابَ لِي فِيكَ وَ فِي شُرَكَائِكَ اَلَّذِينَ يَكُونُونَ مِنْ بَعْدِكَ وَ إِنَّمَا تَكْتُبُهُ لَهُمْ قُلْتُ يَا رَسُولَ اَللَّهِ‌ وَ مَنْ شُرَكَائِي قَالَ اَلَّذِينَ قَرَنَهُمُ اَللَّهُ بِنَفْسِهِ وَ بِي فَقَالَ‌: يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ‌ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ
فَإِنْ خِفْتُمْ تَنَازُعاً فِي شَيْ‌ءٍ فَأَرْجِعُوهُ إِلَى اَللَّهِ وَ إِلَى اَلرَّسُولِ‌ وَ إِلَى أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ‌2فَقُلْتُ يَا نَبِيَّ اَللَّهِ‌ وَ مَنْ هُمْ قَالَ اَلْأَوْصِيَاءُ‌ إِلَى أَنْ يَرِدُوا عَلَيَّ حَوْضِي كُلُّهُمْ هَادٍ مُهْتَدٍ لاَ يَضُرُّهُمْ خِذْلاَنُ مَنْ خَذَلَهُمْ هُمْ مَعَ اَلْقُرْآنِ‌ وَ اَلْقُرْآنُ‌ مَعَهُمْ لاَ يُفَارِقُونَهُ وَ لاَ يُفَارِقُهُمْ بِهِمْ تُنْصَرُ أُمَّتِي وَ يُمْطَرُونَ وَ يُدْفَعُ عَنْهُمْ بِعَظَائِمِ دَعَوَاتِهِمْ‌3 قُلْتُ يَا رَسُولَ اَللَّهِ‌ سَمِّهِمْ لِي فَقَالَ اِبْنِي هَذَا وَ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى رَأْسِ اَلْحَسَنِ‌ ثُمَّ اِبْنِي هَذَا وَ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى رَأْسِ اَلْحُسَيْنِ ثُمَّ اِبْنٌ لَهُ عَلَى اِسْمِكَ يَا عَلِيُّ‌ ثُمَّ اِبْنٌ لَهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ‌ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى اَلْحُسَيْنِ‌ وَ قَالَ سَيُولَدُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ‌ فِي حَيَاتِكَ فَأَقْرِئْهُ مِنِّي اَلسَّلاَمَ ثُمَّ تُكَمِّلُهُ اِثْنَيْ عَشَرَ إِمَاماً قُلْتُ يَا نَبِيَّ اَللَّهِ‌ سَمِّهِمْ لِي فَسَمَّاهُمْ رَجُلاً رَجُلاً مِنْهُمْ وَ اَللَّهِ يَا أَخَا بَنِي هِلاَلٍ مَهْدِيُّ‌ هَذِهِ اَلْأُمَّةِ‌4 اَلَّذِي يَمْلَأُ اَلْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً .

11 – وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَبْدِ اَلرَّزَّاقِ‌ قَالَ حَدَّثَنَا مَعْمَرُ بْنُ رَاشِدٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِي عَيَّاشٍ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ‌: إِنَّ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ قَالَ لِطَلْحَةَ‌ فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ عِنْدَ ذِكْرِ تَفَاخُرِ اَلْمُهَاجِرِينَ‌ وَ اَلْأَنْصَارِ بِمَنَاقِبِهِمْ وَ فَضَائِلِهِمْ يَا طَلْحَةُ‌ أَ لَيْسَ قَدْ شَهِدْتَ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ حِينَ دَعَانَا بِالْكَتِفِ لِيَكْتُبَ فِيهَا مَا لاَ تَضِلُّ اَلْأُمَّةُ بَعْدَهُ وَ لاَ تَخْتَلِفُ فَقَالَ صَاحِبُكَ مَا قَالَ إِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ‌ يَهْجُرُ فَغَضِبَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ وَ تَرَكَهَا قَالَ‌
(1) . في الخصال و الكافي «لست اخاف عليك».
(2) . كذا، و هذا مضمون مأخوذ من الآية لا لفظها.
(3) . في بعض النسخ «بمستجابات دعواتهم».
(4) . في بعض النسخ «مهدى امة محمد».

82بَلَى قَدْ شَهِدْتُهُ قَالَ فَإِنَّكُمْ لَمَّا خَرَجْتُمْ أَخْبَرَنِي رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ بِالَّذِي أَرَادَ أَنْ يَكْتُبَ فِيهَا وَ يُشْهِدَ عَلَيْهِ اَلْعَامَّةَ وَ إِنَّ جَبْرَئِيلَ‌ أَخْبَرَهُ بِأَنَّ اَللَّهَ تَعَالَى قَدْ عَلِمَ أَنَّ اَلْأُمَّةَ سَتَخْتَلِفُ وَ تَفْتَرِقُ ثُمَّ دَعَا بِصَحِيفَةٍ فَأَمْلَى عَلَيَّ مَا أَرَادَ أَنْ يَكْتُبَ فِي اَلْكَتِفِ وَ أَشْهَدَ عَلَى ذَلِكَ ثَلاَثَةَ رَهْطٍ سَلْمَانَ اَلْفَارِسِيَّ‌ وَ أَبَا ذَرٍّ وَ اَلْمِقْدَادَ وَ سَمَّى مَنْ يَكُونُ مِنْ أَئِمَّةِ اَلْهُدَى اَلَّذِينَ أَمَرَ اَلْمُؤْمِنِينَ بِطَاعَتِهِمْ إِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ‌ فَسَمَّانِي أَوَّلَهُمْ ثُمَّ اِبْنِي هَذَا حَسَنٌ‌ ثُمَّ اِبْنِي هَذَا حُسَيْنٌ‌ ثُمَّ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ اِبْنِي هَذَا حُسَيْنٍ‌ كَذَلِكَ يَا أَبَا ذَرٍّ وَ أَنْتَ يَا مِقْدَادُ قَالاَ نَشْهَدُ بِذَلِكَ عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ فَقَالَ طَلْحَةُ‌ وَ اَللَّهِ لَقَدْ سَمِعْتُ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ يَقُولُ لِأَبِي ذَرٍّ مَا أَقَلَّتِ اَلْغَبْرَاءُ وَ لاَ أَظَلَّتِ اَلْخَضْرَاءُ ذَا لَهْجَةٍ أَصْدَقَ وَ لاَ أَبَرَّ مِنْ أَبِي ذَرٍّ1 وَ أَنَا أَشْهَدُ أَنَّهُمَا لَمْ يَشْهَدَا إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ أَصْدَقُ وَ أَبَرُّ عِنْدِي مِنْهُمَا .

12 – وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَبْدِ اَلرَّزَّاقِ بْنِ هَمَّامٍ‌ عَنْ مَعْمَرِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِي عَيَّاشٍ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ‌ قَالَ قَالَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌: مَرَرْتُ يَوْماً بِرَجُلٍ سَمَّاهُ لِي فَقَالَ مَا مَثَلُ مُحَمَّدٍ إِلاَّ كَمَثَلِ نَخْلَةٍ نَبَتَتْ فِي كباة2[كِبَا ]فَأَتَيْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لَهُ فَغَضِبَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ وَ خَرَجَ مُغْضَباً وَ أَتَى اَلْمِنْبَرَ فَفَرِغَتِ اَلْأَنْصَارُ إِلَى اَلسِّلاَحِ‌3 لِمَا رَأَوْا مِنْ غَضَبِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ قَالَ فَمَا بَالُ أَقْوَامٍ يُعَيِّرُونِي بِقَرَابَتِي وَ قَدْ سَمِعُونِي أَقُولُ فِيهِمْ مَا أَقُولُ مِنْ تَفْضِيلِ اَللَّهِ تَعَالَى إِيَّاهُمْ وَ مَا اِخْتَصَّهُمْ‌
(1) . اقل الشيء يقله و استقله: إذا رفعه و حمله. و الغبراء: الأرض، و الخضراء: السماء و في بعض النسخ «على ذى لهجة».
(2) . الكباة: المزبلة و الكناسة و التراب الذي يكنس من البيت، قال الزمخشريّ في فائقه: الكبا: الكناسة و جمعه اكباء، و ساق الكلام الى أن قال: و منه الحديث: ان اناسا من الأنصار قالوا له: انا نسمع من قومك: «انما مثل محمّد كمثل نخلة نبتت في كبا» و هي بالكسر و القصر: الكناسة.
(3) . فرغ إليه إذا عمد و قصد، و يمكن أن يكون بالزاى المعجمة و العين كما في بعض النسخ و هو أنسب، و فزع إليه أي استغاث و استنصر به و ألجأ إليه.

83بِهِ مِنْ إِذْهَابِ اَلرِّجْسِ عَنْهُمْ وَ تَطْهِيرِ اَللَّهِ إِيَّاهُمْ وَ قَدْ سَمِعُوا مَا قُلْتُهُ فِي فَضْلِ أَهْلِ بَيْتِي وَ وَصِيِّي وَ مَا أَكْرَمَهُ اَللَّهُ بِهِ وَ خَصَّهُ وَ فَضَّلَهُ مِنْ سَبْقِهِ إِلَى اَلْإِسْلاَمِ‌ وَ بَلاَئِهِ فِيهِ وَ قَرَابَتِهِ مِنِّي وَ إِنَّهُ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ‌ مِنْ مُوسَى ثُمَّ يَمُرُّ بِهِ فَزَعَمَ أَنَّ مَثَلِي فِي أَهْلِ بَيْتِي كَمَثَلِ نَخْلَةٍ نَبَتَتْ فِي أَصْلِ حَشٍّ‌1أَلاَ إِنَّ اَللَّهَ خَلَقَ خَلْقَهُ وَ فَرَّقَهُمْ فِرْقَتَيْنِ فَجَعَلَنِي فِي خَيْرِ اَلْفِرْقَتَيْنِ وَ فَرَّقَ اَلْفِرْقَةَ ثَلاَثَ شُعَبٍ فَجَعَلَنِي فِي خَيْرِهَا شَعْباً وَ خَيْرِهَا قَبِيلَةً ثُمَّ جَعَلَهُمْ بُيُوتاً فَجَعَلَنِي فِي خَيْرِهَا بَيْتاً حَتَّى خَلَصْتُ فِي أَهْلِ بَيْتِي وَ عِتْرَتِي وَ بَنِي أَبِي2 أَنَا وَ أَخِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ‌ نَظَرَ اَللَّهُ سُبْحَانَهُ إِلَى أَهْلِ اَلْأَرْضِ نَظْرَةً وَ اِخْتَارَنِي مِنْهُمْ ثُمَّ نَظَرَ نَظْرَةً فَاخْتَارَ عَلِيّاً أَخِي وَ وَزِيرِي وَ وَارِثِي وَ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي فِي أُمَّتِي وَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي مَنْ وَالاَهُ فَقَدْ وَالَى اَللَّهَ وَ مَنْ عَادَاهُ فَقَدْ عَادَى اَللَّهَ‌3 وَ مَنْ أَحَبَّهُ أَحَبَّهُ اَللَّهُ وَ مَنْ أَبْغَضَهُ أَبْغَضَهُ اَللَّهُ لاَ يُحِبُّهُ إِلاَّ كُلُّ مُؤْمِنٍ وَ لاَ يُبْغِضُهُ إِلاَّ كُلُّ كَافِرٍ هُوَ زِرُّ اَلْأَرْضِ بَعْدِي وَ [سَكَنِهَا] سَكُّهَا4 وَ هُوَ كَلِمَةُ اَلتَّقْوَى وَ عُرْوَةُ اَللَّهِ اَلْوُثْقَى – يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اَللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ يَأْبَى اَللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ‌
يُرِيدُ أَعْدَاءُ اَللَّهِ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَ أَخِي وَ يَأْبَى اَللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ‌
أَيُّهَا اَلنَّاسُ لِيُبَلِّغْ مَقَالَتِي شَاهِدُكُمْ غَائِبَكُمْ اَللَّهُمَّ اِشْهَدْ عَلَيْهِمْ ثُمَّ إِنَّ اَللَّهَ نَظَرَ نَظْرَةً ثَالِثَةً فَاخْتَارَ أَهْلَ‌
(1) . الحش – بالتثليث -: البستان و قيل النخل، و يكنى به عن المخرج لما كان من عادتهم أن يقضوا حاجتهم في البساتين.
(2) . يعني به جده عبد المطلب.
(3) . في بعض النسخ «من والاه والاه اللّه، و من عاداه عاداه اللّه».
(4) . قال في النهاية: فى حديث أبى ذر قال يصف عليا: «و انه لعالم الأرض وزرها الذي تسكن إليه». أى قوامها، و أصله من زر القلب، و هو عظيم صغير يكون قوام القلب به، و أخرج الهروى هذا الحديث عن سلمان – انتهى. أقول: زرّ الأرض – بتقديم المعجمة المكسورة على المهملة المشددة – و «العالم» بكسر اللام فاعل من العلم. و في خبر آخر عن أبي جعفر عليه السلام رواه الشيخ – رحمه اللّه – في الغيبة «يا على أنت رز الأرض» بتقديم المهملة على المعجمة و قال عليه السلام: «أعنى أوتادها و جبالها» و لعلّ النسخة مصحفة و الأصل «زر الأرض» كما هنا. و السك أن تشدد الباب بالحديد.

84بَيْتِي مِنْ بَعْدِي وَ هُمْ خِيَارُ أُمَّتِي أَحَدَ عَشَرَ إِمَاماً بَعْدَ أَخِي وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ كُلَّمَا هَلَكَ وَاحِدٌ قَامَ وَاحِدٌ مِثْلَهُمْ فِي أُمَّتِي1 كَمَثَلِ نُجُومِ اَلسَّمَاءِ كُلَّمَا غَابَ نَجْمٌ طَلَعَ نَجْمٌ إِنَّهُمْ أَئِمَّةٌ‌ هُدَاةٌ مَهْدِيُّونَ لاَ يَضُرُّهُمْ كَيْدُ مَنْ كَادَهُمْ وَ لاَ خِذْلاَنُ مَنْ خَذَلَهُمْ بَلْ يُضِرُّ اَللَّهُ بِذَلِكَ مَنْ كَادَهُمْ وَ خَذَلَهُمْ هُمْ حُجَجُ اَللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ شُهَدَاؤُهُ عَلَى خَلْقِهِ‌2 مَنْ أَطَاعَهُمْ أَطَاعَ اَللَّهَ وَ مَنْ عَصَاهُمْ عَصَى اَللَّهَ هُمْ مَعَ اَلْقُرْآنِ‌ وَ اَلْقُرْآنُ مَعَهُمْ لاَ يُفَارِقُهُمْ وَ لاَ يُفَارِقُونَهُ حَتَّى يَرِدُوا عَلَيَّ حَوْضِي وَ أَوَّلُ اَلْأَئِمَّةِ‌ أَخِي عَلِيٌّ‌ خَيْرُهُمْ ثُمَّ اِبْنِي حَسَنٌ‌ ثُمَّ اِبْنِي حُسَيْنٌ‌ ثُمَّ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ اَلْحُسَيْنِ وَ ذَكَرَ اَلْحَدِيثَ بِطُولِهِ‌.

13 – أَخْبَرَنَا عَبْدُ اَلْوَاحِدِ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ يُونُسَ اَلْمَوْصِلِيُّ‌ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ رَبَاحٍ اَلزُّهْرِيُّ‌ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَلِيٍّ اَلْحِمْيَرِيُّ‌ قَالَ حَدَّثَنَا اَلْحَسَنُ بْنُ أَيُّوبَ‌3 عَنْ عَبْدِ اَلْكَرِيمِ بْنِ عَمْرٍو اَلْخَثْعَمِيِّ عَنِ اَلْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ‌: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ مَا مَعْنَى قَوْلِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ – بَلْ كَذَّبُوا بِالسّٰاعَةِ وَ أَعْتَدْنٰا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسّٰاعَةِ سَعِيراً
4
قَالَ لِي إِنَّ اَللَّهَ خَلَقَ اَلسَّنَةَ اِثْنَيْ عَشَرَ شَهْراً وَ جَعَلَ اَللَّيْلَ اِثْنَتَيْ عَشْرَةَ سَاعَةً وَ جَعَلَ اَلنَّهَارَ اِثْنَتَيْ عَشْرَةَ سَاعَةً‌5 وَ مِنَّا اِثْنَيْ عَشَرَ مُحَدَّثاً وَ كَانَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ مِنْ تِلْكَ اَلسَّاعَاتِ‌.
(1) . في بعض النسخ و في البحار «فى أهل بيتى».
(2) . في بعض النسخ «هم حجج اللّه على خلقه في أرضه و شهداؤه عليهم».
(3) . هو الحسن بن أيوب بن أبي عقيلة الذي ذكره الشيخ في الفهرست و قال: له كتاب النوادر رويناه بالاسناد – الذي ذكره – عن حميد، عن أحمد بن على الحموى الصيدى عن الحسن بن أيوب. و كأنّ «الحموى» تصحيف الحميري.
(4) . الفرقان: 11.
(5) . فان مجموع ساعات الليل و النهار أربع و عشرون ساعة ففى اول الربيع و اول الخريف يكون كل واحد من الليل و النهار اثنتى عشرة ساعة، و هذا هو المعدّل لهما و ملاكهما حكما في الامكنة التي يكون اختلافهما فيها كثيرا كالقطبين. و في قوله عليه السلام «و جعل» اشعار بذلك حيث لم يقل «و خلق»، و الاستدلال بالنظام.

85 14- وَ بِهِ‌1 عَنْ عَبْدِ اَلْكَرِيمِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ ثَابِتِ بْنِ شُرَيْحٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ اَلْبَاقِرَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌2 يَقُولُ‌: مِنَّا اِثْنَا عَشَرَ مُحَدَّثاً.

15- أَخْبَرَنَا عَبْدُ اَلْوَاحِدِ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ‌ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ اَلْقُرَشِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ اَلْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي اَلْخَطَّابِ‌ عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبَانٍ اَلْكَلْبِيِّ‌ عَنِ اِبْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي اَلسَّائِبِ‌3 قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌: اَللَّيْلُ اِثْنَتَا عَشْرَةَ سَاعَةً وَ اَلنَّهَارُ اِثْنَتَا عَشْرَةَ سَاعَةً وَ اَلشُّهُورُ اِثْنَا عَشَرَ شَهْراً وَ اَلْأَئِمَّةُ‌ اِثْنَا عَشَرَ إِمَاماً وَ اَلنُّقَبَاءُ اِثْنَا عَشَرَ نَقِيباً وَ إِنَّ عَلِيّاً سَاعَةٌ مِنَ اِثْنَتَيْ عَشْرَةَ سَاعَةً وَ هُوَ قَوْلُ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ – بَلْ كَذَّبُوا بِالسّٰاعَةِ وَ أَعْتَدْنٰا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسّٰاعَةِ سَعِيراً
.

16 – أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ‌4 قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى اَلْعَطَّارُ بِقُمَّ‌ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ حَسَّانَ اَلرَّازِيُّ‌5 قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ اَلْكُوفِيُّ‌ قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يُوسُفَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى عَنْ عَبْدِ اَلرَّزَّاقِ عَنْ زَيْدٍ اَلشَّحَّامِ‌ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ وَ قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ حَسَّانَ اَلرَّازِيُّ‌ وَ حَدَّثَنَا بِهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ اَلْكُوفِيُّ‌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ‌ عَنْ زَيْدٍ اَلشَّحَّامِ‌ قَالَ‌: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَيُّهُمَا أَفْضَلُ اَلْحَسَنُ‌ أَوِ اَلْحُسَيْنُ‌ قَالَ إِنَّ فَضْلَ أَوَّلِنَا يَلْحَقُ فَضْلَ آخِرِنَا وَ فَضْلَ آخِرِنَا يَلْحَقُ فَضْلَ أَوَّلِنَا6 فَكُلٌّ لَهُ فَضْلٌ قَالَ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَسِّعْ عَلَيَّ‌
(1) . يعني بهذا الاسناد.
(2) . في بعض النسخ و البحار «سمعت جعفر بن محمّد (عليهما السّلام)». و ثابت بن شريح هو أبو إسماعيل الصائغ الأنباري الثقة.
(3) . الظاهر أن المراد بابن سنان «محمّد بن سنان الزاهري» المعنون في الرجال و المراد بأبى السائب «عطاء بن السائب» المكنى بابى السائب ظاهرا، و هو رجل عامى راجع تهذيب التهذيب ج 7 ص 203. و في بعض النسخ «عن ابن السائب» و في بعضها «عن ابى صامت».
(4) . هو عليّ بن الحسين الصدوق لا صاحب مروج الذهب.
(5) . في النسخ «محمّد بن الحسين أو محمّد بن الحسن» و الصواب ما في المتن و هو أبو عبد اللّه الزينبى المعروف في كتب الرجال. و يعنى بمحمّد بن على أبا سمينة الصيرفي.
(6) . في بعض النسخ «و فضل آخرنا كفضل أولنا».

86فِي اَلْجَوَابِ فَإِنِّي وَ اَللَّهِ مَا أَسْأَلُكَ إِلاَّ مُرْتَاداً1 فَقَالَ نَحْنُ مِنْ شَجَرَةٍ بَرَأَنَا اَللَّهُ مِنْ طِينَةٍ وَاحِدَةٍ فَضْلُنَا مِنَ اَللَّهِ وَ عِلْمُنَا مِنْ عِنْدِ اَللَّهِ وَ نَحْنُ أُمَنَاءُ اَللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ اَلدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ وَ اَلْحُجَّابُ فِيمَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ أَزِيدُكَ يَا زَيْدُ قُلْتُ نَعَمْ فَقَالَ خَلْقُنَا وَاحِدٌ وَ عِلْمُنَا وَاحِدٌ وَ فَضْلُنَا وَاحِدٌ وَ كُلُّنَا وَاحِدٌ عِنْدَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقُلْتُ أَخْبِرْنِي بِعِدَّتِكُمْ فَقَالَ نَحْنُ اِثْنَا عَشَرَ هَكَذَا حَوْلَ عَرْشِ رَبِّنَا جَلَّ وَ عَزَّ فِي مُبْتَدَإِ خَلْقِنَا أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ.

17 – أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ‌ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى اَلْعَطَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ حَسَّانَ اَلرَّازِيُّ‌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ اَلْكُوفِيِّ‌ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ يُوسُفَ‌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَبْدِ اَلرَّزَّاقِ‌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ‌ عَنْ فُضَيْلٍ اَلرَّسَّانِ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ اَلثُّمَالِيِّ‌ قَالَ‌: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ اَلْبَاقِرِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ ذَاتَ يَوْمٍ فَلَمَّا تَفَرَّقَ مَنْ كَانَ عِنْدَهُ قَالَ لِي يَا أَبَا حَمْزَةَ‌ مِنَ اَلْمَحْتُومِ اَلَّذِي لاَ تَبْدِيلَ لَهُ عِنْدَ اَللَّهِ قِيَامُ قَائِمِنَا فَمَنْ شَكَّ فِيمَا أَقُولُ لَقِيَ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ هُوَ بِهِ كَافِرٌ وَ لَهُ جَاحِدٌ ثُمَّ قَالَ بِأَبِي وَ أُمِّي اَلْمُسَمَّى بِاسْمِي وَ اَلْمُكَنَّى بِكُنْيَتِي2 اَلسَّابِعُ مِنْ بَعْدِي بِأَبِي مَنْ يَمْلَأُ اَلْأَرْضَ عَدْلاً وَ قِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً ثُمَّ قَالَ يَا أَبَا حَمْزَةَ مَنْ أَدْرَكَهُ فَلَمْ يُسَلِّمْ لَهُ فَمَا سَلَّمَ لِمُحَمَّدٍ وَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ وَ قَدْ حَرَّمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِ اَلْجَنَّةَ وَ مَأْوٰاهُ اَلنّٰارُ
– وَ بِئْسَ مَثْوَى اَلظّٰالِمِينَ‌
. و أوضح من هذا بحمد الله و أنور و أبين و أزهر لمن هداه الله و أحسن إليه قول الله عز و جل في محكم كتابه – إِنَّ عِدَّةَ اَلشُّهُورِ عِنْدَ اَللّٰهِ اِثْنٰا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتٰابِ اَللّٰهِ‌ يَوْمَ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ مِنْهٰا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذٰلِكَ اَلدِّينُ اَلْقَيِّمُ فَلاٰ تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ‌
3
و معرفة الشهور المحرم و صفر و ربيع و ما بعده و الحرم
(1) . «مرتادا» أي طالبا للحق.
(2) . كذا، و انما كانت كنيته (عليه السّلام) أبا جعفر فقط كما ذكره بعض الاعلام، و ليس للصاحب عليه السلام كنية غير أبى القاسم و أبي عبد اللّه.
(3) . التوبة: 36.

87منها هي رجب و ذو القعدة و ذو الحجة و المحرم لا تكون دينا قيما لأن اليهود و النصارى و المجوس و سائر الملل و الناس جميعا من الموافقين و المخالفين يعرفون هذه الشهور و يعدونها بأسمائها و إنما هم الأئمة عليهم السّلام و القوامون بدين الله و الحرم منها أمير المؤمنين علي الذي اشتق الله تعالى له اسما من اسمه العلي كما اشتق لرسوله صلّى اللّه عليه و آله اسما من اسمه المحمود و ثلاثة من ولده أسماؤهم علي علي بن الحسين و علي بن موسى و علي بن محمد فصار لهذا الاسم المشتق من اسم الله عز و جل حرمة به و صلوات الله على محمد و آله المكرمين المتحرمين به

18 – أَخْبَرَنَا سَلاَمَةُ بْنُ مُحَمَّدٍ1 قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو اَلْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ عُمَرَ اَلْمَعْرُوفُ بِالْحَاجِيُّ‌2 قَالَ حَدَّثَنَا حَمْزَةُ بْنُ اَلْقَاسِمِ اَلْعَلَوِيُّ اَلْعَبَّاسِيُّ اَلرَّازِيُّ‌3 قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ اَلْحَسَنِيُّ‌ قَالَ حَدَّثَنَا عُبَيْدُ بْنُ كَثِيرٍ4 قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو أَحْمَدَ بْنُ مُوسَى اَلْأَسَدِيُّ عَنْ دَاوُدَ بْنِ كَثِيرٍ اَلرَّقِّيِّ‌ قَالَ‌: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ بِالْمَدِينَةِ‌ فَقَالَ لِي مَا اَلَّذِي أَبْطَأَ بِكَ يَا دَاوُدُ عَنَّا فَقُلْتُ حَاجَةٌ عَرَضَتْ بِالْكُوفَةِ‌ فَقَالَ مَنْ خَلَّفْتَ بِهَا فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ خَلَّفْتُ بِهَا عَمَّكَ زَيْداً تَرَكْتُهُ رَاكِباً عَلَى فَرَسٍ مُتَقَلِّداً سَيْفاً5 يُنَادِي بِأَعْلَى صَوْتِهِ سَلُونِي سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي فَبَيْنَ جَوَانِحِي عِلْمٌ جَمٌّ قَدْ عَرَفْتُ اَلنَّاسِخَ مِنَ اَلْمَنْسُوخِ وَ اَلْمَثَانِيَ‌ وَ اَلْقُرْآنَ اَلْعَظِيمَ وَ إِنِّي اَلْعَلَمُ بَيْنَ اَللَّهِ وَ بَيْنَكُمْ فَقَالَ لِي يَا دَاوُدُ لَقَدْ ذَهَبَتْ بِكَ اَلْمَذَاهِبُ ثُمَّ نَادَى يَا سَمَاعَةَ بْنَ مِهْرَانَ‌ اِيتِنِي بِسَلَّةِ اَلرُّطَبِ فَأَتَاهُ بِسَلَّةٍ فِيهَا رُطَبٌ فَتَنَاوَلَ‌
(1) . سلامة بن محمّد الأرزنى نزيل بغداد كان من المشايخ، سمع منه التلعكبرى سنة ثمان و عشرين و ثلاثمائة و له منه اجازة. وثّقه غير واحد من الرجاليين.
(2) . لم أعثر عليه بهذا العنوان في كتب الرجال.
(3) . هو من أحفاد العباس بن عليّ بن أبي طالب (عليه السّلام) ثقة جليل القدر من أصحابنا كثير الحديث و له كتاب.
(4) . في بعض النسخ «محمّد بن كثير».
(5) . في بعض النسخ «مصحفا».

88مِنْهَا رُطَبَةً فَأَكَلَهَا وَ اِسْتَخْرَجَ اَلنَّوَاةَ مِنْ فِيهِ فَغَرَسَهَا فِي اَلْأَرْضِ فَفَلَقَتْ وَ أَنْبَتَتْ وَ أَطْلَعَتْ وَ أَغْدَقَتْ فَضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَى بُسْرَةٍ مِنْ عَذْقٍ فَشَقَّهَا وَ اِسْتَخْرَجَ مِنْهَا رَقّاً أَبْيَضَ فَفَضَّهُ وَ دَفَعَهُ إِلَيَّ وَ قَالَ اِقْرَأْهُ فَقَرَأْتُهُ وَ إِذَا فِيهِ سَطْرَانِ اَلسَّطْرُ اَلْأَوَّلُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللَّهِ وَ اَلثَّانِي إِنَّ عِدَّةَ اَلشُّهُورِ عِنْدَ اَللّٰهِ اِثْنٰا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتٰابِ اَللّٰهِ‌ يَوْمَ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ مِنْهٰا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذٰلِكَ اَلدِّينُ اَلْقَيِّمُ
أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ اَلْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ‌ اَلْخَلَفُ اَلْحُجَّةُ‌ ثُمَّ قَالَ يَا دَاوُدُ أَ تَدْرِي مَتَى كُتِبَ هَذَا فِي هَذَا قُلْتُ اَللَّهُ أَعْلَمُ وَ رَسُولُهُ‌ وَ أَنْتُمْ فَقَالَ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ اَللَّهُ آدَمَ‌ بِأَلْفَيْ عَامٍ‌ .

19- أَخْبَرَنَا سَلاَمَةُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ أَخْبَرَنَا اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ اَلسَّيَّارِيُّ‌ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هِلاَلٍ‌ قَالَ وَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُبَيْدِ اَللَّهِ الخبائي1[اَلْجُبَّائِيُّ‌] عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هِلاَلٍ‌ عَنْ أُمَيَّةَ بْنِ مَيْمُونٍ اَلشَّعِيرِيِّ 2عَنْ زِيَادٍ اَلْقَنْدِيِّ‌ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا إِبْرَاهِيمَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ يَقُولُ‌: إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ بَيْتاً مِنْ نُورٍ جَعَلَ قَوَائِمَهُ أَرْبَعَةَ أَرْكَانٍ كَتَبَ عَلَيْهَا أَرْبَعَةَ أَسْمَاءٍ‌3تَبَارَكَ وَ سُبْحَانَ وَ اَلْحَمْدَ وَ اَللَّهَ‌4 ثُمَّ خَلَقَ مِنَ اَلْأَرْبَعَةِ أَرْبَعَةً وَ مِنَ اَلْأَرْبَعَةِ‌
(1) . هو عليّ بن محمّد بن أبي القاسم عبيد اللّه الخبائى، و أمه كانت بنت أحمد بن أبي عبد اللّه البرقي. و أبوه محمّد بن عبيد اللّه يلقب بندار أو ماجيلويه سيد من أصحابنا القميين، و كان على يكنى أبا الحسن و هو فقيه فاضل ثقة عنونه النجاشيّ و غيره من أصحاب الرجال.
(2) . كذا و في بعض النسخ «عن أميّة بنت ميمون» و في بعضها «عن أميّة عن ميمون الشعيرى». و لعلّ الصواب أميّة بن عمرو بن ميمون. و اما زياد القندى فهو زياد بن مروان القندى الواقفى المعنون في جامع الرواة و فهرست النجاشيّ و خلاصة العلامة.
(3) . ما جعل بين القوسين هو ما كان في بعض النسخ دون بعض و كذا في جل ما تقدم أو يأتي غير أن في بعض الموارد هو ما أضفناه ليستقيم المعنى لكنه يكون في غير متن الحديث مع الإشارة إليه في الهامش.
(4) . في بعض النسخ عكس هذا الترتيب.

89أَرْبَعَةً‌1 ثُمَّ قَالَ جَلَّ وَ عَزَّ – إِنَّ عِدَّةَ اَلشُّهُورِ عِنْدَ اَللّٰهِ اِثْنٰا عَشَرَ شَهْراً
.
(1) . في بعض النسخ «ثم خلق أربعة من أربعة، و من أربعة أربعة». و قال العلاّمة المجلسيّ – رحمه اللّه – بعد نقل الخبر في البحار في باب النصوص على الأئمّة: «هذا الخبر شبيه بما مر في باب الأسماء من كتاب التوحيد و مضارع له في الاشكال و الاعضال و كان المناسب ذكره هناك و انما أوردناه هاهنا لان الظاهر بقرينة الاخبار الأخر الواردة في تفسير الآية ان الغرض تطبيقه على عدد الأئمّة عليهم السلام، و هو من الرموز و المتشابهات التي لا يعلمها الا اللّه و الراسخون في العلم. و يمكن أن يقال على سبيل الاحتمال:
ان أسماءه تعالى منها ما يدلّ على الذات، و منها ما يدلّ على صفات الذات، و منها ما يدل على التنزيه، و منها ما يدلّ على صفات الفعل.
فاللّه: يدل على الذات، «و الحمد» على ما يستحق عليه الحمد من الصفات الكمالية الذاتية، و «سبحان» على الصفات التنزيهية، و «تبارك» لكونه من البركة و النماء على صفات الفعل؛ أو «تبارك» على صفات الذات لكونه من البروك و الثبات، و «الحمد» على صفات الفعل لكونه على النعم الاختيارية.
و يتشعب منها أربعة لانه يتشعب من اسم الذات ما يدلّ على توحيده و عدم التكثر فيه، و لذا بدأ اللّه تعالى به بعد «اللّه» فقال: «قُلْ هُوَ اَللّٰهُ أَحَدٌ» و يتشعب من الاحد الصمد، لأن كونه غنيا عما سواه، و كون ما سواه محتاجا إليه من لوازم أحديته و تفرده بذلك، و لذا ثنى به في سورة التوحيد بعد ذكر الاحد.
و اما صفات الذات فيتشعب اولا منها القدير، و لما كانت القدرة الكاملة تستلزم العلم الكامل تشعب منه العليم، و سائر صفات الذات ترجع اليهما عند التحقيق، و يحتمل العكس أيضا بأن يقال: يتشعب القدرة من العلم كما لا يخفى على المتأمل.
و اما ما يدلّ على التنزيه فيتشعب منها اولا السبوح الدال على تنزيه الذات ثمّ القدوس الدال على تنزيه الصفات.
و اما صفات الفعل فيتشعب منها اولا الخالق، و لما كان الخلق مستلزما للرزق او التربية تشعب منه ثانيا الرازق او الرب و لما كانت تلك الصفات الكمالية دعت الى بعثة الأنبياء و نصب الحجج عليهم السلام فبيت النور الذي هو بيت الإمامة كما بين في آية النور مبنية على تلك القوائم، او انه تعالى لما حلاهم بصفاته و جعلهم مظهر آيات جلاله و عبر عنهم بأسمائه و كلماته فهم متخلقون باخلاق الرحمن، و بيت نورهم و كمالهم مبنى على تلك الاركان، و بسط القول فيه يفضى الى ما لا تقبله العقول و الاذهان، و لا يجرى في تحريره الاقلام بالبنان، فهذا جملة ممّا خطر بالبال في حل هذه الرواية، و اللّه ولى التوفيق و الهداية.

90 20 – أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ‌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ اَلرَّازِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ‌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ كَثِيرٍ اَلرَّقِّيِّ‌ قَالَ‌: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ – اَلسّٰابِقُونَ اَلسّٰابِقُونَ أُولٰئِكَ اَلْمُقَرَّبُونَ‌
1
قَالَ نَطَقَ اَللَّهُ بِهَا يَوْمَ ذَرَأَ اَلْخَلْقَ فِي اَلْمِيثَاقِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ اَلْخَلْقَ بِأَلْفَيْ عَامٍ‌ فَقُلْتُ فَسِّرْ لِي ذَلِكَ فَقَالَ إِنَّ اَللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ لَمَّا أَرَادَ أَنْ يَخْلُقَ اَلْخَلْقَ خَلَقَهُمْ مِنْ طِينٍ وَ رَفَعَ لَهُمْ نَاراً فَقَالَ اُدْخُلُوهَا فَكَانَ أَوَّلَ مَنْ دَخَلَهَا مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ‌ وَ اَلْحَسَنُ‌ وَ اَلْحُسَيْنُ‌ وَ تِسْعَةٌ مِنَ اَلْأَئِمَّةِ‌ إِمَامٌ بَعْدَ إِمَامٍ ثُمَّ أَتْبَعَهُمْ بِشِيعَتِهِمْ‌ فَهُمْ وَ اَللَّهِ اَلسَّابِقُونَ‌.

21 – حَدَّثَنَا أَبُو عَلِيٍّ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ بْنِ عَمَّارٍ اَلْكُوفِيُّ‌2 قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي قَالَ حَدَّثَنَا اَلْقَاسِمُ بْنُ هِشَامٍ اَللُّؤْلُؤِيُّ‌ عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ اَلْكَرْخِيِّ‌3 قَالَ‌: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ فَإِنِّي عِنْدَهُ جَالِسٌ إِذْ دَخَلَ أَبُو اَلْحَسَنِ مُوسَى وَ هُوَ غُلاَمٌ فَقُمْتُ إِلَيْهِ فَقَبَّلْتُهُ وَ جَلَسْتُ فَقَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ يَا إِبْرَاهِيمُ‌ أَمَا إِنَّهُ صَاحِبُكَ مِنْ بَعْدِي أَمَا لَيَهْلِكَنَّ فِيهِ أَقْوَامٌ وَ يَسْعَدُ آخَرُونَ فَلَعَنَ اَللَّهُ قَاتِلَهُ وَ ضَاعَفَ عَلَى رُوحِهِ اَلْعَذَابَ أَمَا لَيُخْرِجَنَّ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ صُلْبِهِ خَيْرَ أَهْلِ اَلْأَرْضِ‌ فِي زَمَانِهِ سَمِيَّ جَدِّهِ وَ وَارِثَ عِلْمِهِ وَ أَحْكَامِهِ وَ قَضَايَاهُ وَ مَعْدِنَ اَلْإِمَامَةِ وَ رَأْسَ اَلْحِكْمَةِ يَقْتُلُهُ جَبَّارُ بَنِي فُلاَنٍ بَعْدَ عَجَائِبَ طَرِيفَةٍ‌
(1) . الواقعة: 11.
(2) . الظاهر هو أحمد بن محمّد بن عمّار الكوفيّ المعنون في فهرست الشيخ و كان ثقة جليل القدر يروى عن أبيه محمّد و هو أيضا معنون في جامع الرواة، و قال النجاشيّ بترجمة القاسم بن هشام اللؤلؤى: اخبرنا ابن نوح عن ابى الحسن بن داود، عن أحمد بن محمّد بن عمار قال: حدّثنا أبى قال حدّثنا القاسم بن هشام اللؤلؤى بكتابه النوادر. و النسبة الى الجد شائعة.
(3) . هو إبراهيم بن أبي زياد الكرخى الذي روى عنه الحسن بن محبوب السراد، و روايته هذه تدلّ على كونه اماميا خالصا حسن العقيدة كما يظهر من كلامه في ذيل الخبر، و ان لم يتعرض أحد من الرجاليين له بمدح و لا قدح.

91حَسَداً لَهُ وَ لَكِنَّ اَللّٰهَ بٰالِغُ أَمْرِهِ
وَ لَوْ كَرِهَ اَلْمُشْرِكُونَ‌
يُخْرِجُ اَللَّهُ مِنْ صُلْبِهِ تَكْمِلَةَ اِثْنَيْ عَشَرَ إِمَاماً مَهْدِيّاً اِخْتَصَّهُمُ اَللَّهُ بِكَرَامَتِهِ وَ أَحَلَّهُمْ دَارَ قُدْسِهِ اَلْمُنْتَظِرُ لِلثَّانِي عَشَرَ اَلشَّاهِرُ سَيْفَهُ بَيْنَ يَدَيْهِ كَانَ كَالشَّاهِرِ سَيْفَهُ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ يَذُبُّ عَنْهُ وَ دَخَلَ رَجُلٌ مِنْ مَوَالِي بَنِي أُمَيَّةَ‌ فَانْقَطَعَ اَلْكَلاَمُ فَعُدْتُ إِلَى أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِحْدَى عَشْرَةَ مَرَّةً أُرِيدُ أَنْ يَسْتَتِمَّ اَلْكَلاَمَ فَمَا قَدَرْتُ عَلَى ذَلِكَ فَلَمَّا كَانَ قَابِلُ اَلسَّنَةِ اَلثَّانِيَةِ دَخَلْتُ عَلَيْهِ وَ هُوَ جَالِسٌ فَقَالَ يَا إِبْرَاهِيمُ‌ هُوَ اَلْمُفَرِّجُ لِلْكَرْبِ عَنْ شِيعَتِهِ‌ بَعْدَ ضَنْكٍ شَدِيدٍ وَ بَلاَءٍ طَوِيلٍ وَ جَوْرٍ وَ خَوْفٍ فَطُوبَى لِمَنْ أَدْرَكَ ذَلِكَ اَلزَّمَانَ حَسْبُكَ يَا إِبْرَاهِيمُ‌ قَالَ فَمَا رَجَعْتُ بِشَيْ‌ءٍ أَسَرَّ إِلَيَّ مِنْ هَذَا لِقَلْبِي وَ لاَ أَقَرَّ لِعَيْنِي 1 .

22 – أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ اَلْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ قِرَاءَةً عَلَيْهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي قَيْسٍ‌ عَنْ جَعْفَرٍ اَلرُّمَّانِيِّ‌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي اَلْقَاسِمِ‌ اِبْنِ أُخْتِ خَالِدِ بْنِ مَخْلَدٍ اَلْقَطَوَانِيِّ‌2 قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اَلْوَهَّابِ اَلثَّقَفِيُّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ‌: أَنَّهُ نَظَرَ إِلَى حُمْرَانَ‌ فَبَكَى ثُمَّ قَالَ يَا حُمْرَانُ‌ عَجَباً لِلنَّاسِ كَيْفَ غَفَلُوا أَمْ نَسُوا أَمْ تَنَاسَوْا فَنَسُوا قَوْلَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ حِينَ مَرِضَ فَأَتَاهُ اَلنَّاسُ يَعُودُونَهُ وَ يُسَلِّمُونَ عَلَيْهِ حَتَّى إِذَا غَصَّ بِأَهْلِهِ اَلْبَيْتُ‌3 جَاءَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ فَسَلَّمَ وَ لَمْ يَسْتَطِعْ أَنْ يَتَخَطَّاهُمْ إِلَيْهِ‌4 وَ لَمْ يُوَسِّعُوا لَهُ فَلَمَّا رَأَى رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ ذَلِكَ رَفَعَ مِخَدَّتَهُ‌5 وَ قَالَ إِلَيَّ يَا عَلِيُّ‌ فَلَمَّا رَأَى اَلنَّاسُ ذَلِكَ زَحَمَ‌
(1) . روى الصدوق هذا الخبر في كمال الدين مرتين مرة في باب ما أخبر به الصادق عليه السلام من وقوع الغيبة، و اخرى في باب ثواب المنتظر للفرج.
(2) . في بعض النسخ «خالد بن محمّد القطوانى» و هو تصحيف و الصواب ما اثبتناه، و خالد بن مخلد مشهور في كتب العامّة، و عبد الوهاب الثقفى هو عبد الوهاب بن عبد المجيد الثقفى المعنون في التقريب و التهذيب للعسقلانى. و رجال صدر السند غير مذكورين، و مهملون.
(3) . غص المكان باهله: امتلأ و ضاق عليهم.
(4) . تخطاهم اي تجاوزهم و سبقهم.
(5) . في بعض النسخ «رفع فخذيه».

92بَعْضُهُمْ بَعْضاً وَ أَفْرَجُوا حَتَّى تَخَطَّاهُمْ وَ أَجْلَسَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ إِلَى جَانِبِهِ ثُمَّ قَالَ يَا أَيُّهَا اَلنَّاسُ هَذَا أَنْتُمْ تَفْعَلُونَ بِأَهْلِ بَيْتِي فِي حَيَاتِي مَا أَرَى فَكَيْفَ بَعْدَ وَفَاتِي وَ اَللَّهِ لاَ تَقْرُبُونَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي قُرْبَةً إِلاَّ قَرُبْتُمْ مِنَ اَللَّهِ مَنْزِلَةً وَ لاَ تَبَاعَدُونَ عَنْهُمْ خُطْوَةً وَ تُعْرِضُونَ عَنْهُمْ إِلاَّ أَعْرَضَ اَللَّهُ عَنْكُمْ ثُمَّ قَالَ أَيُّهَا اَلنَّاسُ اِسْمَعُوا مَا أَقُولُ لَكُمْ أَلاَ إِنَّ اَلرِّضَا وَ اَلرِّضْوَانَ وَ اَلْجَنَّةَ‌1 لِمَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً وَ تَوَلاَّهُ وَ اِئْتَمَّ بِهِ وَ بِفَضْلِهِ وَ بِأَوْصِيَائِي بَعْدَهُ وَ حَقٌّ عَلَى رَبِّي أَنْ يَسْتَجِيبَ لِي فِيهِمْ إِنَّهُمْ اِثْنَا عَشَرَ وَصِيّاً وَ مَنْ تَبِعَهُ‌2فَإِنَّهُ مِنِّي
إِنِّي مِنْ إِبْرَاهِيمَ‌ وَ إِبْرَاهِيمُ‌ مِنِّي وَ دِينِي دِينُهُ وَ دِينُهُ دِينِي وَ نِسْبَتُهُ نِسْبَتِي وَ نِسْبَتِي نِسْبَتُهُ‌3 وَ فَضْلِي فَضْلُهُ وَ أَنَا أَفْضَلُ مِنْهُ وَ لاَ فَخْرَ يُصَدِّقُ قَوْلِي قَوْلُ رَبِّي – ذُرِّيَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ وَ اَللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‌
4
.

23 – أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ‌ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَلِيٍّ اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ عِيسَى اَلْقُوهِسْتَانِيُّ‌ قَالَ حَدَّثَنَا بَدْرُ بْنُ إِسْحَاقَ بْنِ بَدْرٍ اَلْأَنْمَاطِيُّ‌ فِي سُوقِ اَللَّيْلِ بِمَكَّةَ وَ كَانَ شَيْخاً نَفِيساً مِنْ إِخْوَانِنَا اَلْفَاضِلِينَ وَ كَانَ مِنْ أَهْلِ قَزْوِينَ‌ فِي سَنَةِ خَمْسٍ وَ سِتِّينَ وَ مِائَتَيْنِ‌ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي إِسْحَاقُ بْنُ بَدْرٍ قَالَ حَدَّثَنِي جَدِّي بَدْرُ بْنُ عِيسَى5 قَالَ‌: سَأَلْتُ أَبِي عِيسَى بْنُ مُوسَى وَ كَانَ رَجُلاً مَهِيباً فَقُلْتُ لَهُ مَنْ أَدْرَكْتَ مِنَ اَلتَّابِعِينَ‌ فَقَالَ مَا أَدْرِي مَا تَقُولُ لِي وَ لَكِنِّي كُنْتُ بِالْكُوفَةِ‌ فَسَمِعْتُ شَيْخاً فِي جَامِعِهَا يَتَحَدَّثُ عَنْ عَبْدِ خَيْرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ يَقُولُ قَالَ لِي رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ يَا عَلِيُّ اَلْأَئِمَّةُ‌ اَلرَّاشِدُونَ اَلْمُهْتَدُونَ‌
(1) . في بعض النسخ «و الرضوان و الحب».
(2) . في البحار و بعض نسخ الكتاب «و من تبعنى».
(3) . في بعض النسخ «و سنّتى سنّته و نسبى نسبه» و في بعضها «و نسبى نسبه و نسبه نسبى».
(4) . آل عمران: 34.
(5) . لم أعثر على هؤلاء في ما عندي من كتب الرجال، و لا عنوانهم في فهرست رجال التدوين.

93اَلْمَعْصُومُونَ‌1 مِنْ وُلْدِكَ أَحَدَ عَشَرَ إِمَاماً وَ أَنْتَ أَوَّلُهُمْ وَ آخِرُهُمُ اِسْمُهُ اِسْمِي يَخْرُجُ فَيَمْلَأُ اَلْأَرْضَ عَدْلاً كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً يَأْتِيهِ اَلرَّجُلُ وَ اَلْمَالُ كُدْسٌ فَيَقُولُ يَا مَهْدِيُّ‌ أَعْطِنِي فَيَقُولُ خُذْ .

24 – حَدَّثَنَا أَبُو اَلْحَارِثِ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ عَبْدِ اَلْمَلِكِ بْنِ سَهْلٍ اَلطَّبَرَانِيُّ‌ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ اَلْمُثَنَّى اَلْبَغْدَادِيُّ‌ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ اَلرَّقِّيُّ‌ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ عِيسَى بْنِ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ‌ قَالَ حَدَّثَنَا هِشَامُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ اَلدَّسْتُوَائِيُّ‌2 قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ3 عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ اَلْجُعْفِيِّ‌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ اَلْبَاقِرِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ عَنْ سَالِمِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِيهِ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ عُمَرَ بْنِ اَلْخَطَّابِ‌ قَالَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌: إِنَّ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَوْحَى إِلَيَّ لَيْلَةَ أُسْرِيَ بِي يَا مُحَمَّدُ مَنْ خَلَّفْتَ فِي اَلْأَرْضِ فِي أُمَّتِكَ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِذَلِكَ قُلْتُ يَا رَبِّ أَخِي قَالَ يَا مُحَمَّدُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ‌ قُلْتُ نَعَمْ يَا رَبِّ قَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنِّي اِطَّلَعْتُ إِلَى اَلْأَرْضِ اِطِّلاَعَةً فَاخْتَرْتُكَ مِنْهَا فَلاَ أُذْكَرُ حَتَّى تُذْكَرُ مَعِي فَأَنَا اَلْمَحْمُودُ وَ أَنْتَ مُحَمَّدٌ ثُمَّ إِنِّي اِطَّلَعْتُ إِلَى اَلْأَرْضِ اِطِّلاَعَةً أُخْرَى فَاخْتَرْتُ مِنْهَا عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ‌ فَجَعَلْتُهُ وَصِيَّكَ فَأَنْتَ سَيِّدُ اَلْأَنْبِيَاءِ وَ عَلِيٌّ‌ سَيِّدُ اَلْأَوْصِيَاءِ ثُمَّ شَقَقْتُ لَهُ اِسْماً مِنْ أَسْمَائِي فَأَنَا اَلْأَعْلَى وَ هُوَ عَلِيٌّ‌ يَا مُحَمَّدُ إِنِّي خَلَقْتُ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ‌ وَ اَلْحَسَنَ‌ وَ اَلْحُسَيْنَ‌ وَ اَلْأَئِمَّةَ‌ مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ ثُمَّ عَرَضْتُ وَلاَيَتَهُمْ عَلَى اَلْمَلاَئِكَةِ فَمَنْ قَبِلَهَا كَانَ مِنَ اَلْمُقَرَّبِينَ وَ مَنْ جَحَدَهَا كَانَ مِنَ اَلْكَافِرِينَ يَا مُحَمَّدُ لَوْ أَنَّ عَبْداً مِنْ عِبَادِي عَبَدَنِي حَتَّى يَنْقَطِعَ ثُمَّ لَقِيَنِي جَاحِداً
(1) . في بعض النسخ «الراشدون المهديون المغصوبون حقوقهم».
(2) . الظاهر هو هشام بن أبي عبد اللّه الدستوائى، و اسم أبيه سنبر – وزان جعفر – و هو ثقة ثبت كما في التقريب لابن حجر.
(3) . مشترك و لم أتحقّق من هو، و في بعض النسخ «على بن على» و هو اما عليّ بن على ابن نجاد المعنون في التقريب و كان ثقة، أو عليّ بن على بن رزين أخو دعبل الخزاعيّ المعنون في رجال النجاشيّ و خلاصة الرجال للعلامة الحلى. و المظنون عندي هو عليّ بن حماد المنقريّ الكوفيّ‌، و صحف في النسخ بعلى بن محمّد أو عليّ بن على.

94لِوَلاَيَتِهِمْ أَدْخَلْتُهُ نَارِي ثُمَّ قَالَ يَا مُحَمَّدُ أَ تُحِبُّ أَنْ تَرَاهُمْ فَقُلْتُ نَعَمْ فَقَالَ تَقَدَّمْ أَمَامَكَ فَتَقَدَّمْتُ أَمَامِي فَإِذَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ‌ وَ اَلْحَسَنُ‌ وَ اَلْحُسَيْنُ‌ وَ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ‌ وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ‌ وَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ وَ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ‌ وَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ‌ وَ اَلْحُجَّةُ اَلْقَائِمُ‌ كَأَنَّهُ اَلْكَوْكَبُ اَلدُّرِّيُّ فِي وَسْطِهِمْ فَقُلْتُ يَا رَبِّ مَنْ هَؤُلاَءِ قَالَ هَؤُلاَءِ اَلْأَئِمَّةُ‌ وَ هَذَا اَلْقَائِمُ مُحَلِّلٌ حَلاَلِي وَ مُحَرِّمٌ حَرَامِي وَ يَنْتَقِمُ مِنْ أَعْدَائِي يَا مُحَمَّدُ أَحْبِبْهُ فَإِنِّي أُحِبُّهُ وَ أُحِبُّ مَنْ يُحِبُّهُ‌.

25- وَ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ اَلْكُلَيْنِيُّ‌ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ‌ عَنْ أَبِيهِ‌ عَنِ اِبْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ سَعِيدِ بْنِ غَزْوَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ اَلْبَاقِرِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ‌: يَكُونُ تِسْعَةُ أَئِمَّةٍ‌ بَعْدَ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ‌ تَاسِعُهُمْ قَائِمُهُمْ‌.

26 – أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ‌ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْحَسَنِ بْنِ شَمُّونٍ‌ عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ اَلْأَصَمِّ عَنْ كَرَّامٍ‌1 قَالَ‌: حَلَفْتُ فِيمَا بَيْنِي وَ بَيْنَ نَفْسِي2 أَلاَّ آكُلَ طَعَاماً بِنَهَارٍ أَبَداً حَتَّى يَقُومَ قَائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ فَقُلْتُ لَهُ رَجُلٌ مِنْ شِيعَتِكَ‌ جَعَلَ لِلَّهِ عَلَيْهِ أَلاَّ يَأْكُلَ طَعَاماً بِنَهَارٍ أَبَداً حَتَّى يَقُومَ قَائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ فَقَالَ صُمْ يَا كَرَّامُ‌ وَ لاَ تَصُمِ اَلْعِيدَيْنِ‌ وَ لاَ ثَلاَثَةَ أَيَّامِ اَلتَّشْرِيقِ‌3 وَ لاَ إِذَا كُنْتَ مُسَافِراً4 فَإِنَّ اَلْحُسَيْنَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ لَمَّا قُتِلَ عَجَّتِ‌
(1) . كرام اما بكسر الكاف و تخفيف المهملة او بفتح الكاف و تشديد الراء. و هو كرام ابن عمرو بن عبد الكريم و هو واقفى.
(2) . أي من غير أنّ يعلم به احد، و ان حمل على الكلام النفسى فالامر بالصوم على الاستحباب كما هو المشهور و قيل بالوجوب فيه أيضا. و قوله «ان لا آكل» كأنّه كان غرضه الصوم و كنى به عنه، او كان يمينه بلفظ الصوم و عبر عنه بهذه العبارة، و الا فالظاهر انه لا ينعقد الحلف على حقيقة هذا الكلام لانه مرجوح. (المرآة).
(3) . استثناء أيّام التشريق محمول على ما إذا كان بمنى، و يدلّ على ان النذر المطلق لا يصام له في السفر.
(4) . زاد في الكافي «و لا مريضا».

95اَلسَّمَاوَاتُ وَ اَلْأَرْضُ وَ مَنْ عَلَيْهِمَا وَ اَلْمَلاَئِكَةُ‌1 فَقَالُوا يَا رَبَّنَا أَ تَأْذَنُ لَنَا2 فِي هَلاَكِ اَلْخَلْقِ حَتَّى نَجُذَّهُمْ مِنْ جَدِيدِ اَلْأَرْضِ بِمَا اِسْتَحَلُّوا حُرْمَتَكَ‌3 وَ قَتَلُوا صَفْوَتَكَ فَأَوْحَى اَللَّهُ إِلَيْهِمْ يَا مَلاَئِكَتِي وَ يَا سَمَائِي وَ يَا أَرْضِي اُسْكُنُوا ثُمَّ كَشَفَ حِجَاباً مِنَ اَلْحُجُبِ فَإِذَا خَلْفَهُ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ وَ اِثْنَا عَشَرَ وَصِيّاً لَهُ فَأَخَذَ بِيَدِ فُلاَنٍ مِنْ بَيْنِهِمْ‌4 فَقَالَ يَا مَلاَئِكَتِي وَ يَا سَمَاوَاتِي وَ يَا أَرْضِي بِهَذَا أَنْتَصِرُ مِنْهُمْ لِهَذَا قَالَهَا ثَلاَثَ مَرَّاتٍ‌5وَ جَاءَ فِي غَيْرِ رِوَايَةِ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ اَلْكُلَيْنِيِّ‌ بِهَذَا أَنْتَصِرُ مِنْهُمْ وَ لَوْ بَعْدَ حِينٍ‌ .

27 – أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ‌ عَنْ أَبِيهِ‌ عَنِ اِبْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ اِبْنِ أُذَيْنَةَ‌ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِي عَيَّاشٍ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ اَلْهِلاَلِيِّ‌ قَالَ سَمِعْتُ عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ جَعْفَرٍ اَلطَّيَّارَ يَقُولُ‌: كُنَّا عِنْدَ مُعَاوِيَةَ‌ أَنَا وَ اَلْحَسَنُ وَ اَلْحُسَيْنُ‌ وَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ‌ وَ عُمَرُ اِبْنُ أُمِّ سَلَمَةَ‌6 وَ أُسَامَةُ بْنُ زَيْدٍ فَجَرَى بَيْنِي
(1) . قوله «فان الحسين عليه السلام» كأنّه تعليل لاستعداد صوم الدهر و انه لا يصل الى ذلك فان الثاني عشر هو القائم، او انه ليس تعليقا امر فيه شك، بل على امر حتمى، فان اللّه قد وعد الملائكة ظهوره و لا يخلف وعده. و عجيج السماوات و الأرض كناية عن ظهور آثار هذه المصيبة فيها.
(2) . في الكافي «يا ربنا ائذن لنا».
(3) . «حتى نجذهم» بضم الجيم و فتح الذال أي نقطعهم و نستأصلهم. و جديد الأرض: وجهها، و الحرمة – بالضم – ما لا يحل انتهاكه.
(4) . الاخذ بيده كناية عن تقديمه و ابرازه من بينهم، أو أمر جبرئيل أو بعض الملائكة أو رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بذلك، فالاسناد مجازى. (المرآة).
(5) . أي قال اللّه سبحانه هذه الكلمة ثلاث مرّات، أو قال الإمام عليه السلام. و قال العلاّمة المجلسيّ في ذيل شرح الحديث كما قدمناه: «كان ذكر هذا الحديث لكرام لاتمام الحجة عليه لعلمه بأنّه سيصير واقفيا».
(6) . ذكر بعض الاعلام أن عمر بن أبي سلمة قتل بصفين و قوله «كنا عند معاوية» حكاية –

96وَ بَيْنَ مُعَاوِيَةَ‌ كَلاَمٌ فَقُلْتُ لِمُعَاوِيَةَ‌ سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ يَقُولُ أَنَا أَوْلىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ‌
ثُمَّ أَخِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ أَوْلىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ‌
فَإِذَا اُسْتُشْهِدَ عَلِيٌّ فَالْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ أَوْلىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ‌
ثُمَّ اِبْنِيَ اَلْحُسَيْنُ‌ مِنْ بَعْدِهِ أَوْلىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ‌
فَإِذَا اُسْتُشْهِدَ فَابْنُهُ عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ أَوْلىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ‌
وَ سَتُدْرِكُهُ يَا عَلِيُّ‌1 ثُمَّ اِبْنُهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ أَوْلىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ‌
وَ سَتُدْرِكُهُ يَا حُسَيْنُ‌2 ثُمَّ تُكَمِّلُهُ اِثْنَيْ عَشَرَ إِمَاماً تِسْعَةً مِنْ وُلْدِ اَلْحُسَيْنِ 3قَالَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فَاسْتَشْهَدْتُ اَلْحَسَنَ‌ وَ اَلْحُسَيْنَ‌ وَ عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ عَبَّاسٍ‌ وَ عُمَرَ اِبْنَ أُمِّ سَلَمَةَ‌4 وَ أُسَامَةَ بْنَ زَيْدٍ فَشَهِدُوا قَالَ سُلَيْمٌ‌ وَ قَدْ سَمِعْتُ ذَلِكَ مِنْ سَلْمَانَ اَلْفَارِسِيِّ‌ وَ اَلْمِقْدَادِ وَ أَبِي ذَرٍّ وَ ذَكَرُوا أَنَّهُمْ سَمِعُوا ذَلِكَ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ .

28 – مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ اَلْحِمْيَرِيُّ‌ عَنْ أَبِيهِ‌ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى بْنِ عُبَيْدِ بْنِ يَقْطِينٍ‌ عَنِ اَلنَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ يَحْيَى اَلْحَلَبِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ‌: كُنْتُ مَعَ أَبِي بَصِيرٍ وَ مَعَنَا مَوْلًى لِأَبِي جَعْفَرٍ اَلْبَاقِرِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ فَقَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ يَقُولُ مِنَّا اِثْنَا عَشَرَ مُحَدَّثاً اَلسَّابِعُ مِنْ بَعْدِي وَلَدِيَ اَلْقَائِمُ‌ فَقَامَ
– ما وقع في زمان أحد الثلاثة. و اشتبه عليه عمر بن أبي سلمة بن عبد اللّه بن الأسد بن هلال بن عبد اللّه بن مخزوم القرشيّ المدنيّ ربيب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الذي ولد في السنة الثانية من الهجرة و توفى بالمدينة سنة (83) بعمر بن أبي سلمة بن عبد الرحمن بن عوف الزهرى الذي قتل بصفين.
(1) . كان لعلى بن الحسين عليهما السلام عند شهادة أمير المؤمنين عليه السلام سنتان فان ميلاده في سنة 38 و شهادة جده عليهما السلام سنة 40.
(2) . ذكر الكليني في باب مولد أبى جعفر محمّد بن على عليهما السلام: «ولد أبو جعفر عليه السلام سنة سبع و خمسين. و ذكر شهادة الحسين بن على عليهما السلام سنة احدى و ستين من الهجرة في باب مولد أبي عبد اللّه الحسين عليه السلام.
(3) . من كلام عبد اللّه بن جعفر اي ثمّ ذكرت تتمتهم عند معاوية تفصيلا، و لا يبعد كونه من كلام النبيّ صلّى اللّه عليه و آله.
(4) . متحد مع عمر بن أبي سلمة.

97إِلَيْهِ أَبُو بَصِيرٍ فَقَالَ أَشْهَدُ أَنِّي سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ يَقُولُهُ مُنْذُ أَرْبَعِينَ سَنَةً‌.

و قال أبو الحسن الشجاعي رحمه الله هذان الحديثان مما استدركهما أبو عبد الله رحمه الله بعد فراغه و نسخي الكتاب

29 – أَخْبَرَنَا أَبُو اَلْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ اِبْنُ عُقْدَةَ اَلْكُوفِيُّ‌ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ اَلْمُفَضَّلِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ قَيْسِ بْنِ رُمَّانَةَ اَلْأَشْعَرِيُّ‌1 مِنْ كِتَابِهِ‌ قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مِهْزَمٍ‌ قَالَ حَدَّثَنَا خَاقَانُ بْنُ سُلَيْمَانَ اَلْخَزَّازُ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَبِي يَحْيَى اَلْمَدَنِيِّ 2عَنْ أَبِي هَارُونَ اَلْعَبْدِيِّ‌ عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبِي سَلَمَةَ‌ رَبِيبِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ وَ عَنْ أَبِي اَلطُّفَيْلِ عَامِرِ بْنِ وَاثِلَةَ‌ قَالَ قَالاَ: شَهِدْنَا اَلصَّلاَةَ عَلَى أَبِي بَكْرٍ حِينَ مَاتَ فَبَيْنَمَا نَحْنُ قُعُودٌ حَوْلَ عُمَرَ وَ قَدْ بُويِعَ إِذْ جَاءَهُ فَتًى يَهُودِيٌّ‌ مِنْ يَهُودِ اَلْمَدِينَةِ‌ كَانَ أَبُوهُ عَالِمَ اَلْيَهُودِ بِالْمَدِينَةِ‌ يَزْعُمُونَ أَنَّهُ مَنْ وُلْدِ هَارُونَ‌ فَسَلَّمَ عَلَى عُمَرَ وَ قَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَيُّكُمْ أَعْلَمُ بِكِتَابِكُمْ‌ وَ سَنَةِ نَبِيِّكُمْ‌ فَقَالَ عُمَرُ هَذَا وَ أَشَارَ إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ وَ قَالَ هَذَا أَعْلَمُنَا بِكِتَابِنَا وَ سُنَّةِ نَبِيِّنَا فَقَالَ اَلْفَتَى أَخْبِرْنِي أَ أَنْتَ كَذَا قَالَ نَعَمْ سَلْنِي عَنْ حَاجَتِكَ فَقَالَ إِنِّي أَسْأَلُكَ عَنْ ثَلاَثٍ وَ ثَلاَثٍ وَ وَاحِدَةٍ قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ أَ فَلاَ تَقُولُ أَسْأَلُكَ عَنْ سَبْعٍ فَقَالَ اَلْفَتَى لاَ وَ لَكِنْ أَسْأَلُكَ عَنِ اَلثَّلاَثِ فَإِنْ أَصَبْتَ فِيهِنَّ سَأَلْتُكَ عَنِ اَلثَّلاَثِ اَلْأُخَرِ فَإِنْ أَصَبْتَ فِيهِنَّ سَأَلْتُكَ عَنِ اَلْوَاحِدَةِ فَإِنْ لَمْ تُصِبْ فِي اَلثَّلاَثِ اَلْأُوَلِ سَكَتُّ وَ لَمْ أَسْأَلْكَ عَنْ شَيْ‌ءٍ –
(1) . هذا الرجل معنون في فهرست النجاشيّ و قال: ثقة من أصحابنا الكوفيين له كتاب عنه أحمد بن محمّد بن سعيد و له كتاب مجالس الأئمّة عليهم السلام.
(2) . خاقان بن سليمان لم أعثر على عنوانه في كتب الرجال من العامّة و الخاصّة، و كذا إبراهيم بن أبي يحيى. و الخبر رواه الصدوق و الكليني بسندين آخرين في الكمال و الكافي و في الأول «إبراهيم بن يحيى الاسلمى المديني». و في الثاني «عن إبراهيم، عن أبى يحيى» و المظنون عندي ان خاقان تصحيف جعفر و هو الضبعى ظاهرا.

98 قَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ يَا يَهُودِيُّ‌ فَإِنْ أَخْبَرْتُكَ بِالصَّوَابِ وَ بِالْحَقِّ تَعْلَمُ أَنِّي أَخْطَأْتُ أَوْ أَصَبْتُ قَالَ نَعَمْ قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ فَبِاللَّهِ لَئِنْ أَصَبْتُ فِيمَا تَسْأَلُنِي عَنْهُ لَتُسْلِمَنَّ وَ لَتَدَعَنَّ اَلْيَهُودِيَّةَ‌ قَالَ نَعَمْ لَكَ اَللَّهُ عَلَيَّ لَئِنْ أَصَبْتَ لَأُسْلِمَنَّ وَ لَأَدَعَنَّ اَلْيَهُودِيَّةَ‌ قَالَ فَاسْأَلْ عَنْ حَاجَتِكَ قَالَ أَخْبِرْنِي عَنْ أَوَّلِ حَجَرٍ وُضِعَ عَلَى وَجْهِ اَلْأَرْضِ وَ أَوَّلِ شَجَرَةٍ نَبَتَتْ فِي اَلْأَرْضِ وَ أَوَّلِ عَيْنٍ أُنْبِعَتْ فِي اَلْأَرْضِ قَالَ عَلِيٌّ‌ يَا يَهُودِيُّ‌ أَمَّا أَوَّلُ حَجَرٍ وُضِعَ عَلَى وَجْهِ اَلْأَرْضِ فَإِنَّ اَلْيَهُودَ يَقُولُونَ اَلصَّخْرَةُ اَلَّتِي فِي بَيْتِ اَلْمَقْدِسِ‌ وَ كَذَبُوا وَ لَكِنَّهُ اَلْحَجَرُ اَلْأَسْوَدُ نَزَلَ بِهِ آدَمُ‌ مِنَ اَلْجَنَّةِ‌ فَوَضَعَهُ فِي اَلرُّكْنِ‌ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ يَسْتَلِمُونَهُ لِيُجَدِّدُوا اَلْعَهْدَ وَ اَلْمِيثَاقَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْوَفَاءِ وَ أَمَّا قَوْلُكَ أَوَّلُ شَجَرَةٍ نَبَتَتْ فِي اَلْأَرْضِ فَإِنَّ اَلْيَهُودَ يَقُولُونَ اَلزَّيْتُونَةُ وَ كَذَبُوا وَ لَكِنَّهَا اَلنَّخْلَةُ اَلْعَجْوَةُ نَزَلَ بِهَا آدَمُ‌ مِنَ اَلْجَنَّةِ‌ وَ بِالْفَحْلِ فَأَصْلُ اَلثَّمَرَةِ كُلِّهَا اَلْعَجْوَةُ‌1وَ أَمَّا اَلْعَيْنُ فَإِنَّ اَلْيَهُودَ يَقُولُونَ بِأَنَّهَا اَلْعَيْنُ تَحْتَ اَلصَّخْرَةِ وَ كَذَبُوا وَ لَكِنَّهَا عَيْنُ اَلْحَيَاةِ اَلَّتِي لاَ يَغْمِسُ فِيهَا مَيِّتٌ إِلاَّ حَيَّ وَ هِيَ عَيْنُ مُوسَى اَلَّتِي نَسِيَ عِنْدَهَا اَلسَّمَكَةَ اَلْمَمْلُوحَةَ فَلَمَّا مَسَّهَا اَلْمَاءُ عَاشَتْ وَ اِنْسَرَبَتْ فِي اَلْبَحْرِ فَاتَّبَعَهَا مُوسَى وَ فَتَاهَ حِينَ لَقِيَا اَلْخَضِرَ فَقَالَ اَلْفَتَى أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ صَدَقْتَ وَ قُلْتَ اَلْحَقَّ وَ هَذَا كِتَابٌ وَرِثْتُهُ عَنْ آبَائِي إِمْلاَءُ مُوسَى وَ خَطُّ هَارُونَ‌ بِيَدِهِ وَ فِيهِ هَذَا اَلْخِصَالُ اَلسَّبْعُ وَ اَللَّهِ لَئِنْ أَصَبْتَ فِي بَقِيَّةِ اَلسَّبْعِ لَأَدَعَنَّ دِينِي وَ أَتَّبِعَنَّ دِينَكَ فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ سَلْ فَقَالَ أَخْبِرْنِي كَمْ لِهَذِهِ اَلْأُمَّةِ بَعْدَ نَبِيِّهَا مِنْ إِمَامِ هُدًى لاَ يَضُرُّهُمْ خِذْلاَنُ مَنْ خَذَلَهُمْ وَ أَخْبِرْنِي عَنْ مَوْضِعِ مُحَمَّدٍ فِي اَلْجَنَّةِ‌ أَيُّ مَوْضِعٍ هُوَ وَ كَمْ مَعَ مُحَمَّدٍ فِي مَنْزِلَتِهِ‌2 فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَا يَهُودِيُّ‌ لِهَذِهِ اَلْأُمَّةِ اِثْنَا عَشَرَ إِمَاماً مَهْدِيّاً كُلُّهُمْ هَادٍ مَهْدِيٌّ لاَ يَضُرُّهُمْ خِذْلاَنُ مَنْ خَذَلَهُمْ وَ مَوْضِعُ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ فِي أَفْضَلِ مَنَازِلِ جَنَّةِ عَدْنٍ وَ أَقْرَبِهَا مِنَ اَللَّهِ وَ أَشْرَفِهَا –
(1) . في كمال الدين «و بالفحل فأصل النخلة كله من العجوة» و الفحل ذكر النخل.
(2) . كذا، و الصواب «و أخبرنى من يسكن معه في منزله».

99وَ أَمَّا اَلَّذِي مَعَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ فِي مَنْزِلَتِهِ فَالاِثْنَا عَشَرَ اَلْأَئِمَّةُ‌ اَلْمَهْدِيُّونَ قَالَ اَلْيَهُودِيُّ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ صَدَقْتَ وَ قُلْتَ اَلْحَقَّ لَئِنْ أَصَبْتَ فِي اَلْوَاحِدَةِ كَمَا أَصَبْتَ فِي اَلسِّتَّةِ وَ اَللَّهِ لَأُسْلِمَنَّ اَلسَّاعَةَ عَلَى يَدِكَ وَ لَأَدَعَنَّ اَلْيَهُودِيَّةَ‌ قَالَ لَهُ اِسْأَلْ قَالَ أَخْبِرْنِي عَنْ خَلِيفَةِ مُحَمَّدٍ كَمْ يَعِيشُ بَعْدَهُ وَ يَمُوتُ مَوْتاً أَوْ يُقْتَلُ قَتْلاً قَالَ يَعِيشُ بَعْدَهُ ثَلاَثِينَ سَنَةً وَ يُخْضَبُ هَذِهِ مِنْ هَذِهِ وَ أَخَذَ بِلِحْيَتِهِ وَ أَوْمَأَ إِلَى رَأْسِهِ فَقَالَ اَلْفَتَى أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اَللَّهِ وَ أَنَّكَ خَلِيفَةُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ عَلَى اَلْأُمَّةِ وَ مَنْ تَقَدَّمَ كَانَ مُفْتَرِياً ثُمَّ خَرَجَ‌ .

30 – وَ أَخْبَرَنَا أَبُو اَلْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ قَالَ حَدَّثَنَا حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ مِنْ كِتَابِهِ‌ وَ قَرَأْتُهُ عَلَيْهِ قَالَ حَدَّثَنِي جَعْفَرُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ اَلْمِنْقَرِيُّ‌1 عَنْ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ‌ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ عَلِيٍّ اَلْبَصْرِيِّ 2عَنْ أَبِي أَيُّوبَ اَلْمُؤَدِّبِ‌ عَنْ أَبِيهِ وَ كَانَ مُؤَدِّباً لِبَعْضِ وُلْدِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ قَالَ قَالَ‌: لَمَّا تُوُفِّيَ‌3رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ دَخَلَ اَلْمَدِينَةَ‌ رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ دَاوُدَ عَلَى دِينِ اَلْيَهُودِيَّةِ‌ فَرَأَى اَلسِّكَكَ خَالِيَةً فَقَالَ لِبَعْضِ أَهْلِ اَلْمَدِينَةِ‌ مَا حَالُكُمْ فَقِيلَ تُوُفِّيَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ فَقَالَ اَلدَّاوُدِيُّ أَمَا إِنَّهُ تُوُفِّيَ فِي اَلْيَوْمِ اَلَّذِي هُوَ فِي كِتَابِنَا ثُمَّ قَالَ فَأَيْنَ اَلنَّاسُ فَقِيلَ لَهُ فِي اَلْمَسْجِدِ فَأَتَى اَلْمَسْجِدَ فَإِذَا أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ وَ عُثْمَانُ‌ وَ عَبْدُ اَلرَّحْمَنِ بْنُ عَوْفٍ‌ وَ أَبُو عُبَيْدَةَ بْنُ اَلْجَرَّاحِ وَ اَلنَّاسُ قَدْ غَصَّ اَلْمَسْجِدُ بِهِمْ فَقَالَ أَوْسِعُوا حَتَّى أَدْخُلَ وَ أَرْشِدُونِي إِلَى اَلَّذِي خَلَّفَهُ نَبِيُّكُمْ‌ فَأَرْشَدُوهُ إِلَى أَبِي بَكْرٍ فَقَالَ لَهُ إِنَّنِي مِنْ وُلْدِ دَاوُدَ عَلَى دِينِ اَلْيَهُودِيَّةِ‌ وَ قَدْ
(1) . عنونه العلامة في القسم الثاني من الخلاصة بعنوان جعفر بن إسماعيل المقرئ، و قال: كوفيّ‌، روى عنه حميد بن زياد، و ابن رباح. و قال ابن الغضائري: انه كان غاليا كذابا. و عنونه النجاشيّ و قال: له كتاب النوادر، و ذكر طريقه إليه. و فيه «المنقريّ‌».
(2) . لعلّه أبو عليّ أو أبو عبد اللّه البصرى المعنون في جامع الرواة، و في بعض النسخ «على بن إسماعيل» فالظاهر هو أبو الحسن الميثمى الذي له كتب في الإمامة، و هو أول من تكلم في الإمامة على مذهب الإماميّة.
(3) . هذا الخبر مقطوع لم يسنده الى المعصوم (عليه السّلام).

100جِئْتُ لِأَسْأَلَ عَنْ أَرْبَعَةِ أَحْرُفٍ فَإِنْ خَبَّرْتَ بِهَا أَسْلَمْتُ فَقَالُوا لَهُ اِنْتَظِرْ قَلِيلاً وَ أَقْبَلَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ مِنْ بَعْضِ أَبْوَابِ اَلْمَسْجِدِ فَقَالُوا لَهُ عَلَيْكَ بِالْفَتَى فَقَامَ إِلَيْهِ فَلَمَّا دَنَا مِنْهُ قَالَ لَهُ أَنْتَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ‌ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ‌ أَنْتَ فُلاَنُ بْنُ فُلاَنِ بْنِ دَاوُدَ قَالَ نَعَمْ فَأَخَذَ عَلِيٌّ‌ يَدَهُ وَ جَاءَ بِهِ إِلَى أَبِي بَكْرٍ فَقَالَ لَهُ اَلْيَهُودِيُّ‌ إِنِّي سَأَلْتُ هَؤُلاَءِ عَنْ أَرْبَعَةِ أَحْرُفٍ فَأَرْشَدُونِي إِلَيْكَ لِأَسْأَلَكَ قَالَ اِسْأَلْ قَالَ مَا أَوَّلُ حَرْفٍ كَلَّمَ اَللَّهُ بِهِ نَبِيَّكُمْ‌ لَمَّا أُسْرِيَ بِهِ وَ رَجَعَ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ وَ خَبِّرْنِي عَنِ اَلْمَلَكِ اَلَّذِي زَحَمَ نَبِيَّكُمْ‌1 وَ لَمْ يُسَلِّمْ عَلَيْهِ وَ خَبِّرْنِي عَنِ اَلْأَرْبَعَةِ اَلَّذِينَ كَشَفَ عَنْهُمْ مَالِكٌ‌ طَبَقاً مِنَ اَلنَّارِ وَ كَلَّمُوا نَبِيَّكُمْ‌ وَ خَبِّرْنِي عَنْ مِنْبَرِ نَبِيِّكُمْ‌ أَيُّ مَوْضِعٍ هُوَ مِنَ اَلْجَنَّةِ قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ أَوَّلُ مَا كَلَّمَ اَللَّهُ بِهِ نَبِيَّنَا عَلَيْهِ وَ آلِهِ اَلسَّلاَمُ‌ قَوْلُ اَللَّهِ تَعَالَى – آمَنَ اَلرَّسُولُ‌ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ‌
2
قَالَ لَيْسَ هَذَا أَرَدْتُ قَالَ فَقَوْلُ رَسُولِ اَللَّهِ وَ اَلْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ
قَالَ لَيْسَ هَذَا أَرَدْتُ قَالَ اُتْرُكِ اَلْأَمْرَ مَسْتُوراً قَالَ لَتُخْبِرُنِي أَوْ لَسْتَ أَنْتَ هُوَ فَقَالَ أَمَّا إِذْ أَبَيْتَ فَإِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ لَمَّا رَجَعَ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ وَ اَلْحُجُبُ تُرْفَعُ لَهُ قَبْلَ أَنْ يَصِيرَ إِلَى مَوْضِعِ جَبْرَئِيلَ نَادَاهُ مَلَكٌ يَا أَحْمَدُ قَالَ إِنَّ اَللَّهَ يَقْرَأُ عَلَيْكَ اَلسَّلاَمَ وَ يَقُولُ لَكَ اِقْرَأْ عَلَى اَلسَّيِّدِ اَلْوَلِيِّ مِنَّا اَلسَّلاَمَ فَقَالَ رَسُولُ اَللَّهِ‌ مَنِ اَلسَّيِّدُ اَلْوَلِيُّ فَقَالَ اَلْمَلَكُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ‌ قَالَ اَلْيَهُودِيُّ‌ صَدَقْتَ وَ اَللَّهِ إِنِّي لَأَجِدُ ذَلِكَ فِي كِتَابِ أَبِي فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ أَمَّا اَلْمَلَكُ اَلَّذِي زَحَمَ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَمَلَكُ اَلْمَوْتِ‌ جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ جَبَّارٍ مِنْ أَهْلِ اَلدُّنْيَا قَدْ تَكَلَّمَ بِكَلاَمٍ عَظِيمٍ فَغَضِبَ اَللَّهُ فَزَحَمَ رَسُولَ اَللَّهِ‌ وَ لَمْ يَعْرِفْهُ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ‌ يَا مَلَكَ اَلْمَوْتِ‌ هَذَا رَسُولُ اَللَّهِ أَحْمَدُ حَبِيبُ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَرَجَعَ إِلَيْهِ فَلَصِقَ بِهِ وَ اِعْتَذَرَ وَ قَالَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ‌ إِنِّي أَتَيْتُ مَلِكاً جَبَّاراً قَدْ تَكَلَّمَ بِكَلاَمٍ عَظِيمٍ فَغَضِبْتُ وَ لَمْ أَعْرِفْكَ فَعَذَّرَهُ –
(1) . زحمه زحما و زحاما: ضايقه و دافعه.
(2) . البقرة: 285.

101وَ أَمَّا اَلْأَرْبَعَةُ اَلَّذِينَ كَشَفَ عَنْهُمْ مَالِكٌ‌ طَبَقاً مِنَ اَلنَّارِ فَإِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَرَّ بِمَالِكٍ‌ وَ لَمْ يَضْحَكْ مُنْذُ خُلِقَ قَطُّ فَقَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ‌ يَا مَالِكُ‌ هَذَا نَبِيُّ اَلرَّحْمَةِ مُحَمَّدٌ فَتَبَسَّمَ فِي وَجْهِهِ وَ لَمْ يَتَبَسَّمْ لِأَحَدٍ غَيْرِهِ فَقَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ مُرْهُ أَنْ يَكْشِفَ طَبَقاً مِنَ اَلنَّارِ فَكَشَفَ فَإِذَا قَابِيلُ‌ وَ نُمْرُودُ وَ فِرْعَوْنُ‌ وَ هَامَانُ‌ فَقَالُوا يَا مُحَمَّدُ اِسْأَلْ رَبَّكَ أَنْ يَرُدَّنَا إِلَى دَارِ اَلدُّنْيَا حَتَّى نَعْمَلَ صَالِحاً فَغَضِبَ جَبْرَئِيلُ‌ فَقَالَ بِرِيشَةٍ‌1 مِنْ رِيشِ جَنَاحِهِ فَرَدَّ عَلَيْهِمْ طَبَقَ اَلنَّارِ وَ أَمَّا مِنْبَرُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ فَإِنَّ مَسْكَنَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ جَنَّةُ عَدْنٍ وَ هِيَ جَنَّةٌ خَلَقَهَا اَللَّهُ بِيَدِهِ وَ مَعَهُ فِيهَا اِثْنَا عَشَرَ وَصِيّاً وَ فَوْقَهَا قُبَّةٌ يُقَالُ لَهَا قُبَّةُ اَلرِّضْوَانِ وَ فَوْقَ قُبَّةِ اَلرِّضْوَانِ‌ مَنْزِلٌ يُقَالُ لَهُ اَلْوَسِيلَةُ‌ وَ لَيْسَ فِي اَلْجَنَّةِ‌ مَنْزِلٌ يُشْبِهُهُ وَ هُوَ مِنْبَرُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَالَ اَلْيَهُودِيُّ‌ صَدَقْتَ وَ اَللَّهِ إِنَّهُ لَفِي كِتَابِ أَبِي دَاوُدَ يَتَوَارَثُونَهُ وَاحِدٌ بَعْدَ وَاحِدٍ حَتَّى صَارَ إِلَيَّ ثُمَّ أَخْرَجَ كِتَاباً فِيهِ مَا ذَكَرَهُ مَسْطُوراً بِخَطِّ دَاوُدَ ثُمَّ قَالَ مُدَّ يَدَكَ فَأَنَا أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اَللَّهِ وَ أَنَّهُ اَلَّذِي بَشَّرَ بِهِ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ عَالِمُ هَذِهِ اَلْأُمَّةِ وَ وَصِيُّ رَسُولِ اَللَّهِ‌ قَالَ فَعَلَّمَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ‌ شَرَائِعَ اَلدِّينِ‌ . فتأملوا يا معشر الشيعة رحمكم الله ما نطق به كتاب الله عز و جل و ما جاء عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و عن أمير المؤمنين و الأئمة عليهم السّلام واحد بعد واحد في ذكر الأئمة الاثني عشر و فضلهم و عدتهم من طرق رجال الشيعة الموثقين عند الأئمة فانظروا إلى اتصال ذلك و وروده متواترا فإن تأمل ذلك يجلو القلوب من العمى و ينفي الشك و يزيل الارتياب عمن أراد الله به الخير و وفقه لسلوك طريق الحق و لم يجعل لإبليس على نفسه سبيلا بالإصغاء إلى زخارف المموهين و فتنة المفتونين و ليس بين جميع الشيعة ممن حمل العلم و رواه عن الأئمة عليهم السّلام خلاف في أن كتاب سليم بن قيس الهلالي أصل من أكبر كتب الأصول التي رواها أهل العلم من حملة حديث
(1) . أي أشار، و في معنى القول توسع.

102 أهل البيت عليهم السّلام و أقدمها لأن جميع ما اشتمل عليه هذا الأصل إنما هو عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و أمير المؤمنين عليه السّلام و المقداد و سلمان الفارسي و أبي ذر و من جرى مجراهم ممن شهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و أمير المؤمنين عليه السّلام و سمع منهما و هو من الأصول التي ترجع الشيعة إليها و يعول عليها و إنما أوردنا بعض ما اشتمل عليه الكتاب و غيره من وصف رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الأئمة الاثني عشر و دلالته عليهم و تكريره ذكر عدتهم و

قَوْلُهُ‌: إِنَّ اَلْأَئِمَّةَ‌ مِنْ وُلْدِ اَلْحُسَيْنِ‌ تِسْعَةٌ تَاسِعُهُمْ قَائِمُهُمْ‌ ظَاهِرُهُمْ بَاطِنُهُمْ وَ هُوَ أَفْضَلُهُمْ‌. و في ذلك قطع لكل عذر و زوال لكل شبهة و دفع لدعوى كل مبطل و زخرف كل مبتدع و ضلالة كل مموه و دليل واضح على صحة أمر هذه العدة من الأئمة لا يتهيأ لأحد من أهل الدعاوي الباطلة المنتمين إلى الشيعة و هم منهم براء أن يأتوا على صحة دعاويهم و آرائهم بمثله و لا يجدونه في شيء من كتب الأصول التي ترجع إليها الشيعة و لا في الروايات الصحيحة – وَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ

فصل في ما روي أن الأئمة اثنا عشر من طريق العامة و ما يدل عليه من القرآن و التوراة 1

ثم إنا وجدنا أصحاب الحديث من العامة بعد هذا قد رووا في كتبها من طرق شتى ذكر الاثني عشر إماما أوردناها في هذا الباب على حسب ما انتهى إلينا منه زيادة في تأكيد الحجة على المخالفين و الشاكين على أنا لا نعول إلا على رواية الخاصة و لعل كل ما تضمن هذا الباب من الكتاب أن يطرق سمع بعض الناس ممن له عقل و تمييز فيعرف الحق و يعمل به

31 – وَ مِنْ ذَلِكَ مَا رَوَاهُ مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ بْنِ عَلاَّنٍ اَلدُّهْنِيُّ اَلْبَغْدَادِيُّ بِدِمَشْقَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا
(1) . العنوان ليس في النسخ انما أضفناه تسهيلا للباحثين.

103 أَبُو بَكْرِ بْنُ أَبِي خَيْثَمَةَ‌ 1 قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ اَلْجَعْدِ قَالَ حَدَّثَنَا زُهَيْرُ بْنُ مُعَاوِيَةَ‌2 عَنْ زِيَادِ بْنِ خَيْثَمَةَ‌ عَنِ اَلْأَسْوَدِ بْنِ سَعِيدٍ اَلْهَمْدَانِيِّ‌3 قَالَ سَمِعْتُ جَابِرَ بْنَ سَمُرَةَ‌ يَقُولُ‌: سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ يَقُولُ يَكُونُ بَعْدِي اِثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ‌ قَالَ فَلَمَّا رَجَعَ إِلَى مَنْزِلِهِ أَتَتْهُ قُرَيْشٌ‌ فَقَالُوا لَهُ ثُمَّ يَكُونُ مَا ذَا قَالَ ثُمَّ يَكُونُ اَلْهَرْجُ‌.

32 – أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا اِبْنُ أَبِي خَيْثَمَةَ‌ قَالَ حَدَّثَنِي عَلِيُّ بْنُ اَلْجَعْدِ قَالَ حَدَّثَنَا زُهَيْرُ بْنُ مُعَاوِيَةَ‌ عَنْ زِيَادِ بْنِ عِلاَقَةَ‌ وَ سِمَاكِ بْنِ حَرْبٍ‌ وَ حُصَيْنِ بْنِ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ‌4 كُلُّهُمْ عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ‌: أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ قَالَ يَكُونُ بَعْدِي اِثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً‌ ثُمَّ تَكَلَّمَ بِشَيْ‌ءٍ لَمْ أَفْهَمْهُ فَقَالَ بَعْضُهُمْ سَأَلْتُ اَلْقَوْمَ فَقَالُوا قَالَ كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ‌ .

33 – أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ5 قَالَ حَدَّثَنَا عُبَيْدُ اَللَّهِ بْنُ عُمَرَ
(1) . هو أبو بكر بن زهير بن حرب، روى النسائى عنه، عن أبيه زهير، و الظاهر أن اسمه أحمد لكن لم نعثر على عنوانه بهذا الاسم في التراجم.
(2) . على بن الجعد بن عبيد الجوهريّ البغداديّ صدوق عند النسائى، و موثق عند الجوزجانى، و ثقة عند ابن معين. ولد سنة 136 و مات سنة 230. و زهير بن معاوية بن خديج أبو خيثمة الكوفيّ أحد الاعلام الحفاظ كما في خلاصة تذهيب تهذيب الكمال، و ثقة ثبت كما في التقريب مات سنة 173. و زياد بن خيثمة الجعفى قال في التقريب هو كوفيّ ثقة.
(3) . الأسود بن سعيد الهمدانيّ الكوفيّ قال ابن حجر ثقة ثبت. و جابر بن سمرة – بفتح السين المهملة و ضم الميم – ابن جنادة السوائى – بضم المهملة – صحابى ابن صحابى، نزل الكوفة و مات بها، قال الذهبي في الكاشف: مات سنة 72.
(4) . زياد بن علاقة الثعلبي يكنى أبا مالك كوفيّ‌، مات سنة 125، وثقه ابن معين. و سماك بن حرب بن أوس أبو المغيرة الكوفيّ أحد الاعلام التابعين، وثقه أبو حاتم و ابن معين كما في خلاصة تذهيب تهذيب الكمال. و حصين بن عبد الرحمن هو أبو الهذيل السلمى الكوفيّ ابن عم منصور بن المعتمر، وثقه جل أرباب الجرح و التعديل.
(5) . الظاهر كونه ابن أبي خيثمة المتقدم ذكره. يروى عن عبيد اللّه بن عمر القواريرى –

104قَالَ حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ اَلْأَعْمَشُ‌ قَالَ حَدَّثَنَا اِبْنُ عَوْنٍ‌1 عَنِ اَلشَّعْبِيِّ عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ‌ قَالَ ذُكِرَ: أَنَّ اَلنَّبِيَّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ قَالَ لاَ يَزَالُ أَهْلُ هَذَا اَلدِّينِ يُنْصَرُونَ عَلَى مَنْ نَاوَاهُمْ إِلَى اِثْنَيْ عَشَرَ خَلِيفَةً‌ فَجَعَلَ اَلنَّاسُ يَقُومُونَ وَ يَقْعُدُونَ وَ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ لَمْ أَفْهَمْهَا فَقُلْتُ لِأَبِي أَوْ آخَرَ أَيَّ شَيْ‌ءٍ قَالَ قَالَ فَقَالَ كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ‌ .

34- أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ أَبِي خَيْثَمَةَ‌ قَالَ حَدَّثَنِي يَحْيَى بْنُ مُعِينٍ‌ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ صَالِحٍ‌ قَالَ حَدَّثَنَا اَللَّيْثُ بْنُ سَعْدٍ2 عَنْ
– أبى سعيد البصرى الذي وثقه ابن معين و توفى في ذى الحجة سنة 235 كما في التذهيب و الكاشف. و في بعض النسخ «عبد اللّه بن عمر» و كأنّه تصحيف.
(1) . يعني به عبد اللّه بن عون الخزاز البصرى – يكنى بابى عون أيضا – أحد الاعلام، كما في التذهيب و قال: قال ابن مهديّ‌: ما أحد أعلم بالسنة بالعراق من ابن عون، و قال روح ابن عبادة: ما رأيت أعبد منه، توفّي سنة 151، روى عنه سليمان بن مهران الأعمش و هو ثقة ثبت كما قاله العجليّ‌، و حافظ عارف بالقراءة ورع، كما قاله ابن حجر. و ما في النسخ من «سليمان بن أحمر» أو «سليمان بن أحمد» فمن تصحيف النسّاخ. و أمّا الشعبى فهو عامر بن شراحيل الحميري أبو عمر و الكوفيّ الامام العلم، قال مكحول: ما رأيت أفقه منه و قال في التقريب: أبو عمرو ثقة مشهور فقيه. مات بعد المائة و له نحو من ثمانين.
(2) . يحيى بن معين أبو زكريا البغداديّ عنونه الخزرجي الأنصاريّ في التذهيب و قال: هو الحافظ الامام العلم، و عنونه ابن حجر في التقريب و قال: امام الجرح و التعديل، مات بالمدينة 233. و عبد اللّه بن صالح أبو صالح المصرى هو كاتب الليث بن سعد، قال أبو حاتم: سمعت أبا الأسود نضر بن عبد الجبار و سعيد بن عفير يثنيان على عبد اللّه كاتب الليث، و قال أيضا: سمعت عبد الملك بن شعيب بن الليث يقول: ابو صالح ثقة مأمون. و الليث بن سعد بن عبد الرحمن الفهمى مولاهم الامام هو عالم مصر و فقيهها و رئيسها، قال ابن بكير هو أفقه من مالك، و وثقه يحيى بن معين و غيره، يروى عن خالد بن يزيد الجمحى أبي عبد الرحيم و هو فقيه عالم ذكره ابن حبان في الثقات، و قال أبو زرعة و النسائى: ثقة، توفّي سنة 139 كما في تهذيب التهذيب.

105 خَالِدِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ سَعِيدِ بْنِ أَبِي هِلاَلٍ‌ عَنْ رَبِيعَةَ بْنِ سَيْفٍ‌1 قَالَ كُنَّا عِنْدَ شُفَيٍّ اَلْأَصْبَحِيِّ‌2 قَالَ سَمِعْتُ عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ عَمْرٍو يَقُولُ سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ يَقُولُ‌:

يَكُونُ خَلْفِي اِثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً‌.

35- أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ قَالَ حَدَّثَنَا عَفَّانُ‌ وَ يَحْيَى بْنُ إِسْحَاقَ اَلسَّالَحِينِيُّ‌3 قَالاَ حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ سَلَمَةَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي اَلطُّفَيْلِ‌4 قَالَ‌: قَالَ لِي عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ عَمْرٍو يَا أَبَا اَلطُّفَيْلِ‌ اُعْدُدْ اِثْنَيْ عَشَرَ مِنْ بَنِي كَعْبِ بْنِ لُؤَيٍّ‌ ثُمَّ يَكُونُ اَلنَّقْفُ وَ اَلنِّقَافُ‌5.
(1) . سعيد بن أبي هلال الليثى أبو العلاء المصرى نزيل المدينة و قيل: كان مدنى الأصل صدوق، و قال في التهذيب و التهذيب: موثق. و ربيعة بن سيف بن ماتع المعافرى الاسكندرانى قال ابن حجر: صدوق، و قال النسائى: ليس به بأس.
(2) . شفى بن ماتع الاصبحى يكنى أبا عثمان أو أبا سهل قال العجليّ‌: تابعي ثقة، كما في التهذيب، يروى عن عبد اللّه بن عمر و بن العاص بن وائل الذي قيل فيه: أحد السابقين المكثرين من الصحابة، و أحد العبادلة الفقهاء. و ما في النسخ من «سيف الاصبحى» فهو من تصحيف النسّاخ، و ابنه عمران بن شفى الاصبحى الكوفيّ كان من أصحاب الصادق عليه السلام، روى عنه عليّ بن الحسن الطاطرى كما في فهرست النجاشيّ‌.
(3) . عفان هو ابن مسلم بن عبد اللّه أبو عثمان البصرى كما قال العجليّ‌، ثقة ثبت، و يحيى بن إسحاق السالحينى أو السيلحينى كما في التقريب في ضبطه يكنى أبا زكريا فهو شيخ صالح ثقة صدوق كما نقل عن أحمد بن حنبل. يروى عن حماد بن سلمة بن دينار و هو الذي يعد من الابدال، وثقه ابن معين و أجمع أهل العلم على عدالته و أمانته.
(4) . عبد اللّه بن عثمان بن خيثم أبو عثمان المكى حليف بني زهرة قال ابن معين: ثقة حجة، و قال ابن سعد: توفى في آخر خلافة أبى العباس، أو أول خلافة أبى جعفر المنصور، و كان ثقة، يروى عن أبي الطفيل عامر بن واثلة المتقدم ذكره في الباب الأوّل و ذكرنا أنه مقبول الرواية، يروى عن عبد اللّه بن عمر و بن العاص الذي تقدمت ترجمته.
(5) . روى الخطيب هذا الخبر في التاريخ ج 6 ص 263 بإسناده عن عبد اللّه بن عثمان ابن خيثم عن أبي الطفيل، عن عبد اللّه بن عمر و بن العاص، عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله هكذا «قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله «إذا ملك اثنا عشر من بنى كعب بن لؤى كان النقف و النقاف». –

106 36- أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا اَلْمُقَدَّمِيُّ‌1 عَنْ عَاصِمِ بْنِ عُمَرَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مِقْدَامٍ‌ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ فِطْرِ بْنِ خَلِيفَةَ‌ عَنْ أَبِي خَالِدٍ اَلْوَالِبِيِّ‌2 قَالَ حَدَّثَنَا جَابِرُ بْنُ سَمُرَةَ‌ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ يَقُولُ‌: لاَ يَزَالُ هَذَا اَلْأَمْرُ ظَاهِراً لاَ يَضُرُّهُ مَنْ نَاوَاهُ حَتَّى يَكُونَ اِثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ‌.

37 – أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ اَلرَّقِّيُّ‌ قَالَ حَدَّثَنَا عِيسَى بْنُ يُونُسَ‌3 عَنْ مُجَالِدِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ اَلشَّعْبِيِّ 4عَنْ مَسْرُوقٍ‌ قَالَ‌:
– و في مجمع الزوائد ج 5 ص 190 نحوه و قال: رواه الطبراني في الاوسط. و في النهاية الأثيرية «فى حديث عبد اللّه بن عمرو «أعدد اثنى عشر من بنى كعب بن لؤى ثمّ يكون النقف و النقاف» أي القتل و القتال، و النقف: هشم الرأس، أي تهيج الفتن و الحروب بعدهم».
(1) . يعني بالمقدمى محمّد بن أبي بكر بن عليّ بن عطاء بن مقدم، أبا عبد اللّه البصرى، و ثقة أبو زرعة و يحيى بن معين، و يروى كثيرا عن عمه عمر بن على المقدمى، فما في السند «عن عاصم بن عمر» كأنّه يروى عن ابن عمه عاصم بن عمر عن عمه، كما في بعض النسخ «عن المقدمى، عن عاصم بن عمر، عن عمر بن عليّ بن مقدام» و في نقل الشيخ عن المؤلّف في كتاب الغيبة «عن المقدمى قال: حدّثني عاصم بن عليّ بن مقدام أبو يونس». و بالجملة عمر بن عليّ بن مقدام الثقفى المقدمى كما قال الجزريّ في التذهيب: هو أبو حفص البصرى قال ابن سعد: ثقة يدلس، و قال عفان: لم اكن أقبل منه حتّى يقول: «حدّثنا» و قال ابنه عاصم: مات أبى سنة 190. و في بعض النسخ «عن عليّ بن مقدام أبو يونس» و في بعضها «أبو قريش» و ذلك كما ترى.
(2) . فطر بن خليفة القرشيّ أبو بكر الحناط الكوفيّ عنونه ابن حجر في التهذيب و قال: قال العجليّ‌: كوفيّ ثقة حسن الحديث و كان فيه تشيع قليل، و قال أبو حاتم: صالح الحديث. و أبو خالد الوابلى كوفيّ اسمه هرمز، و يقال: هرم، قال أبو حاتم: صالح الحديث، و ذكره ابن حبان في الثقات، و ابن سعد في الطبقة الأولى من أهل الكوفة. كما في تهذيب التهذيب.
(3) . عبد اللّه بن جعفر بن غيلان الرقى يكنى أبا عبد الرحمن، قال ابن حجر: قال أبو حاتم و ابن معين: ثقة. و عيسى بن يونس بن أبي إسحاق السبيعى يكنى أبا عمرو، وثقه غير واحد من الاعلام و توفّي سنة 187 أو 190.
(4) . مجالد بن سعيد أبو عمرو و يقال أبو سعيد كوفيّ‌، و اختلف فيه ضعفه طائفة، –

107كُنَّا عِنْدَ اِبْنِ مَسْعُودٍ فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ أَ حَدَّثَكُمْ نَبِيُّكُمْ‌ كَمْ يَكُونُ بَعْدَهُ مِنَ اَلْخُلَفَاءِ فَقَالَ نَعَمْ وَ مَا سَأَلَنِي عَنْهَا أَحَدٌ قَبْلَكَ فَإِنَّكَ لَأَحْدَثُ اَلْقَوْمِ سِنّاً سَمِعْتُهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقُولُ يَكُونُ بَعْدِي عِدَّةُ نُقَبَاءِ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌.

38- أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُثْمَانَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ أَبِي خَيْثَمَةَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا اَلْفَضْلُ بْنُ دُكَيْنٍ‌1 قَالَ حَدَّثَنَا فِطْرٌ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو خَالِدٍ اَلْوَالِبِيُّ‌ قَالَ سَمِعْتُ جَابِرَ بْنَ سَمُرَةَ اَلسُّوَائِيَّ‌ يَقُولُ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌: لاَ يَضُرُّ هَذَا اَلدِّينَ مَنْ نَاوَاهُ حَتَّى يَمْضِيَ اِثْنَا عَشَرَ خَلِيفَةً‌ كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ‌.

و الروايات في هذا المعنى من طرق العامة كثيرة2 تدل على أن مراد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ذكر الاثني عشر و أنهم خلفاؤه و في قوله في آخر الحديث الأول ثم الهرج أدل دليل على ما جاءت به الروايات متصلة من وقوع الهرج بعد مضي القائم عليه السلام خمسين سنة و على أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لم يرد بذكره الاثني عشر خليفة إلا الأئمة الذين هم خلفاؤه إذ كان قد مضى من عدد الملوك الذين ملكوا بعده منذ كون أمير المؤمنين عليه السّلام إلى هذا الوقت أكثر من اثني عشر و اثني عشر –
– و جماعة قالوا: ليس بالقوى، و حكى التهذيب و التذهيب عن النسائى توثيقه تارة في موضع و في موضع آخر قال: ليس بالقوى، و قال ابن عدى: له عن الشعبى عن جابر أحاديث صالحة. و مسروق هو ابن الاجدع بن مالك الهمدانيّ أبو عائشة الكوفيّ‌، قال ابن معين: ثقة لا يسأل عن مثله، كما في التذهيب. و الشعبى هو عامر بن شراحيل المتقدم ذكره.
(1) . الفضل بن دكين الكوفيّ و اسم دكين عمرو بن حماد بن زهير التيمى مولاهم الاحول، مشهور بكنيته، قال في التذهيب: الحافظ العلم، و حكى عن أحمد بن حنبل أنّه قال: ثقة يقظان عارف مات سنة 219. و قال ابن حجر: ثقة ثبت. و يعنى بفطر فطر بن خليفة.
(2) . راجع صحيح مسلم كتاب الامارة ح 4 و 5 و 6 و 7 و 8 و 9 و 10، و صحيح البخاريّ كتاب الاحكام، و سنن الترمذي كتاب الفتن، و مسند أحمد ج 1 ص 398 و 406. و ج 5 ص 86 و 90 و 93 و 98 و 99 و 101 و 106 و 107.
ثمّ اعلم أنا نقلنا ترجمة هؤلاء الرجال من مصادر أهل السنة لتكون أقوى للحجة.

108فإنما معنى قول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في الاثني عشر النص على الأئمة الاثني عشر الخلفاء الذين هم مع القرآن و القرآن معهم لا يفارقونه حتى يردوا عليه حوضه.

و الحمد لله على إظهار حجة الحق و إقامته على البراهين النيرة حمدا يكافئ نعمه و له الشكر على طيب المولد و الهداية إلى نوره بما يستحق من الشكر أبدا حتى يرضى.

و يزيد بإذن الله تعالى هذا الباب دلالة و برهانا و توكيدا تجب به الحجة على كل مخالف معاند و شاك و متحير بذكر ما ندب إليه في التوراة و غيرها من ذكر الأئمة الاثني عشر عليهم السّلام ليعلم القارئ لهذا الكتاب أن الحق كلما شرح أضاءت سرجه و زهرت مصابيحه و بهر نوره

فمما ثبت في التوراة مما يدل على الأئمة الاثني عشر عليهم السّلام: ما ذكره في السفر الأول فيها من قصة إسماعيل بعد انقضاء قصة سارة و ما خاطب الله تعالى به إبراهيم عليه السّلام في أمرها و ولدها قوله عز و جل و قد أجبت دعاءك في إسماعيل و قد سمعتك ما باركته و سأكثره جدا جدا و سيلد اثني عشر عظيما أجعلهم أئمة كشعب عظيم.

أقرأني عبد الحليم بن الحسين السمري رحمه الله ما أملاه عليه رجل من اليهود بأرجان1 يقال له الحسين بن سليمان من علماء اليهود بها2 من أسماء الأئمة عليهم السّلام بالعبرانية و عدتهم و قد أثبته على لفظه و كان فيما قرأه: أنه يبعث من ولد إسماعيل في التوراة أشموعيل يسمى مامد3 يعني محمدا صلّى اللّه عليه و آله يكون سيدا و يكون من آله اثنا عشر رجلا أئمة و سادة يقتدى بهم و أسماؤهم تقوبيت قيذوا ذبيرا مفسورا مسموعا دوموه مثبو هذار يثمو بطور نوقس قيدموا4
(1) . «أرجان» بشد الراء المهملة هي مدينة كبيرة كثيرة الخير، بها نخل و بينها و بين البحر مرحلة و هي من كورة فارس. كما في المراصد.
(2) . أي بأرجان.
(3) . في بعض النسخ «مابد».
(4) . النسخ في ضبط هذه الأسماء مختلفة و في بعضها «بوقيث، قيذورا، ذبير، –

109 و سئل هذا اليهودي عن هذه الأسماء في أي سورة هي فذكر أنها في مشلى سليمان يعني في قصة سليمان عليه السّلام و قرأ منها أيضا قوله و ليشمعيل شمعتيخا هنيي برختي أوتو و هيفريتي أوتو و هيريتي أتو بمئدمئد شنيم عاسار نسيئيم يولد ونتتيو لغوي غادل.

و قال تفسير هذا الكلام أنه يخرج من صلب إسماعيل ولد مبارك عليه صلاتي و عليه رحمتي يلد من آله اثنا عشر رجلا يرتفعون و يبجلون1 و يرتفع اسم هذا الرجل و يجل و يعلو ذكره. و قرأ هذا الكلام و التفسير على موسى بن عمران بن زكريا اليهودي فصححه و قال فيه إسحاق بن إبراهيم بن بختويه اليهودي الفسوي مثل ذلك و قال سليمان بن داود النوبنجاني مثل ذلك فما بعد شهادة كتاب الله عز و جل و رواية الشيعة عن نبيها و أئمتها و رواية العامة من طرقها عن رجالها و شهادة الكتب المتقدمة و أهلها بصحة أمر الأئمة الاثني عشر لمسترشد مرتاد طالب أو معاند جاحد من حجة تجب و برهان يظهر و حق يلزم أن
– مقشون، مسموعا، ذوموه، مشتو، هذار، ثيمو، بطون، يوقش، فتدموا». و في بعضها «بقونيث، قيدودا، رئين، ميسور، مسموعا، دوموه، شتيو، هذار، يثمو بطور، توقش قيدموا».
و في البحار: «قلت: فانعت لي هذه النعوت لأعلم علمها، قال: نعم فعه عنى و صنه الا عن أهله و موضعه ان شاء اللّه اما «تقويت» فهو أول الأوصياء و وصى آخر الأنبياء. و أما «قيذوا» فهو ثاني الأوصياء، و أول العترة الاصفياء. و أما «دبيرا» فهو ثاني العترة و سيد الشهداء، و أما «مفسورا» فهو سيد من عبد اللّه من عباده. و أما «مسموعا» فهو وارث علم الاولين و الآخرين. و أما «دوموه» فهو المدرة الناطق عن اللّه، الصادق. و أما «مثبو» فهو خير المسجونين في سجن الظالمين. و أما «هذار» فهو المنخوع بحقه النازح الاوطان الممنوع. و أما «يثمو» فهو القصير العمر الطويل الاثر. و أما «بطور» فهو رابع اسمه. و أما «نوقس» فهو سمى عمه. و اما «قيدموا» فهو المفقود من أبيه و أمه، الغائب بامر اللّه و علمه و القائم بحكمه». و نقله العلاّمة المجلسيّ عن كتاب مقتضب الاثر.
(1) . بجله من باب التفعيل أي عظمه.

110في هذا كفاية و مقنعا و معتبرا و دليلا و برهانا لمن هداه الله إلى نوره و دله على دينه الذي ارتضاه و أكرم به أولياءه و حرمه أعداءه بمعاندتهم من اصطفاه و إيثار كل امرئ هواه و إقامته عقله إماما و هاديا و مرشدا دون الأئمة الهادين الذين ذكرهم الله في كتابه لنبيه صلّى اللّه عليه و آله – إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ
1
في كل زمان إمام يهدي به الله من اتبعه و اقتدى به دون من خالفه و جحده و اعتمد على عقله و رأيه و قياسه و أنه موكول إليها بإيثاره لها جعلنا الله بما يرتضيه عاملين و بحججه معتصمين و لهم متبعين و لقولهم مسلمين و إليهم رادين و منهم مستنبطين و عنهم آخذين و معهم محشورين و في مداخلهم مدخلين إنه جواد كريم

39- أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدِ بْنِ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ اِبْنُ عُقْدَةَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَالِمِ بْنِ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ اَلْأَزْدِيِّ‌ فِي شَوَّالٍ سَنَةَ إِحْدَى وَ ثَمَانِينَ وَ مِائَتَيْنِ‌ قَالَ حَدَّثَنَا عُثْمَانُ بْنُ سَعِيدٍ اَلطَّوِيلُ‌ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ سَيْرٍ2 عَنْ مُوسَى بْنِ بَكْرٍ اَلْوَاسِطِيِّ عَنِ اَلْفُضَيْلِ‌3 عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌: فِي قَوْلِهِ‌: إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ
قَالَ كُلُّ إِمَامٍ هَادٍ لِلْقَرْنِ اَلَّذِي هُوَ فِيهِمْ‌4.

40- أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدِ بْنِ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ اِبْنُ عُقْدَةَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سَالِمِ بْنِ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ اَلْأَزْدِيُّ‌ فِي شَوَّالٍ سَنَةَ إِحْدَى وَ سِتِّينَ‌5 وَ مِائَتَيْنِ‌ قَالَ‌
(1) . الرعد: 7.
(2) . كذا في النسخ و هو تصحيف، و الصواب اما النضر بن سويد أو حنان بن سدير و كلاهما في طريق هذه الرواية راجع بصائر الدرجات ب 3 و الكافي ج 1 ص 192 و تفسير العيّاشيّ ذيل الآية.
(3) . يعني الفضيل بن يسار النهدى.
(4) . يدل الخبر على أن قوله «هاد» مبتدأ، و «لكل قوم» خبره، و قيل: «هاد» عطف على «منذر». و تفسيره في الروايات بعلى (عليه السّلام) أو باقى الأئمّة من باب الجرى.
(5) . كذا في النسخ و كأنّه تصحيف و الصواب «سنة احدى و ثمانين» كما في السند –

111حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ اَلْحَسَنِ بْنِ رِبَاطٍ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ عَنْ عَبْدِ اَلرَّحِيمِ اَلْقَصِيرِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ اَلْبَاقِرِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌: فِي قَوْلِ اَللَّهِ تَعَالَى – إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ
قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ اَلْمُنْذِرُ وَ عَلِيٌّ‌ اَلْهَادِي أَمَا وَ اَللَّهِ مَا ذَهَبَتْ مِنَّا وَ مَا زَالَتْ فِينَا إِلَى اَلسَّاعَةِ‌.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *