کتاب غیبت نعمانی – باب شانزدهم : نهی از تعیین وقت ظهور و بردن نام حضرت عجل الله فرجه

کتاب غیبت نعمانی با متن و ترجمه فارسی آنلاین

باب – 16 (آنچه در بارۀ جلوگیرى و بازداشتن از تعیین وقت ظهور و نام بردن صاحب الأمر علیه السّلام رسیده است).

1 – ابو بصیر از امام صادق علیه السّلام روایت کرده گوید: «به آن حضرت عرض کردم:

این امر را سر رسیدى نیست که بدان انجام پذیرد و بدنهاى ما را آسوده سازد؟ فرمود:

چرا، ولى چون شما فاش ساختید، پس خداوند نیز آن را به تأخیر انداخت».

2 – ابو خالد کابلى گوید: «هنگامى که علىّ بن الحسین علیهما السّلام درگذشت من خدمت امام باقر علیه السّلام رسیدم و به آن حضرت عرض کردم: فدایت گردم تو مى‌دانى که من جز پدرت کسى را نداشتم و انس مرا با او و وحشت مرا از مردم مى‌دانى، فرمود: راست مى‌گوئى اى ابا خالد ولى چه مى‌خواهى بگوئى‌؟ عرض کردم: فدایت گردم، پدرت صاحب این امر را به گونه‌اى برایم توصیف کرده بود که اگر در راهى او را مى‌دیدم حتما

405 دستش را مى‌گرفتم، فرمود: دیگر چه مى‌خواهى بگوئى اى ابا خالد؟ عرض کردم:

مى‌خواهم نام او را برایم بگوئى (فاش سازى) تا او را به نامش بشناسم، فرمود: به خدا سوگند اى ابا خالد سؤال زحمت انگیز و مشقّت آورى از من پرسیدى و از امرى از من سؤال کردى که [هرگز آن را به هیچ کس نگفته‌ام و] اگر من آن را به کسى گفته بودم (گفتنى بود) مسلّما به تو مى‌گفتم، تو از چیزى مرا پرسش مى‌کنى که اگر بنی فاطمه او را بشناسند حرص ورزند که او را تکّه تکّه کنند»1 3 – محمّد بن مسلم گوید: امام صادق علیه السّلام فرمود: «اى محمّد هر کس به روایت از ما تعیین وقتى را به تو خبر داد هرگز از اینکه او را تکذیب کنى هراس نداشته باش که ما براى هیچ کس زمانى را (براى ظهور قائم علیه السّلام) تعیین نمى‌کنیم»
(1) والد معظّم در توضیح حدیث فرموده‌اند: جمله «بر تکّه تکّه کردن او حرص خواهند ورزید…» نکوهش و ذمّ بسیار بزرگى براى آنان است و خبر دلالت دارد بر اینکه آن حضرت از جانب خداى تعالى آگاه بوده است که مردم چشم به راه و خواستار دولت قائم علیه السّلام نبوده بلکه بیشتر آنان نسبت به شخص آن حضرت نیز کینه مى‌ورزند تا چه رسد به دولت و قدرت آن حضرت، تا آنجا که در میان فرزندان و خاندان حضرت فاطمه علیها السّلام (فاطمیان) گروهى یافت مى‌شوند که اگر آن حضرت را به نام و چگونگى و ویژگیهایش بشناسند، چنانچه او را بیابند، بدون شکّ به پاره پاره ساختن او دست گشایند و در صدد قتلش برآیند، و بدین جهت امام باقر علیه السّلام فرموده است: اى ابا خالد تو سؤالى مشقّت انگیز را از من پرسیدى یعنى پرسشى که مرا در زحمت و رنج افکند، و چنین مى‌نماید که کابلى از ویژگیهاى دیگر آن حضرت غیر از آنچه که قبلا از طریق پدران آن حضرت (امام باقر) علیهم السّلام با آنها آشنا شده، از زمان به دنیا آمدن و ظهور و خروج و قیام قائم علیه السّلام سؤال کرده بوده است.

406 4 – عبد اللّٰه بن سنان از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: «خداوند جز این نمى‌خواهد که زمانى را که تعیین‌کنندگان وقت معیّن مى‌کنند خلاف آن را ظاهر سازد».

5 – ابو بکر حضرمىّ گوید: شنیدم امام صادق علیه السّلام مى‌فرمود: «ما زمانى را براى (ظهور) این امر معیّن نمى‌کنیم».

6 – ابو بصیر از امام صادق علیه السّلام روایت کرده گوید: «به آن حضرت عرض کردم:

فدایت گردم خروج قائم علیه السّلام چه زمانى خواهد بود؟ فرمود: اى ابا محمّد ما خاندان هرگز وقتى را معیّن نمى‌کنیم، زیرا محمّد صلّى اللّٰه علیه و آله فرموده است: تعیین وقت کنندگان دروغ مى‌گویند» اى ابا محمّد همانا پیشاپیش این امر پنج نشانه است: نخستین آنها آوازى است در ماه رمضان، و خروج سفیانىّ و خروج خراسانى، و کشته شدن نفس زکیّه و فرو رفتن زمین در دشت».

407 سپس فرمود: اى أبا محمّد ناگزیر پیش از وقوع آن، دو طاعون روى خواهد داد:

طاعون سفید و طاعون سرخ، عرض کردم: فدایت گردم آن دو چه هستند؟ فرمود:

[امّا] طاعون سفید مرگ همه گیر و عمومى است و امّا طاعون سرخ همان شمشیر است و قائم خروج نمى‌کند تا آنکه در دل آسمان در شب بیستم و سوم [ماه رمضان] شب جمعه او به نام خوانده شود، عرض کردم: به چه چیز خوانده مى‌شود (مضمون آن آواز چیست) فرمود: به نام خودش و به نام پدرش ندا برآید که: «توجّه کنید همانا فلانى فرزند فلانى قائم آل محمّد است به سخن او گوش فرا دهید و از او فرمانبردارى کنید» پس هیچ چیز که خداوند در آن روح آفریده باشد باقى نمى‌ماند مگر اینکه آن صیحه را مى‌شنود، و خفته را بیدار مى‌کند و به صحن خانه‌اش بیرون آید، و دختر باکره را از پس پرده‌اش بیرون مى‌آورد، و قائم از آن آواز که مى‌شنود خروج مى‌کند و آن صیحۀ جبرئیل علیه السّلام است».

7 – محمّد بن بشر گوید: «شنیدم محمّد بن حنفیه – رضی الله عنه – مى‌گفت: همانا پیش از پرچمهاى ما پرچمى از آن آل جعفر و پرچم دیگرى متعلّق به فرزندان مرداس است، امّا پرچم فرزندان جعفر چیز مهمّى نیست و به چیز مهمّى هم دست نمى‌یابد، من خشمگین

408 شدم – و نزدیکترین مردم به او بودم – و گفتم: فدایت شوم مگر پیش از پرچمهاى شما پرچمهاى دیگرى خواهد بود؟ گفت: آرى به خدا قسم، بنی مرداس را حکومت آماده‌اى خواهد بود که در دوران حکومت و قدرتشان خیرى نخواهد دید، حکومت ایشان پر مشقّت بوده و آسایشى در آن نباشد، در آن حکومت، دور را به خود نزدیک، و نزدیک را از خود دور گردانند تا همین که خود را از مکر خداوند و کیفر او ایمن دیدند صیحه‌اى بر ایشان زده شود که دیگر نه نگهبان و رهبرى که جمعشان کند به جاى ماند و نه فراخواننده‌اى که آواز خود را به گوش ایشان رساند و نه جماعتى که بر آن محور گرد آیند و خداوند در کتاب خود مثلى براى ایشان زده است که: «حَتّٰى إِذٰا أَخَذَتِ اَلْأَرْضُ زُخْرُفَهٰا وَ اِزَّیَّنَتْ‌
» – الخ «تا زمانى که روى زمین زیبائى خود را گرفته و آرایش مى‌یابد [و اهل زمین گمان مى‌کنند که آنان مسلّط بر زمین شده‌اند بناگاه امر ما شبانه یا به روز بر آن رسد] – تا آخر آیه»2 سپس محمّد بن حنفیّه به خدا سوگند یاد کرد که این آیه در بارۀ آنان نازل شده است، من گفتم: فدایت گردم تو امر بزرگى از اینان براى من حدیث کردى، پس کى ایشان نابود مى‌شوند؟ گفت: اى واى بر تو اى محمّد علم خداوند خلاف زمانى است که تعیین‌کنندگان وقت معلوم مى‌کنند، همانا موسى علیه السّلام قوم خود را سى روز
(2) یونس: 24.

409 وعده داد ولى در علم خداوند عزّ و جلّ ده روز افزون بود و موسى را از آن آگاه نفرمود، پس قوم موسى کافر شدند و پس از رفتن او به هنگام سر رسیدن و گذشتن وقت، گوساله را به پرستش گرفتند، و نیز یونس قوم خود را وعده عذاب داد در حالى که در علم خداوند گذشت از ایشان بود، و کار او چنان شد که مى‌دانى، امّا هنگامى که دیدى نیازمندى آشکار شده، و مرد مى‌گوید: شب را بدون شام سر به بالین نهادم و تا آنگاه که مردى (امروز) با چهره‌اى با تو روبرو مى‌شود، سپس (فردا) با روئى دیگر با تو ملاقات مى‌کند – من گفتم این نیازمندى که گفتى فهمیدم ولى آن دیگرى چه چیزى است‌؟ گفت: منظور این است که با تو با روى گشاده برخورد مى‌کند ولى وقتى نزد او مى‌روى که قرضى از او بگیرى با روى دیگرى با تو مواجه مى‌شود – پس بدان هنگام به زودى آن صیحه واقع خواهد شد».

8 – اسحاق بن عمّار صیرفى گوید: شنیدم امام صادق علیه السّلام مى‌فرماید: «این امر را وقتى (معیّن) بود و آن سال یک صد و چهل بود، ولى شما آن را بازگو کردید و فاش

410 ساختید، پس خداوند عزّ و جلّ نیز آن را به عقب انداخت».

9 – اسحاق بن عمّار گوید: امام صادق علیه السّلام به من فرمود: «اى ابا اسحاق این امر دو بار به تأخیر افتاده است».

10 – ابو حمزۀ ثمالىّ (ثابت بن دینار) گوید: شنیدم امام باقر علیه السّلام مى‌فرمود: «اى ثابت همانا خداى تعالى وقت این کار را در سال هفتاد تعیین کرده بود، هنگامى که حسین علیه السّلام کشته شد خشم خداوند فزونى گرفت و آن را تا سال صد و چهل به تأخیر انداخت، ما آن را براى شما بازگو کردیم و شما فاش ساختید و پردۀ پوشش از رویش کنار زدید پس خداوند نیز بعد از ان دیگر وقتى براى این امر نزد ما نگذاشته است، و خداوند هر چه را خود بخواهد محو مى‌کند و هر چه را بخواهد ثابت مى‌سازد و امّ الکتاب نزد اوست، ابو حمزه گوید: من آن گفتار را براى امام صادق علیه السّلام بازگو کردم آن حضرت فرمود: (آرى) همین طور بوده است».

11 – عبد الرّحمن بن کثیر گوید: «نزد امام صادق علیه السّلام بودم که مهزم بر آن حضرت وارد شد و به او عرض کرد: فدایت شود مرا از این امر که منتظرش هستیم آگاه ساز که

411 آن کى خواهد بود؟ فرمود: اى مهزم آنان که وقت تعیین مى‌کنند دروغ مى‌گویند و آنان که شتابجوى‌اند هلاک شوند، و آنان که در مقام تسلیم‌اند نجات یابند».

12 – ابو بصیر از امام صادق علیه السّلام روایت کرده گوید: از آن حضرت در بارۀ قائم علیه السّلام سؤال کردم، فرمود: «وقت تعیین‌کنندگان دروغ مى‌گویند، ما اهل بیت وقتى را تعیین نمى‌کنیم، سپس فرمود: خداوند نمى‌خواهد مگر آنکه زمانى را که تعیین‌کنندگان وقت معلوم مى‌کنند خلاف آن کند».

13 – فضیل بن یسار از امام باقر علیه السّلام روایت کرده گوید: به آن حضرت عرض کردم:

آیا این امر وقت معیّنى دارد؟ فرمود: «کسانى که وقت معیّن مى‌کنند دروغ مى‌گویند، کسانى که وقت تعیین مى‌کنند دروغ مى‌گویند، همانا موسى علیه السّلام هنگامى که به دعوت پروردگار خود بیرون شد به قومش سى روز وعده داد، و هنگامى که خداوند بر آن سى روز ده روز افزود، قوم او گفتند: موسى با ما خلاف وعده کرد، پس کردند آنچه کردند، پس هر گاه ما حدیثى را براى شما بازگو کردیم و طبق آنچه براى شما گفته‌ایم پیش آمد شما بگوئید: خداوند راست فرموده است، و هر گاه حدیثى را براى شما بازگو کردیم و خلاف

412 آنچه گفته‌ایم پیش آمد باز شما بگوئید، خداوند راست فرموده است، که دو بار پاداش داده خواهید شد».

14 – علىّ بن یقطین گوید: موسى بن جعفر علیهما السّلام به من فرمود: «اى علىّ تاکنون دویست سال است که شیعه با امیدها و آرزوها پرورش داده شده است».

راوى گوید: یقطین به فرزندش علىّ بن یقطین گفت: چرا آنچه به ما گفته شد واقع شد، ولى به شما گفته شد و صورت نگرفت – یعنى خلافت بنی عبّاس – علىّ به او گفت:

آنچه براى شما و ما گفته شده هر دو از یک جا بیرون تراویده جز اینکه زمان کار شما فرا رسید بنا بر این بى‌پرده به شما گفته شد و همان طور که گفته شده بود انجام پذیرفت، ولى کار ما چون وقتش فرا نرسیده پس ما به امید و آرزو پرداختیم، اگر به ما گفته مى‌شد: این امر نخواهد شد مگر پس از گذشت دویست سال یا سیصد سال حتما دلها سخت مى‌شد و بیشتر مردم مسلّما از [ایمان به] اسلام بر مى‌گشتند، امّا گفتند: چقدر آن سریع و نزدیک است و به زودى واقع خواهد شد براى نزدیک کردن دلهاى مردم به یک دیگر و اینکه فرج را نزدیک بنمایانند».

413 15 – ابراهیم بن مهزم از پدر خود از امام صادق علیه السّلام روایت کرده گوید: «در محضر آن حضرت از فرمانروایان فلان خاندان یاد کردیم، پس فرمود: مردم از شتابجوئى‌شان در این امر نابود شدند، همانا خداوند با شتاب بندگان شتاب نمى‌کند، که این کار را پایانى است که باید به آن برسد، چون بدان رسیدند دیگر نه ساعتى پیش مى‌افتد و نه ساعتى به عقب».


متن عربی:

باب 16 ما جاء في المنع عن التوقيت و التسمية لصاحب الأمر عليه السّلام

1 – أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ اَلْحَسَنِ‌ قَالَ حَدَّثَنَا اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ يُوسُفَ‌ وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ‌ عَنْ سَعْدَانَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ قَالَ‌: قُلْتُ لَهُ مَا لِهَذَا اَلْأَمْرِ أَمَدٌ يُنْتَهَى إِلَيْهِ وَ يُرِيحُ أَبْدَانَنَا2 قَالَ بَلَى وَ لَكِنَّكُمْ أَذَعْتُمْ فَأَخَّرَهُ اَللَّهُ‌.

2 – أَخْبَرَنَا عَبْدُ اَلْوَاحِدِ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ يُونُسَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ اَلْقُرَشِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ اَلْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي اَلْخَطَّابِ‌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ‌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى اَلْخَثْعَمِيِّ‌ قَالَ حَدَّثَنِي اَلضُّرَيْسُ عَنْ أَبِي خَالِدٍ اَلْكَابُلِيِّ‌ قَالَ‌: لَمَّا مَضَى عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ دَخَلْتُ عَلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ اَلْبَاقِرِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَدْ عَرَفْتَ اِنْقِطَاعِي إِلَى أَبِيكَ‌ وَ أُنْسِي بِهِ وَ وَحْشَتِي مِنَ اَلنَّاسِ قَالَ صَدَقْتَ يَا أَبَا خَالِدٍ فَتُرِيدُ مَا ذَا قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ لَقَدْ وَصَفَ لِي أَبُوكَ صَاحِبَ هَذَا اَلْأَمْرِ بِصِفَةٍ لَوْ رَأَيْتُهُ فِي بَعْضِ اَلطَّرِيقِ لَأَخَذْتُ بِيَدِهِ قَالَ فَتُرِيدُ مَا ذَا يَا أَبَا خَالِدٍ قُلْتُ أُرِيدُ أَنْ تُسَمِّيَهُ لِي حَتَّى أَعْرِفَهُ بِاسْمِهِ فَقَالَ سَأَلْتَنِي وَ اَللَّهِ يَا أَبَا خَالِدٍ عَنْ سُؤَالٍ مُجْهِدٍ وَ لَقَدْ سَأَلْتَنِي عَنْ أَمْرٍ مَا كُنْتُ مُحَدِّثاً بِهِ أَحَداً وَ لَوْ كُنْتُ مُحَدِّثاً بِهِ أَحَداً لَحَدَّثْتُكَ وَ لَقَدْ
(1) . المعالجة في اللغة: المزاولة و الممارسة. و المراد مصاحبة الاغلال في النار.
(2) . كذا، و في غيبة الشيخ «أ لهذا الامر أمد ينتهى إليه، نريح إليه أبداننا و ننتهى إليه».

289سَأَلْتَنِي عَنْ أَمْرٍ لَوْ أَنَّ بَنِي فَاطِمَةَ‌ عَرَفُوهُ حَرَصُوا عَلَى أَنْ يَقْطَعُوهُ بَضْعَةً بَضْعَةً‌ 1 .

3- أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ عُبَيْدِ اَللَّهِ بْنِ مُوسَى اَلْعَبَّاسِيِّ‌2 عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ‌ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌: يَا مُحَمَّدُ مَنْ أَخْبَرَكَ عَنَّا تَوْقِيتاً فَلاَ تَهَابَنَّ أَنْ تُكَذِّبَهُ فَإِنَّا لاَ نُوَقِّتُ لِأَحَدٍ وَقْتاً.

4- أَخْبَرَنَا أَبُو سُلَيْمَانَ أَحْمَدُ بْنُ هَوْذَةَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ إِسْحَاقَ اَلنَّهَاوَنْدِيُّ بِنَهَاوَنْدَ سَنَةَ ثَلاَثٍ وَ سَبْعِينَ وَ مِائَتَيْنِ‌ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ حَمَّادٍ اَلْأَنْصَارِيُّ‌ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ سَنَةَ تِسْعٍ وَ عِشْرِينَ وَ مِائَتَيْنِ‌ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ سِنَانٍ‌ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ أَنَّهُ قَالَ‌: أَبَى اَللَّهُ إِلاَّ أَنْ يُخْلِفَ وَقْتَ اَلْمُوَقِّتِينَ‌.

5- حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ عُبَيْدِ اَللَّهِ بْنِ مُوسَى اَلْعَلَوِيِّ‌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ اَلْقَلاَنِسِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ‌ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ عَنْ أَبِي بَكْرٍ اَلْحَضْرَمِيِّ‌ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَقُولُ‌: إِنَّا لاَ نُوَقِّتُ هَذَا اَلْأَمْرَ.

6 – أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ اَلْحُسَيْنِ‌ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى اَلْعَطَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ حَسَّانَ اَلرَّازِيُّ‌ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ اَلْكُوفِيُّ‌ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ جَبَلَةَ‌ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ قَالَ‌: قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَتَى خُرُوجُ اَلْقَائِمِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ فَقَالَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ‌ لاَ نُوَقِّتُ وَ قَدْ
(1) . في قوله «حرصوا على أن يقطعوه – الخ» قدح عظيم لهم، و الخبر يدلّ على أنه عليه السلام علم من عند اللّه تعالى أن الناس لا ينتظرون دولة القائم عليه السلام بل أكثرهم يبغضون شخصه فضلا عن دولته و سلطانه حتّى أن في بنى فاطمة عليها السلام جماعة لو عرفوه باسمه وصفته و خصوصياته لقتلوه اربا اربا لو وجدوه. فلذا قال: يا أبا خالد سألتني عن سؤال مجهد يعنى سؤال أوقعنى في المشقة و التعب، و الظاهر أن الكابلى سأل عن خصوصيات أخر له عليه السلام غير ما عرفه من طريق آبائه عليهم السلام من وقت ميلاده و زمان ظهوره و خروجه و قيامه.
(2) . تقدم الكلام فيه آنفا.

290قَالَ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‌ كَذَبَ اَلْوَقَّاتُونَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّ قُدَّامَ هَذَا اَلْأَمْرِ خَمْسَ عَلاَمَاتٍ أُولاَهُنَّ اَلنِّدَاءُ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ‌ وَ خُرُوجُ اَلسُّفْيَانِيِّ‌ وَ خُرُوجُ اَلْخُرَاسَانِيِّ‌ وَ قَتْلُ اَلنَّفْسِ اَلزَّكِيَّةِ‌ وَ خَسْفٌ بِالْبَيْدَاءِ 1ثُمَّ قَالَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّهُ لاَ بُدَّ أَنْ يَكُونَ قُدَّامَ ذَلِكَ اَلطَّاعُونَانِ اَلطَّاعُونُ اَلْأَبْيَضُ وَ اَلطَّاعُونُ اَلْأَحْمَرُ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ أَيُّ شَيْ‌ءٍ هُمَا فَقَالَ أَمَّا اَلطَّاعُونُ اَلْأَبْيَضُ فَالْمَوْتُ اَلْجَارِفُ‌2 وَ أَمَّا اَلطَّاعُونُ اَلْأَحْمَرُ فَالسَّيْفُ وَ لاَ يَخْرُجُ اَلْقَائِمُ‌ حَتَّى يُنَادَى بِاسْمِهِ مِنْ جَوْفِ اَلسَّمَاءِ فِي لَيْلَةِ ثَلاَثٍ وَ عِشْرِينَ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ لَيْلَةِ جُمُعَةٍ‌ قُلْتُ بِمَ يُنَادَى قَالَ بِاسْمِهِ وَ اِسْمِ أَبِيهِ‌ أَلاَ إِنَّ فُلاَنَ بْنَ فُلاَنٍ قَائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوهُ فَلاَ يَبْقَى شَيْ‌ءٌ خَلَقَ اَللَّهُ فِيهِ اَلرُّوحَ إِلاَّ يَسْمَعُ اَلصَّيْحَةَ فَتُوقِظُ اَلنَّائِمَ وَ يَخْرُجُ إِلَى صَحْنِ دَارِهِ وَ تُخْرِجُ اَلْعَذْرَاءَ مِنْ خِدْرِهَا وَ يَخْرُجُ اَلْقَائِمُ‌ مِمَّا يَسْمَعُ وَ هِيَ صَيْحَةُ جَبْرَئِيلَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ .

7- أَخْبَرَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ عُبَيْدِ اَللَّهِ بْنِ مُوسَى عَنْ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ بْنِ اَلْقَاسِمِ 3قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ عَمْرِو بْنِ يُونُسَ اَلْحَنَفِيُّ‌4 قَالَ حَدَّثَنِي إِبْرَاهِيمُ بْنُ هَرَاسَةَ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ اَلْحَزَوَّرِ 5عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ بِشْرٍ قَالَ سَمِعْتُ مُحَمَّدَ اِبْنَ اَلْحَنَفِيَّةِ‌
(1) . في بعض النسخ «و ذهاب ملك بني العباس» مكان «خسف بالبيداء».
(2) . الموت الجارف أي العام كما في اللغة، و قرأ العلاّمة المجلسيّ (ره) الكلمة «الجاذف» و قال: معناه الموت السريع. لكن النسخ متفقة على «الجارف» و هي أنسب بالمقام.
(3) . كذا في النسخ و في البحار أيضا و لم أجد – الى الآن – بهذا العنوان في هذه الطبقة أحدا، و عبد الرحمن بن القاسم بن خالد العتقى أبو عبد اللّه البصرى هو صاحب مالك و الاتّحاد غير معلوم مع اختلاف الطبقة.
(4) . محمّد بن عمر بن يونس أو «ابن عمر و بن يونس» لم أجده، و في بعض النسخ «بن يوسف» مكان «بن يونس».
(5) . على بن الحزور هو الذي يقول بامامة محمّد بن الحنفية – رضي اللّه عنه – و هو من –

291رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ يَقُولُ‌: إِنَّ قَبْلَ رَايَاتِنَا رَايَةً لِآلِ جَعْفَرٍ وَ أُخْرَى لِآلِ مِرْدَاسٍ‌ فَأَمَّا رَايَةُ آلِ جَعْفَرٍ فَلَيْسَتْ بِشَيْ‌ءٍ وَ لاَ إِلَى شَيْ‌ءٍ فَغَضِبْتُ وَ كُنْتُ أَقْرَبَ اَلنَّاسِ إِلَيْهِ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ قَبْلَ رَايَاتِكُمْ رَايَاتٍ قَالَ إِي وَ اَللَّهِ إِنَّ لِبَنِي مِرْدَاسٍ 1مُلْكاً مُوَطَّداً لاَ يَعْرِفُونَ فِي سُلْطَانِهِمْ شَيْئاً مِنَ اَلْخَيْرِ سُلْطَانُهُمْ عُسْرٌ لَيْسَ فِيهِ يُسْرٌ يُدْنُونَ فِيهِ اَلْبَعِيدَ وَ يُقْصُونَ فِيهِ اَلْقَرِيبَ حَتَّى إِذَا أَمِنُوا مَكْرَ اَللَّهِ وَ عِقَابَهُ‌2 صِيحَ بِهِمْ صَيْحَةً لَمْ يَبْقَ لَهُمْ رَاعٍ يَجْمَعُهُمْ وَ لاَ دَاعٍ يُسْمِعُهُمْ وَ لاَ جَمَاعَةٌ‌3 يَجْتَمِعُونَ إِلَيْهَا وَ قَدْ ضَرَبَهُمُ اَللَّهُ
– رواة العامّة عنونه ابن حجر في التقريب و التهذيب، و الكشّيّ في رجاله. و في بعض النسخ «على بن الجارود» و هو تصحيف، نعم روى الشيخ (ره) بعض هذا الخبر بإسناده عن محمّد ابن سنان، عن أبي الجارود، عن محمّد بن بشر الهمدانيّ‌. و أبو الجارود اسمه زياد بن المنذر.
(1) . قال العلاّمة المجلسيّ (ره) بنو مرداس كناية عن بني العباس اذ كان في الصحابة رجل يقال له «عباس بن مرداس» انتهى. و أقول: هو عبّاس بن مرداس بن أبي عامر بن حارثة يكنى أبا الهيثم، أسلم قبل فتح مكّة بيسير، و شهد فتح مكّة و هو من المؤلّفة قلوبهم، ذكره ابن سعد في الطبقات في طبقة الخندفيين. و اشتهر أمره من يوم أعطى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عيينة بن حصن و الاقرع بن حابس في حنين أكثر ممّا أعطاه من الغنائم فقال خطابا للنبى (صلّى اللّه عليه و آله):
أ تجعل نهبى و نهب الع بيد بين عيينة و الاقرع
فما كان حصن و لا حابس يفوقان مرداس في مجمع
و ما كنت دون امرئ منهما و من تضع اليوم لا يرفع الى آخر الاشعار، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: «اذهبوا فاقطعوا عنى لسانه» فأعطوه من غنائم حنين حتّى يرضى، و كان شاعرا محسنا و شجاعا مشهورا. و كان ممن حرم الخمر في الجاهلية فانه قيل له: ألا تأخذ من الشراب فانه يزيد في قوتك و جرأتك، قال: لا أصبح سيد قومي و أمسى سفيهها، لا و اللّه لا يدخل جوفى شيء يحول بينى و بين عقلي أبدا.
(2) . زاد في بعض النسخ «و اطمأنوا أنّ ملكهم لا يزول» و كأنّ الزيادة توضيح لبعض الكتاب كتبها فوق السطر أو في الهامش بيانا لقوله «أمنوا مكر اللّه و عقابه» فخلطت حين الاستنساخ بالمتن.
(3) . في نسخة «ليس لهم مناد يسمعهم و لا جماعة».

292مَثَلاً فِي كِتَابِهِ 1- حَتّٰى إِذٰا أَخَذَتِ اَلْأَرْضُ زُخْرُفَهٰا وَ اِزَّيَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُهٰا أَنَّهُمْ قٰادِرُونَ عَلَيْهٰا أَتٰاهٰا أَمْرُنٰا لَيْلاً أَوْ نَهٰاراً
اَلْآيَةَ‌2ثُمَّ حَلَفَ مُحَمَّدُ اِبْنُ اَلْحَنَفِيَّةِ‌ بِاللَّهِ إِنَّ هَذِهِ اَلْآيَةَ نَزَلَتْ فِيهِمْ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ لَقَدْ حَدَّثْتَنِي عَنْ هَؤُلاَءِ بِأَمْرٍ عَظِيمٍ فَمَتَى يَهْلِكُونَ فَقَالَ وَيْحَكَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اَللَّهَ خَالَفَ عِلْمُهُ وَقْتَ اَلْمُوَقِّتِينَ إِنَّ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ وَعَدَ قَوْمَهُ ثَلاَثِينَ يَوْماً وَ كَانَ فِي عِلْمِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ زِيَادَةُ عَشَرَةِ أَيَّامٍ لَمْ يُخْبِرْ بِهَا مُوسَى فَكَفَرَ قَوْمُهُ وَ اِتَّخَذُوا اَلْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ لَمَّا جَازَ عَنْهُمُ اَلْوَقْتُ وَ إِنَّ يُونُسَ‌ وَعَدَ قَوْمَهُ اَلْعَذَابَ وَ كَانَ فِي عِلْمِ اَللَّهِ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ كَانَ مِنْ أَمْرِهِ مَا قَدْ عَلِمْتَ وَ لَكِنْ إِذَا رَأَيْتَ اَلْحَاجَةَ قَدْ ظَهَرَتْ وَ قَالَ اَلرَّجُلُ بِتُّ اَللَّيْلَةَ بِغَيْرِ عَشَاءٍ وَ حَتَّى يَلْقَاكَ اَلرَّجُلُ بِوَجْهٍ ثُمَّ يَلْقَاكَ بِوَجْهٍ آخَرَ قُلْتُ هَذِهِ اَلْحَاجَةُ قَدْ عَرَفْتُهَا فَمَا اَلْأُخْرَى وَ أَيُّ شَيْ‌ءٍ هِيَ قَالَ يَلْقَاكَ بِوَجْهٍ طَلْقٍ فَإِذَا جِئْتَ تَسْتَقْرِضُهُ قَرْضاً لَقِيَكَ بِغَيْرِ ذَلِكَ اَلْوَجْهِ فَعِنْدَ ذَلِكَ تَقَعُ اَلصَّيْحَةُ مِنْ قَرِيبٍ‌.

8- أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ اِبْنُ عُقْدَةَ‌ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ اَلْمُفَضَّلِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ قَيْسِ بْنِ رُمَّانَةَ اَلْأَشْعَرِيُّ‌ وَ سَعْدَانُ بْنُ إِسْحَاقَ بْنِ سَعِيدٍ وَ أَحْمَدُ بْنُ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَبْدِ اَلْمَلِكِ‌ وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ اَلْحَسَنِ اَلْقَطَوَانِيُّ‌ قَالُوا جَمِيعاً حَدَّثَنَا اَلْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ اَلزَّرَّادُ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ اَلصَّيْرَفِيِّ‌ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ يَقُولُ‌:

قَدْ كَانَ لِهَذَا اَلْأَمْرِ وَقْتٌ‌3 وَ كَانَ فِي سَنَةِ أَرْبَعِينَ وَ مِائَةٍ‌4 فَحَدَّثْتُمْ بِهِ وَ أَذَعْتُمُوهُ فَأَخَّرَهُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ‌.

9- أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ بِهَذَا اَلْإِسْنَادِ عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ‌
(1) . في بعض النسخ «و قد ضرب اللّه مثلهم في كتابه».
(2) . يونس: 24.
(3) . «لهذا الامر» أي للفرج و هو يوم رجوع الحق الى أهله. و قوله «وقت» أي وقت معين معلوم عندنا.
(4) . و هو زمان امامته عليه السّلام فان أباه (عليه السّلام) توفّي سنة 114، و توفى هو (عليه السّلام) سنة 148، و سيأتي بيان الخبر عن العلاّمة المجلسيّ (ره).

293 إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌: يَا أَبَا إِسْحَاقَ‌ إِنَّ هَذَا اَلْأَمْرَ قَدْ أُخِّرَ مَرَّتَيْنِ‌1.

10 – حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ اَلْكُلَيْنِيُّ‌ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ اَلْحَسَنِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ اَلثُّمَالِيِّ‌ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ اَلْبَاقِرَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ يَقُولُ‌: يَا ثَابِتُ‌ إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَى قَدْ كَانَ وَقَّتَ هَذَا اَلْأَمْرَ فِي سَنَةِ اَلسَّبْعِينَ‌2 فَلَمَّا قُتِلَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ اِشْتَدَّ غَضَبُ اَللَّهِ‌3 فَأَخَّرَهُ إِلَى أَرْبَعِينَ وَ مِائَةٍ‌ فَحَدَّثْنَاكُمْ بِذَلِكَ فَأَذَعْتُمْ وَ كَشَفْتُمْ قِنَاعَ اَلسِّتْرِ فَلَمْ يَجْعَلِ اَللَّهُ لِهَذَا اَلْأَمْرِ بَعْدَ ذَلِكَ وَقْتاً عِنْدَنَا وَ يَمْحُوا اَللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ اَلْكِتٰابِ‌
قَالَ أَبُو حَمْزَةَ‌ فَحَدَّثْتُ بِذَلِكَ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ اَلصَّادِقَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ فَقَالَ قَدْ كَانَ ذَلِكَ‌ 4 .
(1) . يأتي بيان المرتين في الحديث الآتي.
(2) . كذا، و في رواية التي رواها الشيخ في الغيبة عن أبي حمزة عن أبي جعفر (عليه السّلام) «ان اللّه تعالى كان وقت هذا الامر الى السبعين» و لا يخفى اختلاف المفهومين، فان المبدأ في أحدهما غير معلوم، و عندي أن كلمة «سنة» فى هذا الحديث و الذي تقدم تحت رقم 8 من زيادات النسّاخ كما أنّها ليست في الكافي مع أنّه يروى الخبر عن الكليني (ره).
(3) . كذا، و زاد هنا في الكافي «تعالى على أهل الأرض».
(4) . قال العلاّمة المجلسيّ (ره): «قيل: السبعون إشارة الى خروج الحسين (عليه السّلام) و المائة و الأربعون الى خروج الرضا عليه السلام – ثم قال – أقول: هذا لا يستقيم على التواريخ المشهورة، اذ كانت شهادة الحسين عليه السلام في أول سنة احدى و ستين، و خروج الرضا عليه السلام في سنة مائتين من الهجرة. و الذي يخطر بالبال أنّه يمكن أن يكون ابتداء التاريخ من البعثة، و كان ابتداء إرادة الحسين عليه السلام للخروج و مباديه قبل فوت معاوية بسنتين فان أهل الكوفة – خذلهم اللّه – كانوا يراسلونه في تلك الايام، و كان عليه السلام على الناس في المواسم، و يكون الثاني إشارة الى خروج زيد بن عليّ فانه كان في سنة اثنتين و عشرين و مائة من الهجرة فإذا انضم ما بين البعثة و الهجرة إليها يقرب ممّا في الخبر، أو الى انقراض دولة بني أميّة أو ضعفهم و استيلاء أبى مسلم على خراسان، و قد كتب الى الصادق عليه السلام كتبا –

294 11 – وَ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ‌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ سَلَمَةَ بْنِ اَلْخَطَّابِ‌ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَسَّانَ عَنْ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ بْنِ كَثِيرٍ قَالَ‌: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ إِذْ دَخَلَ عَلَيْهِ مِهْزَمٌ‌ فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَخْبِرْنِي عَنْ هَذَا اَلْأَمْرِ اَلَّذِي نَنْتَظِرُهُ مَتَى هُوَ فَقَالَ يَا مِهْزَمُ‌ كَذَبَ اَلْوَقَّاتُونَ وَ هَلَكَ اَلْمُسْتَعْجِلُونَ وَ نَجَا اَلْمُسَلِّمُونَ‌.

12 – أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ‌ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ شُيُوخِهِ‌ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِيهِ‌ عَنِ اَلْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ‌: سَأَلْتُهُ عَنِ اَلْقَائِمِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ فَقَالَ كَذَبَ اَلْوَقَّاتُونَ إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ‌ لاَ نُوَقِّتُ ثُمَّ قَالَ أَبَى اَللَّهُ إِلاَّ أَنْ يُخْلِفَ وَقْتَ اَلْمُوَقِّتِينَ‌.

13 – أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ‌ عَنِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ اَلْخَزَّازِ عَنْ عَبْدِ اَلْكَرِيمِ بْنِ عَمْرٍو اَلْخَثْعَمِيِّ عَنِ اَلْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ قَالَ‌: قُلْتُ لَهُ لِهَذَا اَلْأَمْرِ وَقْتٌ فَقَالَ كَذَبَ اَلْوَقَّاتُونَ كَذَبَ اَلْوَقَّاتُونَ إِنَّ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ لَمَّا خَرَجَ وَافِداً إِلَى رَبِّهِ وَاعَدَهُمْ ثَلاَثِينَ يَوْماً فَلَمَّا زَادَهُ اَللَّهُ عَلَى اَلثَّلاَثِينَ عَشْراً قَالَ قَوْمُهُ قَدْ أَخْلَفَنَا مُوسَى فَصَنَعُوا مَا صَنَعُوا فَإِذَا حَدَّثْنَاكُمْ بِحَدِيثٍ فَجَاءَ عَلَى مَا حَدَّثْنَاكُمْ بِهِ فَقُولُوا صَدَقَ اَللَّهُ وَ إِذَا حَدَّثْنَاكُمْ
– يدعوه الى الخروج، و لم يقبل عليه السلام لمصالح، و قد كان خروج أبى مسلم في سنة ثمان و عشرين و مائة، فيوافق ما ذكر في الخبر من البعثة. و على تقدير كون التاريخ من الهجرة يمكن أن يكون السبعون لاستيلاء المختار فانه كان قتله سنة سبع و ستين، و الثاني لظهور أمر الصادق عليه السلام في هذا الزمان و انتشار شيعته في الآفاق، مع أنّه لا يحتاج تصحيح البداء الى هذه التكلفات» ا ه. أقول: هذا البيان مبنى على معلومية مبدإ التاريخ في الخبر و ليس بمعلوم – على ما عرفت من زيادة لفظة «سنة» من النسّاخ حيث لا تكون في أصله الكافي، و يحتمل أن يكون المبدأ يوم غيبته عليه السلام كما احتمله بعض الأكابر، و المعنى أن اللّه سبحانه و تعالى قرره أولا بشرط أن لا يقتل الحسين عليه السلام بعد السبعين من الغيبة المهدوية عليه السلام فبعد أن قتل (عليه السّلام) أخره الى المائة و الأربعين بشرط عدم الإذاعة لسرهم، فقال عليه السّلام بعد أن أذعتم السر و كشفتم قناع الستر، ستر عنا علمه، أو لم يأذن لنا في الاخبار به.

295بِحَدِيثٍ فَجَاءَ عَلَى خِلاَفِ مَا حَدَّثْنَاكُمْ بِهِ فَقُولُوا صَدَقَ اَللَّهُ تُؤْجَرُوا مَرَّتَيْنِ‌ 1 .

14 – وَ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ‌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى وَ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ‌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنِ اَلسَّيَّارِيِّ‌2 عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ‌ عَنْ أَخِيهِ اَلْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ‌ قَالَ‌: قَالَ لِي أَبُو اَلْحَسَنِ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ‌ يَا عَلِيُّ اَلشِّيعَةُ تُرَبَّى بِالْأَمَانِيِّ مُنْذُ مِائَتَيْ سَنَةٍ‌3قال4 و قال يقطين لابنه علي بن يقطين ما بالنا قيل لنا فكان و قيل لكم فلم يكن يعني أمر بني العباس5 فقال له علي إن الذي قيل لكم و لنا كان من مخرج واحد غير أن أمركم حضر وقته فأعطيتم محضه فكان كما قيل لكم و إن أمرنا لم يحضر فعللنا بالأماني6 فلو قيل لنا إن هذا الأمر لا يكون إلا
(1) . انما يجىء على خلاف ما حدثوا به لاطلاعهم عليه في كتاب المحو و الاثبات قبل اثبات المحو و محو الاثبات، و انما يؤجرون مرتين لايمانهم بصدقهم أولا و ثباتهم عليه بعد ظهور خلاف ما أخبروا به ثانيا. (الوافي).
(2) . هو أحمد بن محمّد بن سيار أبو عبد اللّه الكاتب، كان من كتاب آل طاهر في زمن أبى محمّد عليه السلام و يعرف بالسيارى و كان ضعيفا فاسد المذهب، مجفو الرواية كثير المراسيل كما في فهرست الشيخ، و رجال النجاشيّ‌.
(3) . «تربى بالامانى» على بناء المفعول من باب التفعيل من التربية، أي تصلح أحوالهم و تثبت قلوبهم على الحق بالامانى بأن يقال لهم: الفرج ما أقربه و ما أعجله، فان كل ما هو آت فهو قريب، كما قال تعالى: «اِقْتَرَبَتِ اَلسّٰاعَةُ‌» و الامانى جمع الامنية و هو رجاء المحبوب أو الوعد به. (المرآة) و قوله «منذ مائتي سنة» أي منذ القرنين فلا إشكال بان يكون زمانه عليه السلام كان أنقص من المائتين بكثير لان قواعد أهل الحساب اتمام الكسور اذا كانت أزيد من النصف و اسقاطها إذا كانت أقل منه.
(4) . يعني قال السيارى، أو الحسين بن عليّ بن يقطين.
(5) . قوله «يعنى» من كلام المؤلّف و ليس في الكافي.
(6) . كان يقطين من شيعة بني العباس، و ابنه على كان من شيعة أهل البيت عليهم السلام، و حاصل كلام يقطين ان أئمتكم قالوا في خلافة بني العباس و أخبروا عن كونها قبل كونها –

296إلى مائتي سنة أو ثلاثمائة سنة لقست القلوب و لرجع عامة الناس عن الإيمان إلى الإسلام1 و لكن قالوا ما أسرعه و ما أقربه تألفا لقلوب الناس و تقريبا للفرج.

15 – أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ‌ قَالَ حَدَّثَنِي اَلْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ اَلْقَاسِمِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ اَلْأَنْبَارِيِّ‌ عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مِهْزَمٍ‌ عَنْ أَبِيهِ‌ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌ قَالَ‌: ذَكَرْنَا عِنْدَهُ مُلُوكَ آلِ فُلاَنٍ‌2 فَقَالَ إِنَّمَا هَلَكَ اَلنَّاسُ مِنِ اِسْتِعْجَالِهِمْ لِهَذَا اَلْأَمْرِ3 إِنَّ اَللَّهَ لاَ يَعْجَلُ لِعَجَلَةِ اَلْعِبَادِ إِنَّ لِهَذَا اَلْأَمْرِ4غَايَةً يُنْتَهَى إِلَيْهَا فَلَوْ قَدْ بَلَغُوهَا لَمْ يَسْتَقْدِمُوا سَاعَةً وَ لَمْ يَسْتَأْخِرُوا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *